گیسوی ارباب
#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "
#𝐏𝐀𝐑𝐓.25
چهار پنج ساعت بود هی داشتم به اینور اونور زنگ میزدم یه رمزنگار پیدا کنم
ولی نبود عصبی تلفنو رو میز کوبیدم داشتم دیوونه میشدم شب شده بود اینجا کاری ازم بر نمیومد
لبتاب گوشیمو چنگ زدمو از اتاق زدم بیرون که مهران اومد سمتم
:کجا میری داداش شرکتو هک کردن داری میری خونه؟
-مهران اینجا هیچکاری نمیتونم بکنم میرم خونه شاید اونجا یه فکری یه ذهنم رسید لبتاب همرامه هرچی شد مسیج بده
نذاشتم حرفی بزنه سمت عمارت حرکت کردم
به عمارت رسیدم کسی توی نمشیمن نبود
سمت اتاق خواب رفتمو درو بشدت باز کردم
{حورا}
خانم بزرگ برای امشبم منو اماده کرده بود که مثلا با ارباب باشم ولی نمیدونست من از پنج متریشم رد نمیشم
تو فکر بودم که در بشدت باز شد که از ترس شونه هام بالا پرید
ارباب بود اومد داخل همچون اخماش توی هم بود که ترسیدم حرف بزنم
لبتابیو پرت کرد روی تخت به سمت بالکن رفت
دیدم که سیگارشو موقع رفتن توی بالکن روشن میکرد پس حتما حسابی عصبانی بود
حین دید زدن ارباب صدای مسیج لبتاب بلند شد
کنجکاوی فراوانم تونست منو متقاعد کنه لبتابو باز کنم و نگاهی بهش بندازم
لبتابو باز کردم پیامی از طرف شخصی به نام مهران بود
:داداش هک شرکت به اطلاعات خصوصی رسیده یکاری بکن داریم بدبخت میشیم
هک شده بودن بخاطر همین بود که ارباب عصبی بود
مگه حورا اینجا چکارس دوازده سال درس نخوندم مگس بپرونم شروع کردم با اطلاعاتی که توی لبتاب بود جلوی هکرو گرفتن
که یهو صدای ارباب از بیخ گوشم بلند شد...
#𝐏𝐀𝐑𝐓.25
چهار پنج ساعت بود هی داشتم به اینور اونور زنگ میزدم یه رمزنگار پیدا کنم
ولی نبود عصبی تلفنو رو میز کوبیدم داشتم دیوونه میشدم شب شده بود اینجا کاری ازم بر نمیومد
لبتاب گوشیمو چنگ زدمو از اتاق زدم بیرون که مهران اومد سمتم
:کجا میری داداش شرکتو هک کردن داری میری خونه؟
-مهران اینجا هیچکاری نمیتونم بکنم میرم خونه شاید اونجا یه فکری یه ذهنم رسید لبتاب همرامه هرچی شد مسیج بده
نذاشتم حرفی بزنه سمت عمارت حرکت کردم
به عمارت رسیدم کسی توی نمشیمن نبود
سمت اتاق خواب رفتمو درو بشدت باز کردم
{حورا}
خانم بزرگ برای امشبم منو اماده کرده بود که مثلا با ارباب باشم ولی نمیدونست من از پنج متریشم رد نمیشم
تو فکر بودم که در بشدت باز شد که از ترس شونه هام بالا پرید
ارباب بود اومد داخل همچون اخماش توی هم بود که ترسیدم حرف بزنم
لبتابیو پرت کرد روی تخت به سمت بالکن رفت
دیدم که سیگارشو موقع رفتن توی بالکن روشن میکرد پس حتما حسابی عصبانی بود
حین دید زدن ارباب صدای مسیج لبتاب بلند شد
کنجکاوی فراوانم تونست منو متقاعد کنه لبتابو باز کنم و نگاهی بهش بندازم
لبتابو باز کردم پیامی از طرف شخصی به نام مهران بود
:داداش هک شرکت به اطلاعات خصوصی رسیده یکاری بکن داریم بدبخت میشیم
هک شده بودن بخاطر همین بود که ارباب عصبی بود
مگه حورا اینجا چکارس دوازده سال درس نخوندم مگس بپرونم شروع کردم با اطلاعاتی که توی لبتاب بود جلوی هکرو گرفتن
که یهو صدای ارباب از بیخ گوشم بلند شد...
- ۳۲۷
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط