{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند دقیقه بعد از رفتن تهیونگ، صدای پاهای آرام خدمتکار در

چند دقیقه بعد از رفتن تهیونگ، صدای پاهای آرام خدمتکار در راهرو به گوش رسید. در باز شد و مردی با یونیفرم ساده وارد شد، بی‌آن‌که نگاهش به تو بیفتد. در دستش یک دستگاه بی‌سیم بود، با نوار کوچک مشکی که در فضای اتاق یک نقطه‌ی عجیب و سنگین ایجاد می‌کرد.

او بدون حرف، دستگاه را به دیوار وصل کرد و کمی بعد صدای بی‌سیم را تنظیم کرد. در تمام این مدت، تو فقط می‌توانستی نگاه کنی. هیچ کلمه‌ای از دهانت بیرون نمی‌آمد.

خدمتکار فقط گفت:
«این به دستور آقاست. تنها صدای آقا به شما خواهد رسید.»

قبل از آن‌که تو چیزی بگویی یا واکنشی نشان دهی، مرد با آرامش بیرون رفت و در را پشت سرش بست.

چند ثانیه گذشت. سپس صدای بی‌سیم از دستگاه بلند شد. صدای تهیونگ.

«گوش می‌کنی؟» صدای او مثل همیشه سرد و بی‌روح بود.

فقط صدا بود و سکوت. هیچ‌گونه ارتباطی ممکن نبود.

تو نمی‌توانستی جواب بدهی. صدای تهیونگ همچنان از دستگاه می‌آمد، محکم و بی‌احساس.

«حواست باشه. اگر از خط من خارج بشی، عواقبش رو خواهی دید.» صدایش سردتر از همیشه بود. «یادت باشه، هیچ چیزی بدون اجازه من نباید انجام بشه. حتی سکوت تو.»

این آخرین کلماتی بود که از او شنیدی. بی‌سیم خاموش شد، و صدای تهیونگ دیگر از اتاق شنیده نمی‌شد. اما تو هنوز در سکوت سنگینی که خودش برایت ساخته بود، غرق شده بودی.
دیدگاه ها (۲)

روزها یکی‌یکی گذشتند. زمان برایت کش‌دار و بی‌رنگ شده بود. دی...

صبح زود، هوا هنوز خنک بود و نور کم‌رنگ خورشید تازه خودش را ب...

اشک‌هایت هنوز روی گونه‌هایت خشک نشده بود که صدای محکم و آهست...

سینی را روی میز کوچک کنار تخت گذاشتی. دست‌هایت هنوز از سنگین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط