{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

#Part_8
#My_dream_destiny...
سرنوشت رویایی من...

روی صندلی راک نشسته بودم و به آرومی جلو و عقب می‌رفتم. یورا با دقت کتاب‌هایی که تازه هدیه گرفته بودم رو تو قفسه می‌چید، ولی ذهنم جای دیگه‌ای بود... هنوز بهش فکر می‌کردم... باید مطمئن می‌شدم حالش خوبه. فقط یه بار، فقط یه بار دیگه ببینمش...

_اگه بخوای، می‌تونی باهام حرف بزنی لونا... شاید بتونم کمکت کنم.

برای یه لحظه وسوسه شدم حرف دلمو بزنم. اما نه... نه الان. این قضیه باید دفن بمونه.

پوفی کشیدم.

_داشتم فکر می‌کردم چطور می‌تونم نلا رو ببینم... پدر سفرم رو کنسل کرده...

_خب، شاید بعد از تموم شدن تدارکات جشن بتونی اجازه بگیری.

سری به نشونه‌ی ناامیدی تکون دادم:

_خیلی دیره... شاید اون موقع دیگه کار از کار گذشته باشه...

هردومون تو سکوت فرو رفتیم... تا اینکه یه فکر مثل برق از ذهنم رد شد. سریع از جام پریدم!

_یورا! ما می‌تونیم داوطلب بشیم برای رفتن به قلمرو گرگینه‌ها! اون‌جا خیلی نزدیک قلمرو پری‌هاست!

یورا چشم‌هاش از تعجب گرد شد:

_چی؟ دیوونه شدی؟ لونا، اونا کینه عمیقی از خوناشام ها دارن ممکنه از روی کینه بهت حمله کنن! حتی ممکنه بخوان خونتو بکشن!

ساکت شدم... می‌دونستم حق داره. مخصوصاً با اون تاریخچه‌ی تاریکی که بین دو قوم وجود داشت. تازه... خون ما برای خیلی از موجودات خیلی باارزشه... شیرین، خوشمزه، و پُر از قدرت. همین می‌تونست دلیل خوبی برای وسوسه‌ی دشمن‌هامون باشه. در عوض، خون اون‌ها برای ما سمیه... کافی بود یه قطره وارد بدن‌مون بشه تا بدترین دردو بده...حتی گاهی ممکنه موجب مرگ بشه....
اما این بهترین راهکار بودش...

_تصمیمم رو گرفتم یورا فردا اعلامش میکنم...
دیدگاه ها (۰)

#Part_9#My_dream_destiny...سرنوشت رویایی من...توی چشم‌به‌هم‌...

#Part_10#My_dream_destiny... سرنوشت رویایی من..._پدر لطفا. ب...

#Part_7#My_dream_destiny...سرنوشت رویایی من...پشت در، تامی ر...

#part_6#My_dream_destiny... سرنوشت رویایی من..._من نلا رو خی...

fallible love(عشق خطاپذیر)

ادامه

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁴صدای شلوغ‌کافه دیگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط