{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی خدا مرا با تو آشنا کرد

وقتی خدا مرا با تو آشنا کرد
و به خانه اش رفت
فکر کردم که باید برایش نامه ای بنویسم
کاغذ آن آبی رنگ باشد
آن را در پاکتی آبی بگذارم
و با اشک های آبی رنگ بشویم
نامه را اینگونه شروع کنم:
دوست من
میخواستم از تو تشکر کنم
بخاطر هدیه ای که به من دادی...

_تا آنجا که من میدانم_ خدا
تنها نامه های عاشقانه را میخواند
و آنها را جواب میدهد...
دیدگاه ها (۳)

جز یاد تو ای حسرت شیرینِ قدیمیباور بکنی یا نکنی از همه سیرمل...

جای اینکه روسری بادیدن من سرکنیکاشکی این بار مویت را پریشا...

خاک عالم بر سرت ای دل که عاقل نیستی!من گمان کردم تو دانایی و...

عاشقانه ای برای همس عزیزم آتــــــــــــــــنــــــــــــــا...

پارت ۲۰صدای خرچ خرچ شاخه ها زیر چکمه های ساکورا توی جنگل ساک...

چرا؟

بقیشساسکه پشت میز تحریرش نشسته بود.میزی از چوب بلوط اعلا و ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط