part42
part42
درحالی که سعی میکرد قطره اشکهای سمج رو کنترل کنه، به صدای بم
مرد گوش سپرد.
_بخورمت؟ هامهامت کنم؟ کوچولوی شیرینم...
تهیونگ در اون لحظه، پدری مهربون و دلسوز جلوه میکرد و بهنظر میرسید
که همسرش با وجود همچین مردی، حسابی خوشبخته و جونگکوک به این
فکر میکرد که تمامی آلفاها، قرار نیست مثل آلفایی که امگا رو باردار رها کرد،
باشن.
تهیونگ که بوی فرومونهای تلخ شدهی امگا رو حس میکرد و صدای
هقهقهای ضعیفی رو از پشت در شنیده بود، با دیدن سایهی پسر، دست از
بوئیدن و بوسیدن فرشتهی کوچولو برداشت و بهسمت در حرکت کرد .
_جونگکوک اونجایی؟ چرا پشت در ایستادی؟ بیا داخل...
امگا درحالی که سرش رو پایین انداخته بود و تندتند اشکهاش رو پاک
میکرد، آهسته وارد شد و مقابل مرد که فرزندش رو در آغوش داشت، قرارگرفت
درحالی که سعی میکرد قطره اشکهای سمج رو کنترل کنه، به صدای بم
مرد گوش سپرد.
_بخورمت؟ هامهامت کنم؟ کوچولوی شیرینم...
تهیونگ در اون لحظه، پدری مهربون و دلسوز جلوه میکرد و بهنظر میرسید
که همسرش با وجود همچین مردی، حسابی خوشبخته و جونگکوک به این
فکر میکرد که تمامی آلفاها، قرار نیست مثل آلفایی که امگا رو باردار رها کرد،
باشن.
تهیونگ که بوی فرومونهای تلخ شدهی امگا رو حس میکرد و صدای
هقهقهای ضعیفی رو از پشت در شنیده بود، با دیدن سایهی پسر، دست از
بوئیدن و بوسیدن فرشتهی کوچولو برداشت و بهسمت در حرکت کرد .
_جونگکوک اونجایی؟ چرا پشت در ایستادی؟ بیا داخل...
امگا درحالی که سرش رو پایین انداخته بود و تندتند اشکهاش رو پاک
میکرد، آهسته وارد شد و مقابل مرد که فرزندش رو در آغوش داشت، قرارگرفت
- ۱۵۳
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط