ساعتت را بُرده‌اند ...

ساعتت را بُرده‌اند ...
دستت را تکان می‌دهی...
مثلِ همیشه...
می‌خواهی ببینی ساعت چند است...
ولی ساعتی به دستت نبسته‌ای...
ساعتت را برده‌اند...
مثلِ خیلی چیزهای دیگر...
دستت را تکان می‌دهی...
با این‌که ساعتی به دست نداری...
با این‌که قراری با کسی نداری...
با این‌که کاری برای انجام دادن نداری...
ساعت‌های تو را دزدیده‌اند...
زمانَت را دزدیده‌اند...
و تاریکی و ترس را برایت گذاشته‌اند...
می‌ترسی سرِ وقت نرسی...
ــ به قلبت...
ــ به آرزویت...
ــ به کارت...
ــ به مرگَت...
می‌ترسی نرسی...
می‌ترسی زمان از دست برود...
#یانیس_ریتسوس
دیدگاه ها (۱)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_44فصل نوزدهم | ...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت چــهــاردهــم 𓆪 🖤🥀اسما ماتش برده بود.«دلیل زن...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۴ات با شنیدن حرف جونگکوک، آرام ب...

چند پارتی

پارت هشتم: پیمان در تاریکیصبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.مه غل...

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»part_2هفته‌ی اول ازدواجت، تقریباً ه...

سایه‌های کلاغپارت سی‌ونهم | میان مرگ و زندگی«کاوهههههه...!»ج...

چند پارتی بازیچه

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

# 🥀 ادامه: «سکوتِ دوباره، اما این‌بار امن»یک ماه از اون روز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط