دیانا
دیانا🤍
ارسلان بغلم کرد توی بغلش بودم که یهو گوشیش زنگ خورد از بغلش اومدم بیرون رو تختش نشستم گوشیشو جواب داد : الو جانم داداش...... قربونت داداچ تو خوبی........ خونه....... آقا دیا پیشمه مامان خالم اینا رو دعوت کرده برا دیا الان نمیتونیم بیایم....... شاید ساعت 4 یا 5 بیایم اگه باشین....... نه قربانت خدافظ
بعد که قطع کرد گفتم
_ کی بود؟
+ متین
_ چی میگفت
+ میگفت...(همه چی رو گفت)
_ آها پس حتما ساعت 4 بریم پیششون🥺
+ چرا... اینجا رو دوست نداری
_ نه عشقم دوست دارم ولی خب... مثلا تینا...
+ میدونم عشقم شوخی کردم... زیاد پیش تینا نباش برو با لاله با رمینا باش
باش؟
_ اوهم باش
+ بیا بریم
رفتیم بیرون داشتن سفره مینداختن منم رفتم کمکشون
خاله زیبا= نمیخاد زحمت بکشی عزیزم
_ نه بابا این چه حرفیه زحمت نیست
سفره رو که انداختیم
رفتم پیش ارسلان نشستم
مامان بزرگ و بابابزرگ ارسلان رو مبل نشسته بودن چون نمیتونستن رو زمین بشینن
شروع کردیم به غذا خورد صدای قاشق و چنگال کل خونه رو فرا گرفته بود
سنگینی نگاه کسی رو روی خودم حس کردم
سرمو بلند کردم یه نگاه به اینور و اونور کردم
دیدم مامانبزرگ ارسلان داره نگام میکنه بهش لبخند زدم که بهم لبخند زد
بعد ناهار ظرفا رو جمع کردیم رفتم تو آشپزخونه که کمک کنم ظرفا رو بشوریم مامانبزرگ ارسلان گفت
مامان بزرگ= دیانا جان بیا نمیخاد تو ظرف بشوری بیا
همه نگاه ها برگشت سمت من
_امم خب میشورم میام مامان جون
مامان ب= عزیزم بیا لازم نیست این همه نفر خب میشورن بیا
بعد رو کرد به تینا و گفت=پاشو دختر پاشو برو کمک کن رمینا که بچه داره لاله هم درس داره پاشو برو کمک خالت و مامانت نباید بزاری که دیانا ظرف بشوره پاشو
یه عیش گفت و پاشد اومد تو آشپزخونه
منم رفتم پیش مامان بزرگ نشستم که
ارسلان بغلم کرد توی بغلش بودم که یهو گوشیش زنگ خورد از بغلش اومدم بیرون رو تختش نشستم گوشیشو جواب داد : الو جانم داداش...... قربونت داداچ تو خوبی........ خونه....... آقا دیا پیشمه مامان خالم اینا رو دعوت کرده برا دیا الان نمیتونیم بیایم....... شاید ساعت 4 یا 5 بیایم اگه باشین....... نه قربانت خدافظ
بعد که قطع کرد گفتم
_ کی بود؟
+ متین
_ چی میگفت
+ میگفت...(همه چی رو گفت)
_ آها پس حتما ساعت 4 بریم پیششون🥺
+ چرا... اینجا رو دوست نداری
_ نه عشقم دوست دارم ولی خب... مثلا تینا...
+ میدونم عشقم شوخی کردم... زیاد پیش تینا نباش برو با لاله با رمینا باش
باش؟
_ اوهم باش
+ بیا بریم
رفتیم بیرون داشتن سفره مینداختن منم رفتم کمکشون
خاله زیبا= نمیخاد زحمت بکشی عزیزم
_ نه بابا این چه حرفیه زحمت نیست
سفره رو که انداختیم
رفتم پیش ارسلان نشستم
مامان بزرگ و بابابزرگ ارسلان رو مبل نشسته بودن چون نمیتونستن رو زمین بشینن
شروع کردیم به غذا خورد صدای قاشق و چنگال کل خونه رو فرا گرفته بود
سنگینی نگاه کسی رو روی خودم حس کردم
سرمو بلند کردم یه نگاه به اینور و اونور کردم
دیدم مامانبزرگ ارسلان داره نگام میکنه بهش لبخند زدم که بهم لبخند زد
بعد ناهار ظرفا رو جمع کردیم رفتم تو آشپزخونه که کمک کنم ظرفا رو بشوریم مامانبزرگ ارسلان گفت
مامان بزرگ= دیانا جان بیا نمیخاد تو ظرف بشوری بیا
همه نگاه ها برگشت سمت من
_امم خب میشورم میام مامان جون
مامان ب= عزیزم بیا لازم نیست این همه نفر خب میشورن بیا
بعد رو کرد به تینا و گفت=پاشو دختر پاشو برو کمک کن رمینا که بچه داره لاله هم درس داره پاشو برو کمک خالت و مامانت نباید بزاری که دیانا ظرف بشوره پاشو
یه عیش گفت و پاشد اومد تو آشپزخونه
منم رفتم پیش مامان بزرگ نشستم که
- ۳۴.۳k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط