{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

فلیکس با هیجان دست هیونجین رو کشید و به سمت درهای رنگارنگ شهربازی دوید.
«بیا هیونجین! قول داده بودی امشب هرکاری می‌کنیم! اول بریم ترن هوایی؟ نه؟ نه؟!»
هیونجین با لبخند راضی و نگاه پر از عشق به او نگاه می‌کرد. «هرجا تو بگی، قربان. ولی مواظب باش، زیاد تند ندو.»

شهربازی پر از نور و هیاهو بود. فلیکس مثل یه بچهٔ کوچک از این سو به آن سو می‌دوید. هیونجین فقط دنبالش بود، با نگرانی اما پر از لبخند.

ناگهان، سه پسر با هیکل‌های درشت و ظاهری خشن از پشت یه غرفه بیرون پریدن و مسیر فلیکس رو سد کردن.
پسر وسطی، همون‌که قبلاً تو دانشگاه فلیکس رو اذیت کرده بود، با لبخندی شیطانی گفت: «عه، گربهٔ قشنگه بازم پیداش شد! دلت برای ما تنگ شده؟»

فلیکس رنگ پرید و به عقب عقب رفت. «ولم کن... برید...»
اما پسر جلو اومد و موهای فلیکس رو محکم گرفت. «اینبار هیونجین اینجا نیست که نجاتت بده...»

همون لحظه، یه دست محکم شانهٔ پسر رو چرخوند. هیونجین با چشمانی از کوره در رفته و مشت‌های گره کرده اونجا ایستاده بود.
«دست از روش بردار. الآن... وگرنه فردا توی بیمارستان بیدار میشی.»

پسرها یک لحظه ترسیدن، اما پسرهٔ اصلی هنوز مقاومت کرد. «مگه میشه؟»
هیونجین بدون هشدار مشت محکمی به صورتش زد. اون دو تا دیگه فرار کردن.
هیونجین با خم شدن روی پسر زمین‌خوره، تو گوشش هیس کرد: «اگر بازم نزدیکش بشی، کارت رو تمام می‌کنم. حالا گمشو.»

بعد به سمت فلیکس برگشت، که لرزیدون بود. آروم دستش رو گرفت و گفت: «اشکال نداره... من اینجام. هیچکس نمی‌تونه بهت آسیب بزنه.»

---

بعد از اون اتفاق، فلیکس اصرار کرد که برن سوار ترن هوایی بشن.
تو اوج ارتفاع، وقتی ترن با سرعت می‌چرخید، فلیکس از ترس فریاد می‌زد و دست هیونجین رو محکم می‌گرفت. هیونجین فقط می‌خندید و داد می‌زد: «دوست داری؟؟»
فلیکس با چشمانی از وحشت و لبخند جواب می‌داد: «آره! ولی نمی‌تونم نگاه کنم!»

---

بعد از اون، رفتن سراغ چرخ‌وفلک غول‌پیکر.
وقتی کابین به آرومی به وسط رسید، تمام شهر زیر پاهاشون نورافشانی می‌کرد. فلیکس با ذوق به پنجره تکیه داده بود و می‌گفت: «وای... چقدر قشنگه! انگار همهٔ ستاره‌ها رو زمین ریختن!»

هیونجین به جای پنجره، به فلیکس نگاه می‌کرد.
«بله... خیلی قشنگه.»
ولی منظورش چهرهٔ فلیکس بود که زیر نور ماه برق می‌زد.

آروم دستش رو روی گونهٔ فلیکس گذاشت و صورتش رو به سمت خودش چرخوند.
نگاهش پر از اشتیاق و مالکیت بود.
«فلیکس... فقط مال منه. فهمیدی؟ فقط مال من.»

و بعد، بدون عجله اما با قاطعیت، لب‌هاش رو روی لب‌های نرم و صورتی فلیکس گذاشت.
این بوسه مثل بوسه‌های قبلی نبود... این بوسه یه حرف داشت:
«من همونم که همیشه ازت محافظت می‌کنم... و تو برای همیشه مال منی.»

فلیکس در آغوشش ذوب شد و با لبی‌های لرزان پچپچ کرد:
«همیشه... فقط مال توئم.»

و اونجا، در اوج آسمون و میان نورهای رنگارنگ شهربازی، همدیگه رو در آغوش گرفتن — نه به عنوان دو تا آدم شکسته، بلکه به عنوان دو نفری که بالاخره خونهٔ واقعی‌شون رو توی آغوش هم پیدا کردن.

**پایان شب... و شروع یه زندگی جدید پر از نور 💫🌌**
دیدگاه ها (۱۰)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

...هعییی خستم شد

#درخواستی_هیونلیکس#سقوط_در_سکوتتصویر جلوی چشم‌های هیونجین ثا...

پارت ۲۱ :

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط