{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راه رفتم...

راه رفتم...
بغض کردم...
زیر باران ترشدم...
هی به یاد آوردمت...
ویران و ویران‌تر شدم...
یادم آمد خاطراتی را که با هم داشتیم...
هی پریشان‌تر...
پریشان‌تر...
پریشان‌تر شدم...
#علی‌اصغر_صالحی
دیدگاه ها (۱)

ساعتت را بُرده‌اند ...دستت را تکان می‌دهی...مثلِ همیشه...می‌...

من درباره ی تو به آن‌ها نگفته‌ام...اما تو را دیده‌اند ...که ...

ای کاش می‌توانستم پُرگویی کنم...عشق ...که به یک "دوستت دارم"...

مهم نیست ...که شانه‌هایت تجسم است...و آغوشت خیال... همه‌ی یا...

عشق رمانتیک من❤😎پارت ۶۴هانیل: دستتو بکشجونگ هی: چی میشه مثل ...

وقتی به اجبار ازدواج کردی و..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط