{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

41 | P a g e

41 | P a g e
صدای قهقهههای پسرک توی اتاق پخش میشد و انگار هربار که مرد بهش
میگفت صدا نده، بلندتر از دفعهی قبلی میخندید. تهیونگ با خنده،
نیمنگاهی به صورت غرق لذت پسر کوچولو انداخت و ذوقزده زمزمه کرد:
_که اینطور... پس خودت خواستی!
آلفا مشغول مالیدن بینیش به شکم نرم و لطیف نوزاد شد و گوشهاش با
آغوش باز، پذیرای صدای خندههای لطیف و زیبای پسرکش بود .
جونگکوک از بین در مشغول تماشای تهیونگ و پسر توی بغلش بود. چقدر
غمگین و سنگین بود براش... ازدواج کردن تنها آلفایی که روزی بهش دل
بسته بود و صدالبته دیدن پسرکی که با خشنودی توی آغوش پدرش
میخندید و جونگکوک حتی نمیدونست که حاال فرزندش کجاست !
تهیونگ همراه تولهاش داخل اتاق بود و صدای خندههاشون توی گوش امگای
غمزده میپیچید و حاال جونگکوک به این فکر میکرد که عالوهبر فرزند
خودش، همسر تهیونگ و کاملکنندهی این قاب کجاست؟
دیدگاه ها (۰)

part42درحالی که سعی میکرد قطره اشکهای سمج رو کنترل کنه، به ص...

part43. نگاه خریدارانه و شیفتهی تهیونگ، روی اندام امگا داخل ...

part40بیتوجه به وضعیتش، راه افتاد و با تردید از اتاق خواب مج...

part39سیاهرنگ اطراف اتاق، قطره اشکی روی صورت سفید و الغرش سُ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط