𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
سیلامممم به ناناصیز های خودممم چطورین چه خبرااا؟
این روزا چیکا کردین خوش میگذره؟😁
اینم پارت جدید تقدیم بهتون گوگولیای راشلللل😼❤️
𝙋𝙖𝙧𝙩23
دریک
همه چی در سکوت عمیقی گیر افتاد.
انقد ساکت که حتی میتونستی صدای چک چک شیر آب آشپزخونه رو بشنوی.
کمی خودم رو جمع کردم. از اینکه باهاش حرف بزنم کمی تردید داشتم ولی حرف های دلگرم کننده اش باعث میشد که شروع کنم.
ترس دیگه ای که داشتم این بود که نکنه انقدر غرق صحبت باهاش بشم که نتونم صحبت رو تموم کنم؟
گلویم رو صاف کردم و بلاخره سکوت رو در هم شکستم: خب میدونی؟ از موقعی که این اتفاقا افتاده، خودم رو بیشتر از قبل مقصر میدونم.
نمیخوام کاری کنم که بقیه بیشتر از این ازم نا امید شن و از طرفیم نمیخوام باعث عذاب و رنجشون بشم.
شاید فک کنی توی بیمارستان با اون حرفم ، بچه ی سرکشی بنظر برسم ولی واقعا....
بعد مکثی گفتم: واقعا خاله فلا و عمو پاسکال جزوی از خانواده ام محسوب میشن و من دوست ندارم بخاطر من تو دردسر بیفتن.
خواستم برای اولین بار من کسی باشم که از اونا مراقبت میکنه تا بتونم مهربونیشون رو جبران کنم. اما الانم بخاطر اینکه هردوشون رو ناراحت کردم پشیمونم.
این رو گفتم و با سرافکندگی منتظر لویا شدم تا چیزی بگه.
لویا سری تکون داد و گفت: میفهمم. هیچکس خوشش نمیاد که اشخاص عزیز زندگیش رو به خطر یا دردسر بندازه.
ولی اینکه فکر میکنی تو یه بار اضافی برای اونایی خیلی اشتباهه.
بعد با لبخندی ادامه داد: تو هیچوقت نمیتونی یه بار اضافی برای اونا باشی چون تو تو عزیز دور دونه ی اونهایی.
تو برا اونا مثل پسر خودشونی
اونا بهت محبت نمیکنن چون دلشون برات میسوزه. اونا بهت محبت میکنن چون صمیمانه تورو دوست دارن.
و این کار تو باعث ناراحتیشون شد، چون خانواده ها هیچوقت کاری رو از روی انجام وظیفه انجام نمیدن. اونا این کار رو میکنن چون تو براشون مهمی.
حرف هاش آروم آروم توی ذهنم مینشست.
حقیقت گفتارش باعث شد که سرم رو تکون بدم و با صدایی شکسته گفتم: حق با توعه.
بعد لویا که انگار از حرف هایش کمی خجالت کشیده بود گفت: ببخشید اگه حرف هام یکم چرت بود فقط احساس کردم که لازمه بهت بگم. این رو گفت و با دستپاچگی ناخنش رو روی انگشت دیگری کشید.
لبخندی روی لبم ظاهر شد و گفتم: نه تو واقعا کارت تو دلداری دادن خوبه و اضافه کردم: ممنونم.
لویا با شنیدن این حرفم انگار که کمی خیالش راحت شده باشد لبخند گرمی زد و گفت: قابلت رو نداشت. شاید دلیل اینکه دلداریت میدم بخاطر این باشه که هیچوقت کسی دلداریم نداده و نمیخوام که تو هم مثل من درک نشی. کمی صورتم با این حرفش در هم رفت بعد از چند دقیقه سکوت فهمیدم ،که
این دختر واقعا زندگی راحتی نداشته و از موانع زیادی عبور کردهو گفتم: پس فک کنم دفعه ی بعدی نوبت من باشه که دلداریت بدم.
اونموقع بی حساب میشیم.
با حرفش لبخند ریزی کرد. لبخندش باعث شد که من هم ته خنده ای بکنم.
( راستییی قراره به زودی یه دوبله آماده کنم حدس بزنین از کدوم انیمیشنه؟ هرکی درست حدس زد بهش شوکولات میدممم🍫🤡)
#fic
#Recovery_tears
سیلامممم به ناناصیز های خودممم چطورین چه خبرااا؟
این روزا چیکا کردین خوش میگذره؟😁
اینم پارت جدید تقدیم بهتون گوگولیای راشلللل😼❤️
𝙋𝙖𝙧𝙩23
دریک
همه چی در سکوت عمیقی گیر افتاد.
انقد ساکت که حتی میتونستی صدای چک چک شیر آب آشپزخونه رو بشنوی.
کمی خودم رو جمع کردم. از اینکه باهاش حرف بزنم کمی تردید داشتم ولی حرف های دلگرم کننده اش باعث میشد که شروع کنم.
ترس دیگه ای که داشتم این بود که نکنه انقدر غرق صحبت باهاش بشم که نتونم صحبت رو تموم کنم؟
گلویم رو صاف کردم و بلاخره سکوت رو در هم شکستم: خب میدونی؟ از موقعی که این اتفاقا افتاده، خودم رو بیشتر از قبل مقصر میدونم.
نمیخوام کاری کنم که بقیه بیشتر از این ازم نا امید شن و از طرفیم نمیخوام باعث عذاب و رنجشون بشم.
شاید فک کنی توی بیمارستان با اون حرفم ، بچه ی سرکشی بنظر برسم ولی واقعا....
بعد مکثی گفتم: واقعا خاله فلا و عمو پاسکال جزوی از خانواده ام محسوب میشن و من دوست ندارم بخاطر من تو دردسر بیفتن.
خواستم برای اولین بار من کسی باشم که از اونا مراقبت میکنه تا بتونم مهربونیشون رو جبران کنم. اما الانم بخاطر اینکه هردوشون رو ناراحت کردم پشیمونم.
این رو گفتم و با سرافکندگی منتظر لویا شدم تا چیزی بگه.
لویا سری تکون داد و گفت: میفهمم. هیچکس خوشش نمیاد که اشخاص عزیز زندگیش رو به خطر یا دردسر بندازه.
ولی اینکه فکر میکنی تو یه بار اضافی برای اونایی خیلی اشتباهه.
بعد با لبخندی ادامه داد: تو هیچوقت نمیتونی یه بار اضافی برای اونا باشی چون تو تو عزیز دور دونه ی اونهایی.
تو برا اونا مثل پسر خودشونی
اونا بهت محبت نمیکنن چون دلشون برات میسوزه. اونا بهت محبت میکنن چون صمیمانه تورو دوست دارن.
و این کار تو باعث ناراحتیشون شد، چون خانواده ها هیچوقت کاری رو از روی انجام وظیفه انجام نمیدن. اونا این کار رو میکنن چون تو براشون مهمی.
حرف هاش آروم آروم توی ذهنم مینشست.
حقیقت گفتارش باعث شد که سرم رو تکون بدم و با صدایی شکسته گفتم: حق با توعه.
بعد لویا که انگار از حرف هایش کمی خجالت کشیده بود گفت: ببخشید اگه حرف هام یکم چرت بود فقط احساس کردم که لازمه بهت بگم. این رو گفت و با دستپاچگی ناخنش رو روی انگشت دیگری کشید.
لبخندی روی لبم ظاهر شد و گفتم: نه تو واقعا کارت تو دلداری دادن خوبه و اضافه کردم: ممنونم.
لویا با شنیدن این حرفم انگار که کمی خیالش راحت شده باشد لبخند گرمی زد و گفت: قابلت رو نداشت. شاید دلیل اینکه دلداریت میدم بخاطر این باشه که هیچوقت کسی دلداریم نداده و نمیخوام که تو هم مثل من درک نشی. کمی صورتم با این حرفش در هم رفت بعد از چند دقیقه سکوت فهمیدم ،که
این دختر واقعا زندگی راحتی نداشته و از موانع زیادی عبور کردهو گفتم: پس فک کنم دفعه ی بعدی نوبت من باشه که دلداریت بدم.
اونموقع بی حساب میشیم.
با حرفش لبخند ریزی کرد. لبخندش باعث شد که من هم ته خنده ای بکنم.
( راستییی قراره به زودی یه دوبله آماده کنم حدس بزنین از کدوم انیمیشنه؟ هرکی درست حدس زد بهش شوکولات میدممم🍫🤡)
#fic
#Recovery_tears
- ۹۲۲
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط