ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( پارت ۴۰۰ فصل ۳ )

و با دستای لرزون به زور ماسکش رو جلو کشیدم.. بیحال به زور دراز کشید. تند با اشك حلقه زده توي چشمام ماسك رو روي دهنش
گذاشتم و پیچش رو باز کردم.
ناوارد و گیج گفتم الا: تا ته بازش کنم؟ من..
اروم چشماشو بست و سرشو تکون داد. تند تا ته بازش کردم و با بغض شديدي مضطرب به کپسول و بعد جیمین نگاه کردم
نفسم داشت بند میومد و تمام بدنم عن بيد ميلرزيد..
من احمق باید زودتر اینجا رو چک میکردم.. اگه خودش نمیگفت و یا نمیتونست بگه اگه.. فشارش.. تند رفتم دستگاه فشار سنج رو اوردم و تند به دستش وصل کردم چشم باز کرد و متعجب به دستگاه و بعد به من نگاه کرد. بي توجه به کارم ادامه دادم. فشارش پایین بود.
نگران گفتم الا : فشارت خیلی پایینه..
و بلند شدم یه شربت آب قند براش درست کردم و اروم ماسکش رو پایین آوردم و یه کم به خوردش دادم.. یه کم خورد و بعد لیوانو از خودش دور کرد و با نفس سنگين ماسك رو روي صورتش کشید.
با بغض و دلسوزانه نگاش کردم.قلبم هنوز خيلي تند تند و بي قرار میزد.
ماسك رو برداشت و بیجون گفت الا : چرا دستگاه فشار.. داري؟
و باز ماسک‌ رو گذاشت. صداش خيلي بيروح و اروم بود.
دلم گرفت. غمگین گفتم
الا : مادرم.. قبلاً فشارش بالا بود..باید کنترل میشد..
جدي و با اخم باريكي سر تكون داد.
الا : الان خوبي؟
تلخ سر به اره تکون داد و اروم گفت جیمین :خيلي ترسوندمت؟
با بغض سر به اره تکون دادم و اشکم جاری شد.
واقعا ترسیده بودمداز شدت ترس به زور نفس میکشیدم.
خداروشکر... حس کردم بغض کرد و گرفته انگشتش رو بالا و نزديك صورتم آورد تا اشکم رو بگیره اما بین راه پشیمون شد. دستشو مشت کرد و عقب کشیدش و تلخ گفت جیمین : ببخشید
قلبم آتیش گرفت..
با بغض تند گفتم الا :نگو اینو..
نگران گفت جیمین : رنگت پریده خودتم یه کم اب قند بخور.. با بغض لبخند زدم و سر تکون دادم و بقیه آب قندش رو خوردم.
دستش رو نرم روی دستم که رو تخت بود کشید
جیمین : چيزي نيست.. من خوبم..واسه.. سرما ... بوي. رنگه رنگ؟
چرخیدم و به اتاق کارش نگاه کردم که درش نیمه باز بود.
صبح به این زودی با رنگ چیکار داشت؟
الا: چیزی میخوري برات بیارم؟اصلا چيزي ميخواي؟
سر به نه تکون داد. پتو رو روش کشیدم خيره و خیلی عمیق نگاهم کرد.
نمیتونستم با محبت نگاش نکنم دلم میگرفت وقتی درد میکشید.. حسش..مثل خفگي بود..انگار محبت توي نگاهم رو گرفت چون لبخند باريکي رو لبش نقش بست و بیحال به زور گفت جیمین: اشتباه نکردم.. گنگ چشمامو باريك كردم.
سرفه ای زد و درمونده گفت جیمین: تو قوی ترین دختري هستي که تو کل عمرم دیدم. این یکی از دلایلی بود که انتخابت کردم
. عمیق نگاش کردم.
سرفه اي زد و گرفته
دیدگاه ها (۲)

( ظهور ازدواج )( پارت ۴۰۱ فصل ۳ )جیمین : مطمینم تو بهترین ...

ظهور ازدواج )( پارت ۴۰۲فصل ۳ )اونم با اون سرمايي که پري شب ...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۹۹ فصل ۳ )ریه هاش ضعیف بود و احتمالا سر...

ظهور ازدواج )( پارت۳۹۸ فصل ۳ )فرد : اره..انقدر به الا و جیم...

ظهور ازدواج )( پارت۳۷۶ فصل ۳ )معده ام از دیدن این همه خون ...

( ظهور ازدواج )( پارت ۳۸۱ فصل ۳ )پات که زمین خورده بودي. تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط