Part

۵𝑚𝑖𝑢𝑡𝑒𝑠 𝑡𝑜 𝑑𝑒𝑎𝑡𝒉
Part 11
جونگین با بی‌حسی خاصی به بدن بی‌جون دختر نگاه کرد نگاهش خالی از احساس بود ولی لبخند محوی هنوز روی لبش جا خوش کرده بود…
یه لحظه نفس عمیقی کشید و بعد چاقو رو از بدنش بیرون آورد صدای خفه‌ی تیغه وقتی از گوشت جدا شد توی اون کوچه‌ی باریک و تاریک پیچید ، لذت بخش بود، اما اون حس لذت فقط چند ثانیه دووم اورد وقتی چشمش به لکه‌های خون روی لباس مشکی و دستاش افتاد اخم کرد و چاقو رو با دقت توی نور کم خیابون بالا آورد و به تیغه‌ی خون‌آلودش خیره شد
_چقدر کثیفه...چرا همیشه باید اینجوری تموم شه؟
با حرص نفسش رو بیرون داد چند قطره خون روی زمین چکید و بوی تندش توی هوا پیچید جونگین حس می‌کرد نفس کشیدن براش سخت شده نه از عذاب وجدان بلکه از بوی آزاردهنده‌ی خون و حس چسبندگی‌ای که پوستش رو لمس میکرد....
با بی‌صبری از جیبش یه دستمال بیرون آورد دستاشو با وسواس شدید پاک کرد، اما هر چی بیشتر دستمال رو روی پوستش می‌مالید حس می‌کرد آلوده تر شده...
زیر لب زمزمه کرد:
_باید تمیز شه...باید تمیز شه...نمی‌تونم اینطوری تحمل کنم...
چند قدم عقب رفت، به جنازه نگاه نکرد تنها چیزی که اون لحظه به چشمش میومد فقط خون روی آسفالت بود که داشت راه خودشو به اطراف پیدا میکرد و این تصویر ذهن جونگین رو می‌سوزوند
برای یه لحظه کنترلش رو از دست داد، کف دستاشو محکم به دیوار زد و به نفس نفس افتاد نمیتونست درست نفس بکشه
_لعنتی...چرا نمی‌تونم از این حس راحت شم؟
دستاش هنوز می‌لرزید، اما بعد از چند لحظه نفسش رو تنظیم کرد چاقو رو بدستش گرفت و بدون حتی یه نگاه دیگه، به سمت ماشینش برگشت
سوار شد، استارت زد و توی سکوت مطلق به سمت عمارت راه افتاد
نور زرد چراغ خیابون از شیشه‌ی جلو افتاده بود روی صورتش، اما اون فقط به یک چیز فکر می‌کرد:
_حموم...باید تمیز شم...الان، همین الان...
وقتی ماشین وارد حیاط خونه شد، بدون اینکه به خدمتکارها یا کسی نگاهی بندازه، مستقیم رفت سمت اتاقش اما به محض اینکه میخواست در اتاق رو باز کنه یادش اومد در اتاق رو از داخل قفل کرده حس کرد تمام دنیا روی سرش خراب شده با صدای بلندی فریاد زد:
_یکی بیاد این در لعنتی رو باز کنه
از اینکه بدنش آلوده بود داشت عذاب میکشید افتاد روی زمین و دستشو گذاشت روی قلبش که دیوانه وار میزد نمیتونست نفس بکشه احساس خفگی داشت یکی از خدمتکار ها اومد نزدیکش و با لحنی نگران لب زد:
خدمتکار: آقا حالتون خوبه؟
_اون....اون در لعنتی رو باز کن.....همین الان
_دیگه نمیتونم تحمل کنم این جمله اشو با بغض به زبون اورد حس میکرد اگه تا چند دقیقه ی دیگه به حموم نرسه قطعا میمیره
.
.
بعد از چند دقیقه که تمام اهل عمارت از حال بد جونگین توی شوک فرو رفته بودن و مادر جونگین سعی میکرد جونگین رو آروم کنه و پدر و پدربزگش فقط با نگاهی نگران به جونگین زل زده بودن...
بعد از کلی تلاش در اتاق جونگین رو باز کردن و جونگین بدون هیچ معطلی از بین جمعیت خدمتکار ها،بادیگارد و منشی پدر و پدربزگش رد شد و وارد اتاقش شد و درو بست
م.ج: پسرم
پ.ب.ج: راحتش بزار....الان حالش خوب نیست
جونگین در اتاقش رو قفل کرد و کتش رو با وسواس از تنش بیرون آورد و وارد حموم شد مستقیم رفت زیر دوش آب داغ...
بخار بوی خون رو محو می‌کرد ولی اون هنوز حسش می‌کرد با دقت بارها و بارها بدنش رو شست انگار می‌خواست چیزی فراتر از خون رو پاک کنه....چیزی از درون...

ادامه دارد🔪....
دیدگاه ها (۶)

۵𝑚𝑖𝑢𝑡𝑒𝑠 𝑡𝑜 𝑑𝑒𝑎𝑡𝒉Part 12صبح بود.... نور خورشید از لای پرده‌ها...

۵𝑚𝑖𝑢𝑡𝑒𝑠 𝑡𝑜 𝑑𝑒𝑎𝑡𝒉Part 13داخل اتاق، فضای سنگینی بود والریا کنا...

۵𝑚𝑖𝑢𝑡𝑒𝑠 𝑡𝑜 𝑑𝑒𝑎𝑡𝒉Part 10جونگین واقعا داشت روانی میشد شاید در ...

۲۰۰ تاییمون مبارک🍂🍄

نام فیک: مافیا جذاب منChapter: 1Part: 9~صبح روز بعد~می سو با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط