{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انتها مداد ه دستت بود روبن لبهات قرار داد و به مرد

انتها مدادى كه دستت بود رو،بينِ لبهات قرار دادى و به مردى كه معلمِ خصوصىِ زبانِ فرانسويت بود،نگاه كردى.
بعد از شبِ قبل و عكسهايى كه به اشتباه براش فرستاده بودى،اون مرد هيچيزى به روت نياورده بود.
نه ديشب و بعد از سين كردنِ عكسهات و نه امروز كه باهاش كلاس داشتى!
"خب..متوجهش شدى؟"
رشته افكارت پاره شد و متعجب بهش نگاه كردى:
"چيو؟"
مردِ بزرگتر آهى كشيد و درنهايت،كتابِ درسى رو بست و عينكش رو،از مقابلِ نگاهش برداشت:
"از من چى ميخواى؟ميخواى كه بابتِ عكسهاىِ ديشبت،بازخواستت كنم و بعد توهم بهونه بيارى كه اشتباهى براىِ من فرستاديش و بعدش من از فكر به اينكه براىِ چه شخصى قرار بود نود هات رو بفرستى،ديوونه بشم؟آره؟تو اين رو ميخواى؟آره اِلا؟"
دیدگاه ها (۰)

با چشم هايى گشاد شده،به پسرِ چشم سبزى كه از فاصله اى كم،با ن...

پسرِ بزرگتر،پلكهاش رو باز و نگاهِ روشنش رو بهت دوخت.تك سرفه ...

"تجربياتِ قبليت برام اهميتى نداره!من قراره آخرينت باشم پس..م...

ناخودآگاه خنده ات گرفت و باعث شدى تا مردِ بزرگتر،ابرويى بالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط