{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گیسوی ارباب

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "

#𝐏𝐀𝐑𝐓.37

با حرفی که زد همه فکرایی که کرده بودم پوچ از اب در اومد

:سلام به‌به من چه زن داداشب گیرم اومده چه خوشگلی تو

کپ کردم با حرفش یعنی خواهر ارباب بود من چه همه فکر های بیخورد کردم

لبخند کوچولو یی زدم اولین لبخندم توی این عمارت...

+سلام لطف داری عزیزم

تینا رفت کنار خانم بزرگ نشست

نگام افتاد به ارباب که داشت با تعجب منو نکام میکرد چش شده بود!؟

سوالی نگاش کردم که نگاهشو ازم گرفتو صبحونشو شروع کرد

صبحونمو شروع کردم وسطاش بودم لیوان شیرو برداشتم داشتم میخوردم که صدای مردی از پشت سرم اومد

-سلام بر اهالی خانه

همینطور که داشتم شیرمو میخوردم برگشتم
با دیدن مردی کپی ارباب اما یکم کوتاه‌تر شیر پرید تو گلوم

شروع به سرفه زدن کردم سرفه‌ام که تموم شد اون مرده جلو اومد خنده‌ای کردو لب زد

-خفه نشی زن داداش

همراش با ناخن اشاره ذره ای از شیر که روی بینی‌م بودو پاک کرد...
دیدگاه ها (۰)

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.38همراش با ناخن اشاره ...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.36با چیزی که دیدم دستم...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.35که نگام افتاد جای تت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط