{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راه رفتم...

راه رفتم...
بغض کردم...
زیر باران ترشدم...
هی به یاد آوردمت...
ویران و ویران‌تر شدم...
یادم آمد خاطراتی را که با هم داشتیم...
هی پریشان‌تر...
پریشان‌تر...
پریشان‌تر شدم...
#علی‌اصغر_صالحی
دیدگاه ها (۱)

ساعتت را بُرده‌اند ...دستت را تکان می‌دهی...مثلِ همیشه...می‌...

من درباره ی تو به آن‌ها نگفته‌ام...اما تو را دیده‌اند ...که ...

ای کاش می‌توانستم پُرگویی کنم...عشق ...که به یک "دوستت دارم"...

مهم نیست ...که شانه‌هایت تجسم است...و آغوشت خیال... همه‌ی یا...

Part13ویو می یوندلم رو به دریا زدم و رفتم پایین دیدم مادرم د...

پارت ۸ددی مافیای منویو ا/ت: داشت بارون یه دفعه بوسه اولمونو ...

فیک تهیونگ ویو ات: کارم تموم شده بود لیا نبود رفتم لباسم رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط