عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۱۷
ماشین مشکی آرام از دروازه بزرگ عمارت عبور کرد.
هانا از پشت شیشه به محوطه وسیع اطراف نگاه میکرد.
درختهای بلند، باغ مرتب و فوارهای که وسط حیاط قرار داشت، بیشتر شبیه یک هتل لوکس بود تا خانه.
او با خنده کوتاهی گفت:
«اینجا خونهست یا کاخ؟»
جونگ کوک فقط جواب داد:
«خونه.»
ماشین مقابل ورودی اصلی توقف کرد.
خدمتکارها و مدیر داخلی خانه از قبل منتظر ایستاده بودند.
به محض پیاده شدن آن دو، همه با احترام تعظیم کردند.
هانا با تعجب اطرافش را نگاه میکرد.
این حجم از تشریفات برایش عجیب بود.
زیر لب گفت: «من به اینا عادت ندارم.»
جونگ کوک با کتوشلوار خاکستری تیره وارد خانه شد.
هانا هم با شلوار بگ مشکی، بادی کرم و کت مسابقهای سفید و مشکی دنبالش رفت.
کفش پاشنهدارش روی کف مرمر صدا میداد.
سقف بلند، لوسترهای بزرگ و پنجرههای قدی، فضای خانه را باشکوهتر کرده بودند.
هانا سوت آرامی کشید.
«بد نیست...»
مدیر داخلی خانه جلو آمد.
«آقای جئون، وسایل خانم پارک به اتاق منتقل شده.»
جونگ کوک سری تکان داد.
بعد رو به هانا گفت:
«بیا، اتاقت رو نشونت بدم.»
هانا با تعجب پرسید:
«اتاقم؟»
هر دو از پلههای چوبی بالا رفتند.
راهروی طبقه دوم طولانی و آرام بود.
جونگ کوک مقابل یکی از درها ایستاد.
در را باز کرد.
اتاقی بزرگ با پنجرهای رو به باغ نمایان شد.
هانا چند قدم داخل رفت.
وسایلش مرتب داخل کمد چیده شده بود.
روی تخت هم چند جعبه قرار داشت.
با تعجب پرسید:
«اینها چیه؟»
جونگ کوک خیلی عادی جواب داد:
«لباس.»
هانا یکی از جعبهها را باز کرد.
داخلش چند دست لباس رسمی و روزمره بود.
همه دقیقاً اندازه خودش بودند.
با ناباوری گفت:
«کی وقت کردی سایزمو بفهمی؟»
جونگ کوک آرام گفت:
«دستیارم پیگیری کرد.»
هانا خندید.
«مدیرعاملها همیشه اینقدر خطرناکن؟»
جونگ کوک اخم ریزی کرد.
«فقط برنامهریزی میکنم.»
هانا سرش را تکان داد.
«همون خطرناک بودن.»
چند دقیقه بعد جونگ کوک خانه را نشانش داد.
آشپزخانه، سالن مطالعه، باشگاه ورزشی و حتی یک گاراژ اختصاصی.
اما وقتی درِ آخرین بخش را باز کرد، هانا همانجا ایستاد.
چشمهایش برق زد.
مقابلش چند خودروی مسابقهای قرار داشت.
هانا بیاختیار جلو رفت.
دورش یکی از ماشینها چرخید.
با ذوق دستش را روی بدنه ماشین کشید.
«باورم نمیشه...»
جونگ کوک گفت:
«گاهی برای تست ازشون استفاده میکنم.»
هانا با هیجان گفت:
«میشه یه روز امتحانشون کنم؟»
جونگ کوک بدون مکث جواب داد:
«اگر سالم برگردونیشون.»
هانا لبخند شیطنتآمیزی زد.
«قول نمیدم!»
جونگ کوک برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
همان لحظه یکی از خدمتکارها وارد گاراژ شد.
«شام آمادهست.»
هانا گفت:
«عالیه، از صبح چیزی نخوردم.»
هر دو به سمت سالن غذاخوری رفتند.
میز شام برای دو نفر چیده شده بود.
هانا با دیدن تعداد غذاها چشمهایش گرد شد.
«قراره کل ارتش غذا بخورن؟»
جونگ کوک خیلی آرام گفت:
«همیشه همینطوره.»
هانا خندهاش گرفت.
هنوز چند لقمه نخورده بودند که هانا قاشقش را زمین گذاشت.
«یه قانون.»
جونگ کوک نگاهش کرد.
«تا وقتی این قرارداد ادامه داره، هیچ تشریفاتی بین خودمون نباشه.»
«من نمیتونم هر روز مثل ملکه رفتار کنم.»
جونگ کوک چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
«قبول.»
هانا لبخند زد.
«خوبه... پس از فردا خودم صبحونه درست میکنم.»
جونگ کوک خیلی خونسرد جواب داد:
«امیدوارم آشپزی هم مثل رانندگیت خوب باشه.»
هانا با خنده گفت:
«فردا میفهمی.»
اما خدمتکارها نگاهی به هم انداختند و لبخندشان را پنهان کردند.
انگار هیچکس به آشپزی هانا اعتماد نداشت.
خود هانا هم از نگاهشان متوجه موضوع شد.
با شیطنت گفت:
«حالا ببینید.»
همان لحظه گوشی جونگ کوک روی میز لرزید.
پیامی ناشناس روی صفحه ظاهر شد.
**«اگر میخواهی همسرت زنده بماند، دست از تحقیق بردار.»**
لبخند از چهره جونگ کوک محو شد.
او بدون اینکه چیزی بگوید، صفحه گوشی را خاموش کرد...
**«اما هانا از نگاه جونگ کوک فهمید اتفاقی افتاده؛ اتفاقی که آرامش اولین شب زندگی مشترکشان را از بین میبرد...»**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارد.
پارت : ۱۷
ماشین مشکی آرام از دروازه بزرگ عمارت عبور کرد.
هانا از پشت شیشه به محوطه وسیع اطراف نگاه میکرد.
درختهای بلند، باغ مرتب و فوارهای که وسط حیاط قرار داشت، بیشتر شبیه یک هتل لوکس بود تا خانه.
او با خنده کوتاهی گفت:
«اینجا خونهست یا کاخ؟»
جونگ کوک فقط جواب داد:
«خونه.»
ماشین مقابل ورودی اصلی توقف کرد.
خدمتکارها و مدیر داخلی خانه از قبل منتظر ایستاده بودند.
به محض پیاده شدن آن دو، همه با احترام تعظیم کردند.
هانا با تعجب اطرافش را نگاه میکرد.
این حجم از تشریفات برایش عجیب بود.
زیر لب گفت: «من به اینا عادت ندارم.»
جونگ کوک با کتوشلوار خاکستری تیره وارد خانه شد.
هانا هم با شلوار بگ مشکی، بادی کرم و کت مسابقهای سفید و مشکی دنبالش رفت.
کفش پاشنهدارش روی کف مرمر صدا میداد.
سقف بلند، لوسترهای بزرگ و پنجرههای قدی، فضای خانه را باشکوهتر کرده بودند.
هانا سوت آرامی کشید.
«بد نیست...»
مدیر داخلی خانه جلو آمد.
«آقای جئون، وسایل خانم پارک به اتاق منتقل شده.»
جونگ کوک سری تکان داد.
بعد رو به هانا گفت:
«بیا، اتاقت رو نشونت بدم.»
هانا با تعجب پرسید:
«اتاقم؟»
هر دو از پلههای چوبی بالا رفتند.
راهروی طبقه دوم طولانی و آرام بود.
جونگ کوک مقابل یکی از درها ایستاد.
در را باز کرد.
اتاقی بزرگ با پنجرهای رو به باغ نمایان شد.
هانا چند قدم داخل رفت.
وسایلش مرتب داخل کمد چیده شده بود.
روی تخت هم چند جعبه قرار داشت.
با تعجب پرسید:
«اینها چیه؟»
جونگ کوک خیلی عادی جواب داد:
«لباس.»
هانا یکی از جعبهها را باز کرد.
داخلش چند دست لباس رسمی و روزمره بود.
همه دقیقاً اندازه خودش بودند.
با ناباوری گفت:
«کی وقت کردی سایزمو بفهمی؟»
جونگ کوک آرام گفت:
«دستیارم پیگیری کرد.»
هانا خندید.
«مدیرعاملها همیشه اینقدر خطرناکن؟»
جونگ کوک اخم ریزی کرد.
«فقط برنامهریزی میکنم.»
هانا سرش را تکان داد.
«همون خطرناک بودن.»
چند دقیقه بعد جونگ کوک خانه را نشانش داد.
آشپزخانه، سالن مطالعه، باشگاه ورزشی و حتی یک گاراژ اختصاصی.
اما وقتی درِ آخرین بخش را باز کرد، هانا همانجا ایستاد.
چشمهایش برق زد.
مقابلش چند خودروی مسابقهای قرار داشت.
هانا بیاختیار جلو رفت.
دورش یکی از ماشینها چرخید.
با ذوق دستش را روی بدنه ماشین کشید.
«باورم نمیشه...»
جونگ کوک گفت:
«گاهی برای تست ازشون استفاده میکنم.»
هانا با هیجان گفت:
«میشه یه روز امتحانشون کنم؟»
جونگ کوک بدون مکث جواب داد:
«اگر سالم برگردونیشون.»
هانا لبخند شیطنتآمیزی زد.
«قول نمیدم!»
جونگ کوک برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
همان لحظه یکی از خدمتکارها وارد گاراژ شد.
«شام آمادهست.»
هانا گفت:
«عالیه، از صبح چیزی نخوردم.»
هر دو به سمت سالن غذاخوری رفتند.
میز شام برای دو نفر چیده شده بود.
هانا با دیدن تعداد غذاها چشمهایش گرد شد.
«قراره کل ارتش غذا بخورن؟»
جونگ کوک خیلی آرام گفت:
«همیشه همینطوره.»
هانا خندهاش گرفت.
هنوز چند لقمه نخورده بودند که هانا قاشقش را زمین گذاشت.
«یه قانون.»
جونگ کوک نگاهش کرد.
«تا وقتی این قرارداد ادامه داره، هیچ تشریفاتی بین خودمون نباشه.»
«من نمیتونم هر روز مثل ملکه رفتار کنم.»
جونگ کوک چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
«قبول.»
هانا لبخند زد.
«خوبه... پس از فردا خودم صبحونه درست میکنم.»
جونگ کوک خیلی خونسرد جواب داد:
«امیدوارم آشپزی هم مثل رانندگیت خوب باشه.»
هانا با خنده گفت:
«فردا میفهمی.»
اما خدمتکارها نگاهی به هم انداختند و لبخندشان را پنهان کردند.
انگار هیچکس به آشپزی هانا اعتماد نداشت.
خود هانا هم از نگاهشان متوجه موضوع شد.
با شیطنت گفت:
«حالا ببینید.»
همان لحظه گوشی جونگ کوک روی میز لرزید.
پیامی ناشناس روی صفحه ظاهر شد.
**«اگر میخواهی همسرت زنده بماند، دست از تحقیق بردار.»**
لبخند از چهره جونگ کوک محو شد.
او بدون اینکه چیزی بگوید، صفحه گوشی را خاموش کرد...
**«اما هانا از نگاه جونگ کوک فهمید اتفاقی افتاده؛ اتفاقی که آرامش اولین شب زندگی مشترکشان را از بین میبرد...»**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارد.
- ۴۲۰
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط