خون ومخمل
خون ومخمل
Part=۱۱
مین-سو: (دروغ گفت) گفت "باشه".
جیمین نگاهش کرد. چیزی توی چشماش بود. شک. ولی مین-سو ول کرد.
مین-سو: (رفت سمت در، ایستاد، برگشت) جیمین... تو تا حالا به کسی خیانت کردی؟
جیمین: (مکث) نه.
مین-سو: (نگاه سرد) مطمئنی؟
جیمین: (صداش یخ زد) چی دیدی؟ چی شنیدی؟
مین-سو: هیچی. فقط میخوام بدونم میتونم بهت اعتماد کنم یا نه.
جیمین جلو رفت. ایستاد جلوی مین-سو. دستش رو گذاشت روی شونهاش.
جیمین: به من میتونی اعتماد کنی.
مین-سو: (نگاهش کرد) ثابت کن.
جیمین: (آهسته) چطور؟
مین-سو: بهم بگو هوک کی هست.
سکوت. باد میوزید. موهای جیمین تکون میخورد. صورتش سفید شده بود.
جیمین: (آهسته) هوک... برادر منه.
مین-سو: (جا خورد) چی؟
جیمین: نه برادر خونی. برادر توی جرم. ما با هم بزرگ شدیم. توی خیابون. توی نوکتیس.
مین-سو: (عقب رفت) نوکتیس... تو اونجا بودی؟
جیمین: (نشست روی پله) آره. اونجا به دنیا اومدم. مادرم خونآشام بود، پدرم انسان. تا ۸ سالگی توی نوکتیس بودم. بعد... نوکتیس افتاد. من و هوک فرار کردیم.
مین-سو: (نشست کنارش) و برادر دیگهات؟ تهیونگ؟
جیمین: (مکث کرد) تهیونگ رو جا گذاشتیم.
مین-سو: (صداش لرزید) یعنی... ولش کردید؟
جیمین: (نگاه به آسمون) مجبور بودیم. اون موقع... اون مرده بود. فکر میکردیم مرده.
مین-سو: (اشک ریخت) ولی نمرده.
جیمین: (برگشت به مین-سو) از کجا میدونی؟
مین-سو: (نفس عمیق) چون امروز دیدمش.
جیمین بلند شد. صورتش از عصبانیت قرمز شد.
جیمین: بهت چی گفت؟
مین-سو: گفت تو برادرش رو کشتی. گفت هوک برادرشه.
جیمین: (دندان قروچه) بهت دروغ گفته.
مین-سو: (بلند شد) پس حقیقت چیه، جیمین؟ بیا بهم بگو. خودت.
جیمین نفس عمیق کشید. نشست رو پله. مین-سو کنارش.
جیمین: ۱۰ سال پیش، ما سه تا بودیم. شریک. یه مأموریت بزرگ. الماس روح. توی نوکتیس. تهیونگ خواست الماس رو برای خودش برداره. هوک جلوش رو گرفت. تیراندازی شد. تهیونگ افتاد توی پرتگاه. ما فکر کردیم مرده.
مین-سو: ولی هوک نمیدونه زندهست؟
جیمین: نه. و نمیتونم بگمش. اگه هوک بفهمه... برمیگرده پیشش.
مین-سو: تو از دست دادن هوک میترسی؟
جیمین: (بهش نگاه کرد) هوک تنها کسیه که توی این دنیا برام مونده.
مین-سو: (دستش رو گرفت) منم هستم.
جیمین: (بغض کرد) نمیخوام تو رو هم از دست بدم.
مین-سو: نمیدی.
اون شب، بارون میزد. و مین-سو برای اولین بار، سرش رو گذاشت روی شونهی جیمین. نه مثل یه دختر برای یه مرد. مثل یه انسان برای یه انسان دیگه.
شاید عشق نبود. ولی چیزی بود که از عشق هم قشنگتر بود: اعتماد.
---
ادامه دارد...
Part=۱۱
مین-سو: (دروغ گفت) گفت "باشه".
جیمین نگاهش کرد. چیزی توی چشماش بود. شک. ولی مین-سو ول کرد.
مین-سو: (رفت سمت در، ایستاد، برگشت) جیمین... تو تا حالا به کسی خیانت کردی؟
جیمین: (مکث) نه.
مین-سو: (نگاه سرد) مطمئنی؟
جیمین: (صداش یخ زد) چی دیدی؟ چی شنیدی؟
مین-سو: هیچی. فقط میخوام بدونم میتونم بهت اعتماد کنم یا نه.
جیمین جلو رفت. ایستاد جلوی مین-سو. دستش رو گذاشت روی شونهاش.
جیمین: به من میتونی اعتماد کنی.
مین-سو: (نگاهش کرد) ثابت کن.
جیمین: (آهسته) چطور؟
مین-سو: بهم بگو هوک کی هست.
سکوت. باد میوزید. موهای جیمین تکون میخورد. صورتش سفید شده بود.
جیمین: (آهسته) هوک... برادر منه.
مین-سو: (جا خورد) چی؟
جیمین: نه برادر خونی. برادر توی جرم. ما با هم بزرگ شدیم. توی خیابون. توی نوکتیس.
مین-سو: (عقب رفت) نوکتیس... تو اونجا بودی؟
جیمین: (نشست روی پله) آره. اونجا به دنیا اومدم. مادرم خونآشام بود، پدرم انسان. تا ۸ سالگی توی نوکتیس بودم. بعد... نوکتیس افتاد. من و هوک فرار کردیم.
مین-سو: (نشست کنارش) و برادر دیگهات؟ تهیونگ؟
جیمین: (مکث کرد) تهیونگ رو جا گذاشتیم.
مین-سو: (صداش لرزید) یعنی... ولش کردید؟
جیمین: (نگاه به آسمون) مجبور بودیم. اون موقع... اون مرده بود. فکر میکردیم مرده.
مین-سو: (اشک ریخت) ولی نمرده.
جیمین: (برگشت به مین-سو) از کجا میدونی؟
مین-سو: (نفس عمیق) چون امروز دیدمش.
جیمین بلند شد. صورتش از عصبانیت قرمز شد.
جیمین: بهت چی گفت؟
مین-سو: گفت تو برادرش رو کشتی. گفت هوک برادرشه.
جیمین: (دندان قروچه) بهت دروغ گفته.
مین-سو: (بلند شد) پس حقیقت چیه، جیمین؟ بیا بهم بگو. خودت.
جیمین نفس عمیق کشید. نشست رو پله. مین-سو کنارش.
جیمین: ۱۰ سال پیش، ما سه تا بودیم. شریک. یه مأموریت بزرگ. الماس روح. توی نوکتیس. تهیونگ خواست الماس رو برای خودش برداره. هوک جلوش رو گرفت. تیراندازی شد. تهیونگ افتاد توی پرتگاه. ما فکر کردیم مرده.
مین-سو: ولی هوک نمیدونه زندهست؟
جیمین: نه. و نمیتونم بگمش. اگه هوک بفهمه... برمیگرده پیشش.
مین-سو: تو از دست دادن هوک میترسی؟
جیمین: (بهش نگاه کرد) هوک تنها کسیه که توی این دنیا برام مونده.
مین-سو: (دستش رو گرفت) منم هستم.
جیمین: (بغض کرد) نمیخوام تو رو هم از دست بدم.
مین-سو: نمیدی.
اون شب، بارون میزد. و مین-سو برای اولین بار، سرش رو گذاشت روی شونهی جیمین. نه مثل یه دختر برای یه مرد. مثل یه انسان برای یه انسان دیگه.
شاید عشق نبود. ولی چیزی بود که از عشق هم قشنگتر بود: اعتماد.
---
ادامه دارد...
- ۱.۰k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط