{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چایی مینوشیدم و یادش افتادم

چایی مینوشیدم و یادش افتادم
یکباره دلتنگش شدم
بغض کردم و اشک در چشمانم حلقه زد
همه با تعجب نگاهم کردند
لبخند تلخی زدم و گفتم: چقدر داغ بود!
دیدگاه ها (۲)

عزیزِ نداشته ام؛اندکی صبر...نوبتِ ما هم میشود!میرسد وقتِ عاش...

احساس روزمرگی می کنم..ولی اگه تو منو اهلی کنی، نور امید توی ...

"میخواهم همین امشب قَدرَت را بدانم"شاید شبی برسد که هر کدامم...

پس از آفرینش آدم خدا گفت به او : نازنینم آدم ...با تو رازی د...

چای مینوشیدم که به یادش افتادم:یکباره دلتنگش شدم ؛بغض کردم و...

نماد مرگ پارت شیشم

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۴۰صبح زودتر راه افتادم که دیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط