سلام خوشگلا عیدتون مبارک بعد از مدت ها پارت
سلام خوشگلا عیدتون مبارک بعد از مدت ها پارت 😅
رمان بغلی من
پارت ۲۱۱و۲۱۲و۲۱۳و۲۱۴
حالا حال ارسلان...
ارسلان: با دندونهاش به هم فشار آورد باید از خودم بپذیرم که...
یه لحظه چشمش رو بست و عمیق نفس کشید. «چرا؟ چرا باید اینقدر سخت باشه؟»
دستش رو روی پیشونیش کشید. همهچی داشت فشار میآورد. احساس میکرد که بیشتر از هر زمانی دیانا رو میخواد. شکم برجستهاش... اون لبخند که همیشه دلش رو نرم میکرد. حالا این رو میدید، اما چیزی توی دلش سنگین بود. «چرا نمیتونم نزدیکش باشم؟»
با خودش حرف میزد. نه دیگه نمیتونم تحمل کنم... نفس عمیقی کشید و گوشی رو برداشته به سمت عکسهای دیانا رفت.
چشماش به شکمش افتاد و چیزی شبیه حسرت تو دلش پیچید. «آخ... چطور تا الان طاقت آوردم؟»
خودش رو توی ماشین انداخت و بیهدف به خیابونها نگاه کرد. فکرش درگیر همهچیز بود جز اینکه یه راهی برای حل این وضعیت پیدا کنه.
---
حالا حال دیانا...
دیانا: شکمش رو نوازش کرد و یه لبخند محو زد. وقتی به کوچولوش فکر میکرد، دنیای دیگهای براش ساخته میشد.
المیرا بهش نزدیک شد. «دیانا، چرا دوباره ناراحتی؟»
دیانا سری تکون داد و چیزی نگفت. تمام این مدت تنها چیزی که میخواست همین بود... ارسلان. اما نه به این راحتی... نه تا وقتی که اون بیرحمها و تهدیدها کنار نروند.
این حس کشمکش تو دل دیانا رو خیلی خوب میشه فهمید. میخواست به ارسلان برگرده، اما از یه طرف میترسید از اینکه دوباره همهچیز خراب بشه.
حس کرد که دلش با اون کوچولوی توی شکمش گره خورده. انگار هر تپش قلب کوچولوش یه پیامی بود که بهش میگفت که نمیتونه بیخیال بشه.
رمان بغلی من
پارت ۲۱۱و۲۱۲و۲۱۳و۲۱۴
حالا حال ارسلان...
ارسلان: با دندونهاش به هم فشار آورد باید از خودم بپذیرم که...
یه لحظه چشمش رو بست و عمیق نفس کشید. «چرا؟ چرا باید اینقدر سخت باشه؟»
دستش رو روی پیشونیش کشید. همهچی داشت فشار میآورد. احساس میکرد که بیشتر از هر زمانی دیانا رو میخواد. شکم برجستهاش... اون لبخند که همیشه دلش رو نرم میکرد. حالا این رو میدید، اما چیزی توی دلش سنگین بود. «چرا نمیتونم نزدیکش باشم؟»
با خودش حرف میزد. نه دیگه نمیتونم تحمل کنم... نفس عمیقی کشید و گوشی رو برداشته به سمت عکسهای دیانا رفت.
چشماش به شکمش افتاد و چیزی شبیه حسرت تو دلش پیچید. «آخ... چطور تا الان طاقت آوردم؟»
خودش رو توی ماشین انداخت و بیهدف به خیابونها نگاه کرد. فکرش درگیر همهچیز بود جز اینکه یه راهی برای حل این وضعیت پیدا کنه.
---
حالا حال دیانا...
دیانا: شکمش رو نوازش کرد و یه لبخند محو زد. وقتی به کوچولوش فکر میکرد، دنیای دیگهای براش ساخته میشد.
المیرا بهش نزدیک شد. «دیانا، چرا دوباره ناراحتی؟»
دیانا سری تکون داد و چیزی نگفت. تمام این مدت تنها چیزی که میخواست همین بود... ارسلان. اما نه به این راحتی... نه تا وقتی که اون بیرحمها و تهدیدها کنار نروند.
این حس کشمکش تو دل دیانا رو خیلی خوب میشه فهمید. میخواست به ارسلان برگرده، اما از یه طرف میترسید از اینکه دوباره همهچیز خراب بشه.
حس کرد که دلش با اون کوچولوی توی شکمش گره خورده. انگار هر تپش قلب کوچولوش یه پیامی بود که بهش میگفت که نمیتونه بیخیال بشه.
- ۴.۴k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط