انتها مداد ه دستت بود روبن لبهات قرار داد و به مرد
انتها مدادى كه دستت بود رو،بينِ لبهات قرار دادى و به مردى كه معلمِ خصوصىِ زبانِ فرانسويت بود،نگاه كردى.
بعد از شبِ قبل و عكسهايى كه به اشتباه براش فرستاده بودى،اون مرد هيچيزى به روت نياورده بود.
نه ديشب و بعد از سين كردنِ عكسهات و نه امروز كه باهاش كلاس داشتى!
"خب..متوجهش شدى؟"
رشته افكارت پاره شد و متعجب بهش نگاه كردى:
"چيو؟"
مردِ بزرگتر آهى كشيد و درنهايت،كتابِ درسى رو بست و عينكش رو،از مقابلِ نگاهش برداشت:
"از من چى ميخواى؟ميخواى كه بابتِ عكسهاىِ ديشبت،بازخواستت كنم و بعد توهم بهونه بيارى كه اشتباهى براىِ من فرستاديش و بعدش من از فكر به اينكه براىِ چه شخصى قرار بود نود هات رو بفرستى،ديوونه بشم؟آره؟تو اين رو ميخواى؟آره اِلا؟"
بعد از شبِ قبل و عكسهايى كه به اشتباه براش فرستاده بودى،اون مرد هيچيزى به روت نياورده بود.
نه ديشب و بعد از سين كردنِ عكسهات و نه امروز كه باهاش كلاس داشتى!
"خب..متوجهش شدى؟"
رشته افكارت پاره شد و متعجب بهش نگاه كردى:
"چيو؟"
مردِ بزرگتر آهى كشيد و درنهايت،كتابِ درسى رو بست و عينكش رو،از مقابلِ نگاهش برداشت:
"از من چى ميخواى؟ميخواى كه بابتِ عكسهاىِ ديشبت،بازخواستت كنم و بعد توهم بهونه بيارى كه اشتباهى براىِ من فرستاديش و بعدش من از فكر به اينكه براىِ چه شخصى قرار بود نود هات رو بفرستى،ديوونه بشم؟آره؟تو اين رو ميخواى؟آره اِلا؟"
- ۳.۵k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط