Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p¹³
نمیدونم یکهو چیشد . سرم گیج رفت و همه جا تاریک شد و من افتادم .
ویو آریا *
وقتی ازم جدا شد یک لبخند ملیحی زد . وای چقدر زیبا بود ...
بعد از چند لحظه چشماش رو بست و افتاد .
سریع زیر زانوها و کمرشو گرفتم تا نیوفته رو زمین .
خشکم زده بود .
- کاتریننننن ... کاترنیننن ... چشمات باز کن دختر...
آدرین و پلیسا دار و دسته ی آتش رو گرفتن ولی آتش رو پیدا نکردن . حتما عوضی فرار کرده .
آدرین کنارم ایستاد گفت : چیشده ؟
× دوست دخترته ؟! آخی چقدر کیوت و رومانتیک .
- خفه شو آدرینننن ! دست راستمه تو شرکت
× آها . از کی تا حالا اینقدر دست راستت اونم دختر ، واست مهم شده .
- آدرین با همین دستام خفت میکنم هاااا
× من تورو باید خفه کنم که توی هر مشکلی یاد من میوفتی ! ناسلامتی رفیقیم هااا ! ( شوخی و خنده )
سریع کاترین رو گذاشتم توی ماشین و رفتم طرف بیمارستان . بردن اتاق عمل
۱ ساعت بعد *
دکتر اومد و گفت : وضعیت بحرانی نیس و خطر رفع شده . میتونین ببرینش خونه
- بهوش اومده ؟! میتونم ببینمش ؟!
دکتر : نه ولی میتونین ببرینش خونه و ازش مراقبت کنین .
بعد از پر کردن کلی فرم و اینا ، کاترین رو بلند کردم و گذاشتم توی ماشین .
از پروندش آدرس خونشو گرفتم و رفتم خونش .
یک دختر جوون و شکل خودش درب رو باز کرد .
دختر ( کیتی ) ^ آریا : -
- سلام . من رئیس کاترین هستم .
^ بله بفرمایید
- کاترین یکم حالش بده .... خوب راستش .. تیر خورده و ماجراش مفصله ...
^ چییییی ؟! ( تعجب و نگران ) حالش الان خوبه ؟ چرا تیر خورده ؟؟
- شما خواهرش هستین ؟
^ بله . حالش خوبه ؟؟
- نگران نباشین حالش خوبه فقط من ازش مراقبت میکنم . میتونم وسایل شخصیش رو بردارم و ببرم ؟؟
^ بله الان واستون حمع میکنم .
۳۰ دقیقه بعد *
^ بفرمایید . اینم شماره خونه ست . کاری داشتین یا بهوش اومد بهم حتما زنگ بزنین .
- ممنون
بعد راه افتادم و وسایل خودمو جمع کردم و یک بلیط به ایتالیا گرفتم .
فردا صبح *
آوردمش ویلای ایتالیا که مال خودمه .
پرستار و دکتر شخصی واسش آوردم تا مراقبش باشن .
نمیدونم این چه حسیه ... ولی دلم میخواد دوباره اون لبخند ، لجبازی و از همه مهمتر ، چشماش رو ببینم .
اون دو چشم زمردی که توی آفتاب میدرخشیدن .
وااا آریا تو چه مرگت شده ؟!
به خودت بیا !
۷ روز بعد *
ویو کاترین *
آفتاب داشت میخورد توی صورتم . آروم چشمام رو باز کردم و روبه روم رو نگاه کردم .
+ من کجاممم ... ( با صدای بیجون و آروم )
اتاق اصلا واسم آشنا نبود . میخواستم بلند شم که دلم تیر کشید .
+ آییییی .
هااا یادم اومد من تیر خوردم و ... ولی .. اینجا کجاست ؟!
ادامه دارد ...
#وکالت #غم_انگیز #رمان #دخترونه #فیک_نویسی #داستان #عاشقانه #سناریو #دیالوگ
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p¹³
نمیدونم یکهو چیشد . سرم گیج رفت و همه جا تاریک شد و من افتادم .
ویو آریا *
وقتی ازم جدا شد یک لبخند ملیحی زد . وای چقدر زیبا بود ...
بعد از چند لحظه چشماش رو بست و افتاد .
سریع زیر زانوها و کمرشو گرفتم تا نیوفته رو زمین .
خشکم زده بود .
- کاتریننننن ... کاترنیننن ... چشمات باز کن دختر...
آدرین و پلیسا دار و دسته ی آتش رو گرفتن ولی آتش رو پیدا نکردن . حتما عوضی فرار کرده .
آدرین کنارم ایستاد گفت : چیشده ؟
× دوست دخترته ؟! آخی چقدر کیوت و رومانتیک .
- خفه شو آدرینننن ! دست راستمه تو شرکت
× آها . از کی تا حالا اینقدر دست راستت اونم دختر ، واست مهم شده .
- آدرین با همین دستام خفت میکنم هاااا
× من تورو باید خفه کنم که توی هر مشکلی یاد من میوفتی ! ناسلامتی رفیقیم هااا ! ( شوخی و خنده )
سریع کاترین رو گذاشتم توی ماشین و رفتم طرف بیمارستان . بردن اتاق عمل
۱ ساعت بعد *
دکتر اومد و گفت : وضعیت بحرانی نیس و خطر رفع شده . میتونین ببرینش خونه
- بهوش اومده ؟! میتونم ببینمش ؟!
دکتر : نه ولی میتونین ببرینش خونه و ازش مراقبت کنین .
بعد از پر کردن کلی فرم و اینا ، کاترین رو بلند کردم و گذاشتم توی ماشین .
از پروندش آدرس خونشو گرفتم و رفتم خونش .
یک دختر جوون و شکل خودش درب رو باز کرد .
دختر ( کیتی ) ^ آریا : -
- سلام . من رئیس کاترین هستم .
^ بله بفرمایید
- کاترین یکم حالش بده .... خوب راستش .. تیر خورده و ماجراش مفصله ...
^ چییییی ؟! ( تعجب و نگران ) حالش الان خوبه ؟ چرا تیر خورده ؟؟
- شما خواهرش هستین ؟
^ بله . حالش خوبه ؟؟
- نگران نباشین حالش خوبه فقط من ازش مراقبت میکنم . میتونم وسایل شخصیش رو بردارم و ببرم ؟؟
^ بله الان واستون حمع میکنم .
۳۰ دقیقه بعد *
^ بفرمایید . اینم شماره خونه ست . کاری داشتین یا بهوش اومد بهم حتما زنگ بزنین .
- ممنون
بعد راه افتادم و وسایل خودمو جمع کردم و یک بلیط به ایتالیا گرفتم .
فردا صبح *
آوردمش ویلای ایتالیا که مال خودمه .
پرستار و دکتر شخصی واسش آوردم تا مراقبش باشن .
نمیدونم این چه حسیه ... ولی دلم میخواد دوباره اون لبخند ، لجبازی و از همه مهمتر ، چشماش رو ببینم .
اون دو چشم زمردی که توی آفتاب میدرخشیدن .
وااا آریا تو چه مرگت شده ؟!
به خودت بیا !
۷ روز بعد *
ویو کاترین *
آفتاب داشت میخورد توی صورتم . آروم چشمام رو باز کردم و روبه روم رو نگاه کردم .
+ من کجاممم ... ( با صدای بیجون و آروم )
اتاق اصلا واسم آشنا نبود . میخواستم بلند شم که دلم تیر کشید .
+ آییییی .
هااا یادم اومد من تیر خوردم و ... ولی .. اینجا کجاست ؟!
ادامه دارد ...
#وکالت #غم_انگیز #رمان #دخترونه #فیک_نویسی #داستان #عاشقانه #سناریو #دیالوگ
- ۵.۴k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط