{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴

پارت ۴

ساعت ۱۱ شب بود که صدای درِ اصلی عمارت، مثل یک تپشِ سنگین، تمامِ طبقات را لرزاند. جیمین برگشته بود. من در اتاقِ کوچکم نشسته بودم و به دیوارِ خالی خیره شده بودم، اما گوش‌هایم تیزتر از همیشه بود. صدای قدم‌هایش را می‌شنیدم که از پله‌های اصلی بالا می‌رفت، نه پله‌های خدماتی. یعنی خسته بود، یا عصبانی، یا چیزی درونش را می‌خورد.

نیم ساعت بعد، زنگِ داخلیِ اتاقم به صدا درآمد. صدای خانمِ پارک بود: «جیمین تو رو می‌خواد. برو طبقه‌ی سوم، اتاقِ کتابخونه.»

قلبم تند زد. دفترچه. حتماً فهمیده بود. حتماً می‌دانست که من آن را خوانده‌ام. با دستانی که دوباره می‌لرزیدند، لباسم را صاف کردم و از پله‌هایِ خدماتی بالا رفتم. هر قدم، سنگین‌تر از قدمِ قبل بود. به خودم گفتم که اگر قرار است اخراجم کند یا بدتر، حداقل راستش را بگویم. از آن دفترچه، چیزی برای پنهان کردن نداشتم.

درِ کتابخانه را باز کردم. جیمین پشتِ میز نشسته بود، بدون عینکِ دودی، با چشمانی که در نورِ کمِ چراغِ مطالعه، عمیق‌تر و تاریک‌تر به نظر می‌رسیدند. دفترچه‌ی چرمی، دقیقاً همان جایی بود که من گذاشته بودم. اما نگاهِ جیمین، روی من بود، نه روی دفترچه.

«بگو.» فقط یک کلمه. سرد، کوتاه، بدونِ مقدمه.

من نفس عمیقی کشیدم. «بگم چی؟»
«میدونی چی. دفترچه رو دیدی. خوندیش.»
چاره‌ای نبود. «بله. خوندم.»

انتظارِ فریاد، تهدید، یا حتی یک سیلی را داشتم. اما جیمین فقط آرام گفت: «پس می‌دونی که من... آدمِ اون دفترچه‌ام. نه اونی که توی بارها قمار می‌کنه و دخترِ مردم رو می‌دزده.»

سکوت کردم. نه از ترس، از شوک. اولین بار بود که جیمین با من مثل یک آدمِ معمولی حرف می‌زد، نه مثل یک خدمتکارِ تحقیرشده.

جیمین بلند شد و به سمتِ پنجره رفت. پشتش به من بود. صدایش را پایین آورد، طوری که انگار با خودش حرف می‌زد: «اونی که توی اون دفترچه نوشته، منِ واقعیم. اونی که هر شب توی این اتاق می‌نشینه و به چیزهایی فکر می‌کنه که هیچوقت بهش نمی‌رسه. عشق، آرامش، یه زندگیِ معمولی... چیزهایی که یه رئیسِ مافیا حق نداره حتی روش فکر کنه.»

نمی‌دانستم چه بگویم. پس چیزی گفتم که از دلَم جوشید: «پس چرا من رو اینجا نگه داشتی؟ اگه از این زندگی متنفری، چرا من رو به همون زندگی کشاندی؟»

جیمین برگشت. نگاهش، این بار نه سرد، بلکه کنجکاو بود. «چون تو یادآورِ چیزی هستی که من هیچوقت نمی‌تونم داشته باشم. سادگی. حقیقت. تو هنوز دروغ گفتن رو بلد نیستی، لی آت. و من... من سال‌هاست که فقط دروغ می‌بینم.»

برای اولین بار، میان ما سکوتی نبود که سنگین باشد. سکوتی بود که پر از سوال‌های بی‌جواب و نگاه‌هایی که چیزی را پنهان نمی‌کردند.

جیمین قدمی به من نزدیک‌تر شد. «برو بخواب. فردا کارِ بیشتری داری. اما...» مکثی کرد، «...از امروز، دیگه ناهار رو توی آشپزخونه نخور. با من توی سالنِ خصوصی می‌خوری.»

من ماتم برد. «چرا؟»
«چون حوصله‌ام از خوردنِ تنها سر رفته.»
و رفت. من ماندم با یک دعوتِ عجیب، یک قلبِ تندتند، و این سوال که آیا این شروعِ یک تغییر است، یا فقط یک بازیِ دیگر.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳صبحِ روزِ دوم، زودتر از روزِ قبل بیدار شدم. نه به خاطر...

پارت ۲ساعت ۵:۴۵ صبح، نورِ سردِ مه‌آلود از پنجره‌ی اتاقِ کوچک...

پارت دومنفسم توی سینه حبس شده بود. دستم هنوز روی دهنِ هوسوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط