{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسری با اخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری رفت.

پسری با اخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری رفت.

پدر دختر رو به پسر کرد و گفت: تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمیدهم.

چندی بعد پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر رفت ، پدر دختر با ازدواج موافقت کرد و در مورد اخلاق پسر گفت : ان شاءالله خدا او را هدایت میکند.

دختر گفت: پدر، مگر خدایی که هدایت میکند، با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟
دیدگاه ها (۸)

کفشهایم را میپوشم و در زندگی قدم میزنممن زنده ام و زندگیارزش...

کامنت لطفا

بعضی از آدمها مثل یک آپارتمان هستند... مبله . شیک .راحت . ام...

. تسلیم نخواهم شد !زندگی می کنم ...برای رویاهایی که منتظرند ...

عشق و نفرتp¹²تهیونگ :هوف از دست تو سوها:خیلی ناراحتی گود بای...

پارت ششم

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟑جونگکوک و تهیونگ بعد از کلی خوش گذرونی...

★ازدواج من و بابات؟...p¹مین‌یون اومد سمتم و گفت:"بابا الان م...

شاهزاده دوست داشتنی من

#تجربه_من ۱۸۹#ازدواج_در_وقت_نیاز #ازدواج_آسان #حرف_مردم #فرز...

part : 48chapter : 2^^ ببینم تو دوست پسر نداری ؟+ نه ندارم^^...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط