𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
سیلامممم به ناناصیز های راشللل چطوریننن؟؟🤏😭
دلم براتون تنگ شده بوددد:))
همینطور که میبینید بعد یه غیبت کبری اومدم پارت بدم🗿
راستیتش قرار بود جمعه اینکار رو بکنم ولی رفتیم مهمون و اصلا نشد😍💔
دیگه به خودمم گفتم گشادی رو بزار کنار و پارت جدید بده💃( من که میدونم کلا داستان یادتون رفته ولی نمیتونم ثابتش کنم 💔)
𝙋𝙖𝙧𝙩24
لویا
شب شده بود و ساعت حدودا ۹:۰۰ بود.
همه دور میز جمع شده بودیم و منتظر غذایی که دریک قول خریدنش را داده بود، بودیم.
از طرفی خاله فلا بیحال بنظر میرسید و نمیتوانست غذایی درست کند و از طرفی هم دریک داشت ترفندی رو برای اینکه باهاش آشتی کنن رو اجرا میکرد که من ازش خوشم اومده بود.
فضای ساکتی بینمون شکل گرفته بود. بشقاب ها و کارد و چنگال و قاشق روی میز با نظم چیده شده بود و همه فقط منتظر اومدن دریک بودن.
ناگهان فک کردم که باید سکوت رو بشکونم و گفتم: راستی.خاله سرتون چطوره؟
خاله نگاهی به من کرد و با لبخندی گفت: سرم خوبه . خوابیدن کمک کرد که بهتر بشم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خب خداروشکر. زیاد خودتون رو ناراحت نکنین.
بعد به عمو پاسکال نگاه کردم. انگار اون هنوزم از کار دریک رنج میکشید. این رو از ابرو های در هم رفته اش متوجه شدم.
عمو پاسکال که گویا غرق افکاراتش شده بود، کمی طول کشید که صورت خیره ی من رو ببینه. همین که دید من دارم نگاش میکنم. لبخندی بی حال زد و گفت:ممنون لویا که به فکرمونی بعد با همان قیافه ی سرد و درهم ادامه داد: ولی نمیتونیم همینطوری از کاری که کرده بگذریم. اون بچه فقط به فکر خودشه. این حرف رو با لحنی به دردناکی و تیزی شمشیر گفت.
خاله که انگار حرف عمو زیاد قلبش رو سنگین کرد، گفت: نه نه پاسکال این حرفت دیگه زیاده رویه. درسته که باعث ناراحتیمون شد. ولی اون فقط زیادی به فکرمونه و نمیخواد بیشتر از این اذیت شیم.
عمو انگار میخواست حرفش رو ادامه بده از صورتش معلوم بود که کلی فکر توی مغزشه و میخواد همش رو خالی کنه. ولی با نگاهی موقعیت رو سنجید و بیشتر از این بحث رو ادامه نداد.
مابقی ساعات توی سکوت و صبر کردن گذشت. همه بی تاب شده بودن و از انتظار کشیدن خسته شده بودن.
من از بی حوصلگی چندین بار انگشتم رو به میز زدم که ناگهان صدای باز شدن در با کلید اومد. بعد کلی انتظار دریک بلاخره با چند بسته مرغ سوخاری ترد برگشت.
هممون که از گشنگی و خستگی وا رفته بودیم، با دیدن بسته های غذا، انگار جون تازه ای گرفته بودیم.
خاله فلا با صورتی که نگرانی و بی تابی توش موج میزد گفت: آخخخ دریک کجا بودی؟ خیلی دیر کردی.
دریک کت چرمیش رو درآورد و همینطور که نفس نفس میزد روی صندلی کنار من نشست و گفت: ببخشید خاله. توی رستوران خیلی صف بود و کمی طول کشید. بعد به غذاها اشاره کرد و گفت: حالا که اومدم. بهتره بخوریم تا سرد نشده.
هممون تیکه ای از مرغ رو برداشتیم و شروع به خوردن کردیم.
همونطور که میخوردم زیر چشمی به دریک نگاه کردم. تعجب کرده بودم که پیش من نشسته بود. تا حالا این زاویه اش رو ندیده بودم. چشاش به ندرت برق میزد و لبخند گرم همیشگی درونش بود.
حضورش برخلاف چیزی که تصور میکردم، آرامش بخش بود
خاله فلا که بعد خوردن گازی از مرغ انگار که بهانه ای برای غر زدن سر دریک نمیدید، فقط با لحنی آرام اما جدی گفت: اشکال نداره که صف طولانی بود و دیر کردی. ولی یادت باشه دیگه بعدا یکی رو اینقدر معطل نکنی. و بعد با لحن بازیگوشانه ای ادامه داد: مخصوصا اگه اون طرف دوست دخترت باشه.
با این حرفش سکوت جاش رو به خنده داد. قیافه ی دریک کاملا پوکر و دیدنی بود آهی کشید و گفت: خالهههه
همه شروع به خندیدن کردن. انگار مرغ ها کار خودشون رو کرده بودن و جمع دوباره حالت صمیمی خود رو گرفته بود.
شاید دریک موفق شده بود که خاله و عمو باهاش آشتی کنن.
غذا خوردن در آرامش و خوشحالی گذشت. ولی برای من این آرامش زیاد ادامه پیدا نکرد.
بعد شام به اتاقم اومدم و با تماسی روبه رو شدم که بهم گفتن که یه وسلیه کنار یه جسد پیدا شده که احتمال میدیدم متعلق به نامزدتون باشه. این خبر، و من رو یخ زده روی جام فرو برد....
ادامه دارد..
#fic
#Recovery_tears
سیلامممم به ناناصیز های راشللل چطوریننن؟؟🤏😭
دلم براتون تنگ شده بوددد:))
همینطور که میبینید بعد یه غیبت کبری اومدم پارت بدم🗿
راستیتش قرار بود جمعه اینکار رو بکنم ولی رفتیم مهمون و اصلا نشد😍💔
دیگه به خودمم گفتم گشادی رو بزار کنار و پارت جدید بده💃( من که میدونم کلا داستان یادتون رفته ولی نمیتونم ثابتش کنم 💔)
𝙋𝙖𝙧𝙩24
لویا
شب شده بود و ساعت حدودا ۹:۰۰ بود.
همه دور میز جمع شده بودیم و منتظر غذایی که دریک قول خریدنش را داده بود، بودیم.
از طرفی خاله فلا بیحال بنظر میرسید و نمیتوانست غذایی درست کند و از طرفی هم دریک داشت ترفندی رو برای اینکه باهاش آشتی کنن رو اجرا میکرد که من ازش خوشم اومده بود.
فضای ساکتی بینمون شکل گرفته بود. بشقاب ها و کارد و چنگال و قاشق روی میز با نظم چیده شده بود و همه فقط منتظر اومدن دریک بودن.
ناگهان فک کردم که باید سکوت رو بشکونم و گفتم: راستی.خاله سرتون چطوره؟
خاله نگاهی به من کرد و با لبخندی گفت: سرم خوبه . خوابیدن کمک کرد که بهتر بشم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خب خداروشکر. زیاد خودتون رو ناراحت نکنین.
بعد به عمو پاسکال نگاه کردم. انگار اون هنوزم از کار دریک رنج میکشید. این رو از ابرو های در هم رفته اش متوجه شدم.
عمو پاسکال که گویا غرق افکاراتش شده بود، کمی طول کشید که صورت خیره ی من رو ببینه. همین که دید من دارم نگاش میکنم. لبخندی بی حال زد و گفت:ممنون لویا که به فکرمونی بعد با همان قیافه ی سرد و درهم ادامه داد: ولی نمیتونیم همینطوری از کاری که کرده بگذریم. اون بچه فقط به فکر خودشه. این حرف رو با لحنی به دردناکی و تیزی شمشیر گفت.
خاله که انگار حرف عمو زیاد قلبش رو سنگین کرد، گفت: نه نه پاسکال این حرفت دیگه زیاده رویه. درسته که باعث ناراحتیمون شد. ولی اون فقط زیادی به فکرمونه و نمیخواد بیشتر از این اذیت شیم.
عمو انگار میخواست حرفش رو ادامه بده از صورتش معلوم بود که کلی فکر توی مغزشه و میخواد همش رو خالی کنه. ولی با نگاهی موقعیت رو سنجید و بیشتر از این بحث رو ادامه نداد.
مابقی ساعات توی سکوت و صبر کردن گذشت. همه بی تاب شده بودن و از انتظار کشیدن خسته شده بودن.
من از بی حوصلگی چندین بار انگشتم رو به میز زدم که ناگهان صدای باز شدن در با کلید اومد. بعد کلی انتظار دریک بلاخره با چند بسته مرغ سوخاری ترد برگشت.
هممون که از گشنگی و خستگی وا رفته بودیم، با دیدن بسته های غذا، انگار جون تازه ای گرفته بودیم.
خاله فلا با صورتی که نگرانی و بی تابی توش موج میزد گفت: آخخخ دریک کجا بودی؟ خیلی دیر کردی.
دریک کت چرمیش رو درآورد و همینطور که نفس نفس میزد روی صندلی کنار من نشست و گفت: ببخشید خاله. توی رستوران خیلی صف بود و کمی طول کشید. بعد به غذاها اشاره کرد و گفت: حالا که اومدم. بهتره بخوریم تا سرد نشده.
هممون تیکه ای از مرغ رو برداشتیم و شروع به خوردن کردیم.
همونطور که میخوردم زیر چشمی به دریک نگاه کردم. تعجب کرده بودم که پیش من نشسته بود. تا حالا این زاویه اش رو ندیده بودم. چشاش به ندرت برق میزد و لبخند گرم همیشگی درونش بود.
حضورش برخلاف چیزی که تصور میکردم، آرامش بخش بود
خاله فلا که بعد خوردن گازی از مرغ انگار که بهانه ای برای غر زدن سر دریک نمیدید، فقط با لحنی آرام اما جدی گفت: اشکال نداره که صف طولانی بود و دیر کردی. ولی یادت باشه دیگه بعدا یکی رو اینقدر معطل نکنی. و بعد با لحن بازیگوشانه ای ادامه داد: مخصوصا اگه اون طرف دوست دخترت باشه.
با این حرفش سکوت جاش رو به خنده داد. قیافه ی دریک کاملا پوکر و دیدنی بود آهی کشید و گفت: خالهههه
همه شروع به خندیدن کردن. انگار مرغ ها کار خودشون رو کرده بودن و جمع دوباره حالت صمیمی خود رو گرفته بود.
شاید دریک موفق شده بود که خاله و عمو باهاش آشتی کنن.
غذا خوردن در آرامش و خوشحالی گذشت. ولی برای من این آرامش زیاد ادامه پیدا نکرد.
بعد شام به اتاقم اومدم و با تماسی روبه رو شدم که بهم گفتن که یه وسلیه کنار یه جسد پیدا شده که احتمال میدیدم متعلق به نامزدتون باشه. این خبر، و من رو یخ زده روی جام فرو برد....
ادامه دارد..
#fic
#Recovery_tears
- ۴۴۳
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط