{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناخودآگاه خنده ات گرفت و باعث شدى تا مردِ بزرگتر،ابرويى ب

ناخودآگاه خنده ات گرفت و باعث شدى تا مردِ بزرگتر،ابرويى بالا بندازه:
"اين خنده..براىِ چيه؟"
"اين..ميدونى؟اين يكم زيادى براى تو بالغانه بنظر ميرسيد!"
تك سرفه اى كرد و بعد سرى تكون داد:
نگاهت رو ازش گرفتى و بعد سمتِ ميزى كه گوشواره هات روش قرار داشت،حركت كردى:
"نه اما تو يه مردى!"
مردِ بزرگتر،درحالى كه به ديوارِ پشتِ سرش تكيه ميداد،هومى كشيد:
نگاهت،روىِ چهار ست از گوشواره هات در چرخش بود و درحالى كه تو انتخاب كردنشون،به مشكل برخورده بودى،گفتى:
"اينهم ميتونه يه مشكل بحساب بياد اما..يكم عجيب بود جوابت نسبت به تجربياتِ قبليم!"
کوک نفسش رو با شدت به بيرون فرستاد.
دیدگاه ها (۱)

"تجربياتِ قبليت برام اهميتى نداره!من قراره آخرينت باشم پس..م...

انتها مدادى كه دستت بود رو،بينِ لبهات قرار دادى و به مردى كه...

نگاهى به خودت،از داخل آيينه انداختى و آهى كشيدى.اين لباس رو ...

مرد بازهم خنديد و درحالى كه حالا،هردو دستش داخلِ جيبِ شلوارش...

جونگکوک ابرويى بالا انداخت و چشمهاش رو ريز كرد:"توضيح بده بب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط