*نام فیک:«دیـداریــی عجیب»
*نام فیک:«دیـداریــی عجیب»
(پارت:۴)
-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-
زمانی که جونگکوک جلوی بیمارستان وایساد قلبم داشت از سینم میومد بیرون.صدای ضربان قلبم کله فضای بی صدای ماشین و پر کرده بود.
جونگکوک گفت:«نگران نباش لیا من امید دارم که اتفاقی نمیفته.
نمی خوای باهات بیام آخه......»
حرفشو قطع کردم و گفتم:«نه لازم نیست آدم معروفی مثل تو دنبال آدم سطح پایینی مثل من بیفته
دومن ، دوباره مجبور میشی خودتو بپوشونی و من دوست ندارم مزاحم باشم ممنون.»
جونگکوک با چشم هایی گِرد شده گفت:«خب هر جور راحتی ولی من نگرانتم ولی اینجا منتظر می مونم تا برگردی.»
گفتم باش و رفتم.....
گوشیم و برداشتم و به اُما زنگ زدم.
وقتی جواب داد صداش گرم تر و پر امید تر از قبل شنیده می شد.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم سلام اُما حالت چطوره اوپا خوبه؟؟..
اُما با لحنی کرم گفت:«سلام دخترم ، ممنون خوبم برادرت هم خوبه تو خوبی؟.»
گفتم :«آره خوبم ، من الان اومدم بیمارستان شما کجایی ؟»
مادرم گفت:«ما توی بخشیم به برادرت آرام بخش زدن خوابیده تو هم بیا.»
به طرف بخش حرکت کردم و مادرمو دیدم ؛به طرفش رفتم و بغلش کردم .
رفتم به دیدن برادرم حالش خوب بود و وقتی دیدم حال هر دوشون خوبه آروم شدم.
مامانم گفت:«دخترم دیر وقته برو خونه تو هم خسته ای فردا بیا .»
منم چون خسته بودم بی معطلی گفتم باش و زمانی می خواستم برم مامانم گفت :«لیا یه لحظه صبر کن .»
اومد به طرفم و گفت:«چجوری اومدی بیمارستان ؟.»
گفتم :«داستانش مفصله فردا برات تعریف می کنم و بعدش خداحافظی کردیم.»
وارد حیاط بیمارستان شدم و دیدم جونگکوک جلوی در ایستاده .
رفتم سمتش و سلام کردیم.
جونگکوک گفت:«حال برادرت چطور بود؟»
گفتم حالش خوب بود .
جونگکوک با لحنی خنده دار گفت :«دیدی بهت گفتم نگران نباش.»
منم به همراهش خندیدم و بعد از خنده خمیازه کشیدم.
جونگکوک گفت:«مثله اینه که خیلی خسته ای ؟»
گفتم آره .
جونگکوک گفت :«من می رسونمت خونه .»
من قبول نکردم ولی جونگکوک دستمو گرفت و منو به سمت ماشین راهنمایی کرد.
نشستیم توی ماشین .
جونگکوک ماشین و روشن کرد و یکی از آلبوم هاشو روشن کرد و صدای گرم جونگکوک داخل آهنگ فضای ماشین و پر کرد.
صداش مثل لالایی بود و من بعد از چند دقیقه دیگه صدای آهنگ و نشنیدم و چشمام بسته شد ...........
ادامه دارد.........
(پارت:۴)
-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-
زمانی که جونگکوک جلوی بیمارستان وایساد قلبم داشت از سینم میومد بیرون.صدای ضربان قلبم کله فضای بی صدای ماشین و پر کرده بود.
جونگکوک گفت:«نگران نباش لیا من امید دارم که اتفاقی نمیفته.
نمی خوای باهات بیام آخه......»
حرفشو قطع کردم و گفتم:«نه لازم نیست آدم معروفی مثل تو دنبال آدم سطح پایینی مثل من بیفته
دومن ، دوباره مجبور میشی خودتو بپوشونی و من دوست ندارم مزاحم باشم ممنون.»
جونگکوک با چشم هایی گِرد شده گفت:«خب هر جور راحتی ولی من نگرانتم ولی اینجا منتظر می مونم تا برگردی.»
گفتم باش و رفتم.....
گوشیم و برداشتم و به اُما زنگ زدم.
وقتی جواب داد صداش گرم تر و پر امید تر از قبل شنیده می شد.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم سلام اُما حالت چطوره اوپا خوبه؟؟..
اُما با لحنی کرم گفت:«سلام دخترم ، ممنون خوبم برادرت هم خوبه تو خوبی؟.»
گفتم :«آره خوبم ، من الان اومدم بیمارستان شما کجایی ؟»
مادرم گفت:«ما توی بخشیم به برادرت آرام بخش زدن خوابیده تو هم بیا.»
به طرف بخش حرکت کردم و مادرمو دیدم ؛به طرفش رفتم و بغلش کردم .
رفتم به دیدن برادرم حالش خوب بود و وقتی دیدم حال هر دوشون خوبه آروم شدم.
مامانم گفت:«دخترم دیر وقته برو خونه تو هم خسته ای فردا بیا .»
منم چون خسته بودم بی معطلی گفتم باش و زمانی می خواستم برم مامانم گفت :«لیا یه لحظه صبر کن .»
اومد به طرفم و گفت:«چجوری اومدی بیمارستان ؟.»
گفتم :«داستانش مفصله فردا برات تعریف می کنم و بعدش خداحافظی کردیم.»
وارد حیاط بیمارستان شدم و دیدم جونگکوک جلوی در ایستاده .
رفتم سمتش و سلام کردیم.
جونگکوک گفت:«حال برادرت چطور بود؟»
گفتم حالش خوب بود .
جونگکوک با لحنی خنده دار گفت :«دیدی بهت گفتم نگران نباش.»
منم به همراهش خندیدم و بعد از خنده خمیازه کشیدم.
جونگکوک گفت:«مثله اینه که خیلی خسته ای ؟»
گفتم آره .
جونگکوک گفت :«من می رسونمت خونه .»
من قبول نکردم ولی جونگکوک دستمو گرفت و منو به سمت ماشین راهنمایی کرد.
نشستیم توی ماشین .
جونگکوک ماشین و روشن کرد و یکی از آلبوم هاشو روشن کرد و صدای گرم جونگکوک داخل آهنگ فضای ماشین و پر کرد.
صداش مثل لالایی بود و من بعد از چند دقیقه دیگه صدای آهنگ و نشنیدم و چشمام بسته شد ...........
ادامه دارد.........
- ۱۵۰
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط