Jungkookroman
Jungkook_roman
_وقتی طلسم شده تا عاشقت باشه_
Part7
با سر تأیید کردی حرفشو و خداحافظی کردی و سوار ماشینت شدی.
*روز بعد*
جلوی در خونه ات منتظرت بود. در ماشین رو برات باز کرد و تو سوار شدی.
توی ماشین تو خوابیدی. و اون هرچند دقیقه ای به تو نگاه میکرد.
وقتی رسیدین تو هنوز خواب بودی.
ماشین رو آروم جلوی در خونه ی مادربزرگت پارک کرد و توی ماشین منتظر موند تا تو بیدار بشی.
چشماش رویتک تک اجزای صورتت در حال گردش بود.
دستشو دراز کرد تا یه تار موت رو از روی صورتت کنار بزنه.
که با حس لمس دستش به صورتت از خواب بیدار شدی.
سریع دستشو کشید و گلوشو صاف کرد.
به اطراف نگاه کردی و وقتی دیدی جلوی در خونه ی مادربزرگتی لبخند زدی.
_کی رسیدیم؟
_همین الان رسیدیم.
از ماشین پیاده شدی و سریع به سمت خونه ی مادربزرگت رفتی و در رو زدی.
مادربزرگت اومد و در رو باز کرد و تو مثل همیشه سریع خودتو پرت کردی توی بغلش
کوک چمدون های تو و خودشو از توی صندوق عقب بیرون آورد و به سمت تو و مادربزرگت اومد.
مادربزرگت به جونگ کوک نگاه کرد
_این مرد جذاب همون جونگ کوکیه که گفتی؟
کمی عقب رفتی و جونگ کوک نگاه کردی.
_آره
کوک نزدیک تر اومد و خیلی محترمانه سلام کرد
مادربزرگت از جلوی در کنار رفت تا تو و جونگ کوک وارد خونه بشین و زودتر وارد خونه شد.
کوک نزاشت تو چمدون ها رو برداری و خودش زودتر برداشت و برد توی خونه.
هوا تقریبا تاریک شده بود و بعد اینکه غذا خوردین مادربزرگت به جفتتون پتو, بالشت و تشک داد.
_شبتون بخیر جوونا
اینو گفت و رفت توی اتاقش
به صورت کوک نگاه کردی، خسته بود ولی لبخند روی لباش بود.
_خب باید توی یه اتاق بخوابیم
بهت نگاه کرد
_از وقتی که پدربزرگم فوت شده نمیزاره کسی به غیر از خودش باهاش توی یه اتاق بخوابه
_ا/ت...من مشکلی ندارم و لازم نیست توضیح بدی، من بهت اعتماد دارم
لبخند زدی و با سر تایید کردی.
رفتین توی اتاق و تشک ها رو پهن کردین و دراز کشیدین.
_بیداری؟
بهش نگاه کردی
_آره...بیدارم
سرشو برگردوند و بهت نگاه کرد.
_دیروز برام خیلی سخت و حوصله سر بر بود.
بهش نگاه کردی
_ا/ت میدونی...کاش من همیشه با تو کار داشتم کاش همیشه باهم بودیم
ادامه دارد....
_وقتی طلسم شده تا عاشقت باشه_
Part7
با سر تأیید کردی حرفشو و خداحافظی کردی و سوار ماشینت شدی.
*روز بعد*
جلوی در خونه ات منتظرت بود. در ماشین رو برات باز کرد و تو سوار شدی.
توی ماشین تو خوابیدی. و اون هرچند دقیقه ای به تو نگاه میکرد.
وقتی رسیدین تو هنوز خواب بودی.
ماشین رو آروم جلوی در خونه ی مادربزرگت پارک کرد و توی ماشین منتظر موند تا تو بیدار بشی.
چشماش رویتک تک اجزای صورتت در حال گردش بود.
دستشو دراز کرد تا یه تار موت رو از روی صورتت کنار بزنه.
که با حس لمس دستش به صورتت از خواب بیدار شدی.
سریع دستشو کشید و گلوشو صاف کرد.
به اطراف نگاه کردی و وقتی دیدی جلوی در خونه ی مادربزرگتی لبخند زدی.
_کی رسیدیم؟
_همین الان رسیدیم.
از ماشین پیاده شدی و سریع به سمت خونه ی مادربزرگت رفتی و در رو زدی.
مادربزرگت اومد و در رو باز کرد و تو مثل همیشه سریع خودتو پرت کردی توی بغلش
کوک چمدون های تو و خودشو از توی صندوق عقب بیرون آورد و به سمت تو و مادربزرگت اومد.
مادربزرگت به جونگ کوک نگاه کرد
_این مرد جذاب همون جونگ کوکیه که گفتی؟
کمی عقب رفتی و جونگ کوک نگاه کردی.
_آره
کوک نزدیک تر اومد و خیلی محترمانه سلام کرد
مادربزرگت از جلوی در کنار رفت تا تو و جونگ کوک وارد خونه بشین و زودتر وارد خونه شد.
کوک نزاشت تو چمدون ها رو برداری و خودش زودتر برداشت و برد توی خونه.
هوا تقریبا تاریک شده بود و بعد اینکه غذا خوردین مادربزرگت به جفتتون پتو, بالشت و تشک داد.
_شبتون بخیر جوونا
اینو گفت و رفت توی اتاقش
به صورت کوک نگاه کردی، خسته بود ولی لبخند روی لباش بود.
_خب باید توی یه اتاق بخوابیم
بهت نگاه کرد
_از وقتی که پدربزرگم فوت شده نمیزاره کسی به غیر از خودش باهاش توی یه اتاق بخوابه
_ا/ت...من مشکلی ندارم و لازم نیست توضیح بدی، من بهت اعتماد دارم
لبخند زدی و با سر تایید کردی.
رفتین توی اتاق و تشک ها رو پهن کردین و دراز کشیدین.
_بیداری؟
بهش نگاه کردی
_آره...بیدارم
سرشو برگردوند و بهت نگاه کرد.
_دیروز برام خیلی سخت و حوصله سر بر بود.
بهش نگاه کردی
_ا/ت میدونی...کاش من همیشه با تو کار داشتم کاش همیشه باهم بودیم
ادامه دارد....
- ۲۶.۴k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط