عشق یا نفرت
عشق یا نفرت؟
پارت دو
ویو نیکولای:
چرا فئودور... اینجوری کرد؟ اون همیشه انرژی منو دوست داشت، حتی خود منم دوست داشت.
الان جوری رفتار کرد انگار ازم متنفره.
شاید دیگه نمیخواد باهام باشه.
رفتم سمت یه پارک خلوت و روی نیمکت نشتم، کمی بارون میبارید و کسی تو پارک نبود، باعث میشد بیشتر حس تنهایی بکنم...
نگاهی به اطراف انداختم و دیدم ته پیادهروی پارک چویا داره قدم میزنه و انگار ناراحته چون داشت گریه میکرد...
ویو چویا:
از خونه بیرون اومدم، داشت بارون میبارید و سرد بود.
کتم رو پوشیدم و سمت جایی نامعلوم رفتم... یا حداقل خودم نمیدونستم کجا میرم، فقط قدم میزدم.
فقط نمیخواستم برگردم خونه و بیشتر دازای رو اذیت کنم.
یهو دیدم سر از یه پارک در اوردم که نیکولای هم اونجاست و خیلی اروم روی نیمکت نشسته.
خیلی عجیبه اون مگه میتونه اروم باشه؟
رفتم سمتش.
گفتم:«اینجا چیکار میکنی؟»
نگاهی بهم کرد و گفت:«به همون دلیل که تو اینجایی...از چشمات مشخصه گریه کردی...با دازای دعوات شد مگه نه؟»
دستام مشت شد... اون دازای احمق...
اهی کشیدم و خودم رو اروم کردم و کنارش روی نیمکت نشستم و گفتم:«پس تو هم با فئودور به مشکل خوردی ها؟چرا دعواتون شد؟»
اهی کشید و گفت:«اون دیگه حوصله منو نداره،انگار من اضافیم.»
عجیب بود... جفتمون تقریبا ی دلیل داشتیم.
پرسید:«تو چطور؟»
نگاهی به اسمون کردم... اونم مثل ما ناراحت بود و گریه میکرد.
گفتم:«همین...بنظرم دازای داره همهچیز رو به من ترجیح میده و حتی گفت اگه مشکلی باهاش دارم خیلی راحت میتونیم کات کنیم...دیگه براش مهم نیست...»
چند دقیقه ای رو حرف نزدیم و جفتمون به اسمون زل زده بودیم...
یهو نیکولای گفت:«پس...بیا باهم باشیم...»
تعجب کردم ریز نگاهی بهش کردم و گفتم:«چرا؟ولی نه ممنون من دازای رو دوست دارم»
گفت:«منظورم واقعی نبود.اگه اونا مارو نمیخوان بیا ماهم چیزی که میخوان رو بهشون بدیم...فقط کافیه یه مدت وانمود کنیم همین...منم نمیخوام فئودور رو از دست بدم.»
منطقی بود... دازای واقعا حسود بود این میتونست جواب بده... اگه میتونم دازای رو پس بگیرم پس...
گفتم: «باشه...پس...شمارتو بهم بده...»
گوشی هامون رو در اوردیم و بعد از چند دقیقه کارمون تموم شد.
یجورایی حتی فکرشم نمیکردم یه روز حتی به دروغ با نیکولای وارد رابطه بشم.
___
پایان پارت دو
پارت بعد برای فردا
پارت دو
ویو نیکولای:
چرا فئودور... اینجوری کرد؟ اون همیشه انرژی منو دوست داشت، حتی خود منم دوست داشت.
الان جوری رفتار کرد انگار ازم متنفره.
شاید دیگه نمیخواد باهام باشه.
رفتم سمت یه پارک خلوت و روی نیمکت نشتم، کمی بارون میبارید و کسی تو پارک نبود، باعث میشد بیشتر حس تنهایی بکنم...
نگاهی به اطراف انداختم و دیدم ته پیادهروی پارک چویا داره قدم میزنه و انگار ناراحته چون داشت گریه میکرد...
ویو چویا:
از خونه بیرون اومدم، داشت بارون میبارید و سرد بود.
کتم رو پوشیدم و سمت جایی نامعلوم رفتم... یا حداقل خودم نمیدونستم کجا میرم، فقط قدم میزدم.
فقط نمیخواستم برگردم خونه و بیشتر دازای رو اذیت کنم.
یهو دیدم سر از یه پارک در اوردم که نیکولای هم اونجاست و خیلی اروم روی نیمکت نشسته.
خیلی عجیبه اون مگه میتونه اروم باشه؟
رفتم سمتش.
گفتم:«اینجا چیکار میکنی؟»
نگاهی بهم کرد و گفت:«به همون دلیل که تو اینجایی...از چشمات مشخصه گریه کردی...با دازای دعوات شد مگه نه؟»
دستام مشت شد... اون دازای احمق...
اهی کشیدم و خودم رو اروم کردم و کنارش روی نیمکت نشستم و گفتم:«پس تو هم با فئودور به مشکل خوردی ها؟چرا دعواتون شد؟»
اهی کشید و گفت:«اون دیگه حوصله منو نداره،انگار من اضافیم.»
عجیب بود... جفتمون تقریبا ی دلیل داشتیم.
پرسید:«تو چطور؟»
نگاهی به اسمون کردم... اونم مثل ما ناراحت بود و گریه میکرد.
گفتم:«همین...بنظرم دازای داره همهچیز رو به من ترجیح میده و حتی گفت اگه مشکلی باهاش دارم خیلی راحت میتونیم کات کنیم...دیگه براش مهم نیست...»
چند دقیقه ای رو حرف نزدیم و جفتمون به اسمون زل زده بودیم...
یهو نیکولای گفت:«پس...بیا باهم باشیم...»
تعجب کردم ریز نگاهی بهش کردم و گفتم:«چرا؟ولی نه ممنون من دازای رو دوست دارم»
گفت:«منظورم واقعی نبود.اگه اونا مارو نمیخوان بیا ماهم چیزی که میخوان رو بهشون بدیم...فقط کافیه یه مدت وانمود کنیم همین...منم نمیخوام فئودور رو از دست بدم.»
منطقی بود... دازای واقعا حسود بود این میتونست جواب بده... اگه میتونم دازای رو پس بگیرم پس...
گفتم: «باشه...پس...شمارتو بهم بده...»
گوشی هامون رو در اوردیم و بعد از چند دقیقه کارمون تموم شد.
یجورایی حتی فکرشم نمیکردم یه روز حتی به دروغ با نیکولای وارد رابطه بشم.
___
پایان پارت دو
پارت بعد برای فردا
- ۱۴.۰k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط