Jongkookroman
Jongkook_roman
_وقتی طلسم شده تا عاشقت باشه_
Part8
_ا/ت میدونی...کاش من همیشه با تو کار داشتم کاش همیشه باهم بودیم
فهمیدی منظورش چیه و حدس میزدی اثرات طلسم عشق باشه.
میخواستی پشتتو بهش کنی.
_آمم بهتره بخوابیم...شبت ب
نزاشت پشتتو بهش کنی و دستتو گرفت.
_میدونم حسمو احساس کردی و واسه همین از من دوری میکنی
به چشماش نگاه کردی...با التماس کامل بهت نگاه میکرد
_لطفا...لطفا انقدر از من دوری نکن
دستشو گرفتی و لبخند زدی
_ببین این دوست داشتن الان درست نیست...
_یعنی چی درست نیست؟ من خیلی وقته که...دوست دارم
دستشو ول کردی
_چی؟
به نگاه کردن چشمات ادامه داد
_دوست دارم
_نه...قبلش چیگفتی؟
گیج شده بودی ولی اصلا نگاهش رو از روی چشمات برنداشت
_خیلی وقته
سرتو برگردوندی و به پنجره نگاه کردی.
_یعنی کار طلسم نیست..
چونه ات رو گرفت و سرتو به سمت خودش برگردوند.
_ا/ت طلسم چی؟
کل قضیه رو براش توضیح دادی و اون تمام مدت که براش توضیح میدادی دستات رو توی دستای خودش گرفته بود.
وقتی حرفات تموم شد آروم خندید و یه تار مو از توی صورتت کنار زد.
_ا/ت تو دقیقا روزی که وارد کمپانی شدی قلبم بی اختیار میتپید، پس یعنی از اون موقع منو طلسم کرده بودی؟
دوباره خندید و بوسه ی آرومی روی دستات گذاشت.
_و حتا اگر فکر میکنی این طلسمه من بهش راضیم.
ادامه دارد...
_وقتی طلسم شده تا عاشقت باشه_
Part8
_ا/ت میدونی...کاش من همیشه با تو کار داشتم کاش همیشه باهم بودیم
فهمیدی منظورش چیه و حدس میزدی اثرات طلسم عشق باشه.
میخواستی پشتتو بهش کنی.
_آمم بهتره بخوابیم...شبت ب
نزاشت پشتتو بهش کنی و دستتو گرفت.
_میدونم حسمو احساس کردی و واسه همین از من دوری میکنی
به چشماش نگاه کردی...با التماس کامل بهت نگاه میکرد
_لطفا...لطفا انقدر از من دوری نکن
دستشو گرفتی و لبخند زدی
_ببین این دوست داشتن الان درست نیست...
_یعنی چی درست نیست؟ من خیلی وقته که...دوست دارم
دستشو ول کردی
_چی؟
به نگاه کردن چشمات ادامه داد
_دوست دارم
_نه...قبلش چیگفتی؟
گیج شده بودی ولی اصلا نگاهش رو از روی چشمات برنداشت
_خیلی وقته
سرتو برگردوندی و به پنجره نگاه کردی.
_یعنی کار طلسم نیست..
چونه ات رو گرفت و سرتو به سمت خودش برگردوند.
_ا/ت طلسم چی؟
کل قضیه رو براش توضیح دادی و اون تمام مدت که براش توضیح میدادی دستات رو توی دستای خودش گرفته بود.
وقتی حرفات تموم شد آروم خندید و یه تار مو از توی صورتت کنار زد.
_ا/ت تو دقیقا روزی که وارد کمپانی شدی قلبم بی اختیار میتپید، پس یعنی از اون موقع منو طلسم کرده بودی؟
دوباره خندید و بوسه ی آرومی روی دستات گذاشت.
_و حتا اگر فکر میکنی این طلسمه من بهش راضیم.
ادامه دارد...
- ۱۹.۷k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط