{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راه رفتم...

راه رفتم...
بغض کردم...
زیر باران ترشدم...
هی به یاد آوردمت...
ویران و ویران‌تر شدم...
یادم آمد خاطراتی را که با هم داشتیم...
هی پریشان‌تر...
پریشان‌تر...
پریشان‌تر شدم...
#علی‌اصغر_صالحی
دیدگاه ها (۱)

ساعتت را بُرده‌اند ...دستت را تکان می‌دهی...مثلِ همیشه...می‌...

من درباره ی تو به آن‌ها نگفته‌ام...اما تو را دیده‌اند ...که ...

ای کاش می‌توانستم پُرگویی کنم...عشق ...که به یک "دوستت دارم"...

مهم نیست ...که شانه‌هایت تجسم است...و آغوشت خیال... همه‌ی یا...

silence

عشق در تاریکی پارت: ۹بعد ار اینکه فکر هامو کردم خوابیدم ویو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط