{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter: 1

Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 4

---

📍 ویو: الا

چرا اینجا ته نداره؟!
می‌دویدم که یهو خوردم زمین. چراغا خاموش می‌شدن.
نمی‌تونستم بلند شم، فقط عقب می‌رفتم با دست‌هام.
تهیونگ از دور نزدیک می‌شد. توی شکمش چاقو بود... همون چاقویی که من زده بودم؟ شاید...

همین‌طور عقب می‌رفتم، اونم آروم قدم برمی‌داشت سمت من.
خوردم به دیوار. اومد نزدیکم.
روی یکی از زانوهاش نشستم.
چاقو رو از شکمش درآورد، با نوک چاقو چونم رو بالا گرفت.

تهیونگ (با خنده‌ی عصبی): تو یه هیتری، نه؟

الا (با صدای لرزون): تهیونگ... من مجبور بودم. من هیتر نیستم...

تهیونگ: دروغ. تو باید تاوانشو پس بدی.

الا: تهیونگ... نهههه...

چاقو رو زد توی رون پام. از درد جیغ زدم...





----------



با جیغ از خواب پریدم.
وای... این چه خوابی بود؟!
نشستم رو تخت، نفس‌نفس می‌زدم.

ای خداااااااااااااااااااااااااااااا...

من هیتر نیستمممم... تو بایسمی... خاک بر سررررر... (خاک بر سر خودتی پسرم فرشتش)
اه... اهههه... چه خواب تخمی‌ای بود... من دیدمممم...
دیدگاه ها (۱)

Chapter: 1 Rāz dar Rag-hā Part 5---📍 ویو: الااز تخت اومدم ...

ونزدی

Chapter: 1 Rāz dar Rag-hā Part 3---📍 ویو: الاتعجب کردم، ول...

Chapter: 1 Rāz dar Rag-hā Part 2---📍 ویو: الاسریع از رو مب...

#دختر_قمار_بازSeason : ²Part : ⁵⁴ (Final)ویو ادمین___سرش رو ...

پارت ۲ گنگ آروم کلاس پا شدم صورتمو شستم یه روتین پوست رفتم ...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³⁰ویو اِلا___«دیگه نباشی.»این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط