{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این شنیدستم که پیری پاک باز

این شنیدستم که پیری پاک باز
همسفر شد با فقیری بند باز

کرد خود را کم کمک نزدیک تر
راز خود با پیر گفتی بیشتر

قاتل و جانی و قدرت خواه بود
در دیار خویش عالی جاه بود

لیک شیخش مرده و پیری نداشت
در طریقت مانده تدبیری نداشت

پیر پرسیدش: چرا حیران شدی
چون شد از آن فرقه رو گردان شدی؟

گفت : دل شیدا شد و یاری نکرد
جانشینش را خریداری نکرد

او نبود آن شیخ قدرتمند و مست
چون نهم در دست یک بیچاره دست؟

پیر گفتش : با امیری دست ده
در طریقت پای خود دیگر منه

تو پی زور و زری و قیل و قال
با چنبن حالی ز بی پیری منال

زاغ جز با زاغ در پرواز نیست
بلبلان را غیر گل دمساز نیست

یاحق
دیدگاه ها (۲)

کوله بار گناهانم بر دوشم سنگینی میکرد... ندا آمد بر در خانه ...

ای فقیر: دل تو ماننددیگ است وزبان مانندکفگیرچون هرچه درد...

پرسید:کدام راه نزدیکتراست؟ گفتم :به کجا؟ گفت :به خلوتگه دو...

من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده ام تو تصوّر می کنی چوبِ خد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط