{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵

پارت ۵

صبحِ روزِ بعد، با قلبی که مثل پرنده‌ای در قفس می‌تپید، از خواب بیدار شدم. دعوتِ دیشبِ جیمین، هنوز توی گوشم زنگ می‌زد: «با من توی سالنِ خصوصی غذا می‌خوری.» این یعنی چه؟ یک بازیِ جدید برای تحقیر؟ یا واقعاً چیزی در نگاهش تغییر کرده بود؟

لباسِ خدمتکاری را پوشیدم، اما این بار با دستانی که کمتر می‌لرزید. به آینه نگاه کردم. لی آتِ امروز، کمی رنگِ زندگی به صورتش برگشته بود. نه از روی خوش‌بینی، از روی کنجکاوی.

سرِ ساعت ۱۲، خانمِ پارک با نگاهی عجیب به من گفت: «جیمین گفت برو سالنِ خصوصی. بشین منتظرش باش.»

سالنِ خصوصی، در طبقه‌ی دوم، با دیوارهایِ آجریِ نمایان و شومینه‌ای بزرگ، فضایی گرم و صمیمی داشت. کاملاً برعکسِ بقیه‌ی عمارت که سرد و رسمی بود. روی میز، دو بشقاب چیده شده بود. یکی برای من، یکی برای او.

دستم را روی صندلیِ چرمی کشیدم و نشستم. چند دقیقه بعد، در باز شد و جیمین وارد شد. بدون کت، با یک پیراهنِ سفیدِ ساده و آستین‌هایِ بالا زده. برای اولین بار، او را نه به عنوانِ رئیسِ مافیا، بلکه به عنوانِ یک مردِ معمولی دیدم. خستگی در چشمانش بود، اما نه خستگیِ کار، خستگیِ چیزی عمیق‌تر.

«نگران نباش،» گفت و پشتِ میز نشست، «سمّی توی غذا نیست.»
لبخندِ کمرنگی زدم. «بهش فکر نکرده بودم. ولی حالا که گفتی...»

برای اولین بار، جیمین خندید. نه خنده‌ی مسخره‌کننده، نه خنده‌ی تحقیرآمیز. یک خنده‌ی کوتاه و صمیمی که چهره‌اش را برای یک لحظه، جوان‌تر کرد.

غذا را سکوت شروع کردیم. اما سکوتی که سنگین نبود. گاهی نگاه‌هایمان به هم می‌خورد و هر دو سریع نگاه را می‌دزدیدیم. تا اینکه جیمین قاشق را گذاشت و گفت: «دیشب نتونستم بخوابم. به حرف‌هات فکر کردم. گفتی چرا تو رو اینجا نگه داشتم... راستش، خودم هم نمی‌دونم.»

نگاهش کردم. «پس چرا من رو آزاد نمی‌کنی؟»
«چون...» مکث کرد، «...چون برای اولین بار بعد از سال‌ها، کسی رو دیدم که از من نمی‌ترسه. و این... این ترسناکه.»

کلمه‌ای در گلویم گیر کرد. نمی‌دانستم این یعنی چه. اما چیزی در چشمانش بود که نمی‌گذاشت از جایش بلند شوم و بروم.

در همان لحظه، درِ سالن باز شد. سوآ، با لباسِ مشکیِ تنگ و چشمانی که از خشم می‌سوخت، وارد شد. نگاهش اول به جیمین، سپس به من دوخت. لبخندِ مصنوعی‌ای روی لبش نشست، اما پشتش چیزی جز آتش نبود.

«جیمین جان،» گفت با صدایی که به زور نرم بود، «نمی‌دونستم مهمان داری. مخصوصاً از نوعِ خدمتکاری.»

جیمین بدون اینکه بهش نگاه کند، گفت: «سوآ، الان وقتش نیست. بعداً حرف می‌زنیم.»

سوآ چند ثانیه مکث کرد. نگاهش را مثل چاقویی به سمتِ من پرتاب کرد و بعد با لبخندی که ته‌اش زهر بود، گفت: «حتماً. بعداً.»

در را بست و رفت. اما سایه‌اش، تا آخرِ ناهار، روی میز افتاده بود. می‌دانستم که این تازه شروعِ ماجراست. سوآ، زنی نیست که به راحتی ببازد.

جیمین به من نگاه کرد. «نگرانش نباش. من کنترلِ اوضاع رو دارم.»
گفتم: «آیا واقعاً داری؟»

جیمین چیزی نگفت. فقط به بشقابِ خالی‌اش خیره شد. و من در آن لحظه فهمیدم که جیمین، با همه‌ی قدرتِ ظاهری‌اش، در میانِ دو زن گرفتار شده بود: یکی که عشقش را می‌خواست، و یکی که پولش را. و من، تنها کسی بودم که هیچ‌کدام را نمی‌خواستم.
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴ساعت ۱۱ شب بود که صدای درِ اصلی عمارت، مثل یک تپشِ سنگ...

پارت ۳صبحِ روزِ دوم، زودتر از روزِ قبل بیدار شدم. نه به خاطر...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۳: خط قرمزسالن صبحانه چند ثانیه کاملاً سا...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸: نگاه‌هایی که نباید اتفاق می‌افتادسوآ هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط