{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳

پارت ۳

صبحِ روزِ دوم، زودتر از روزِ قبل بیدار شدم. نه به خاطرِ انضباط، به خاطرِ این که خوابی نبود که از آن بیدار شوم. لباسِ خدمتکاری را پوشیدم، این بار با دستانی که کمتر می‌لرزیدند. به آینه نگاه کردم؛ لی آتِ دیروز، کمی محوتر، کمی خسته‌تر، اما هنوز ایستاده بود.
خانمِ پارک بدون نگاه کردن به من گفت: «امروز برو طبقه‌ی سوم، اتاقِ کتابخونه رو تمیز کن. جیمین تا شب برنمی‌گرده.»
آهی کشیدم از سرِ آرامشِ موقتی. نبودنِ جیمین، یعنی نبودنِ آن نگاهِ سرد و سنگین. اما سوآ؟ او همیشه جایی بود که نباید باشد.
طبقه‌ی سوم با بقیه‌ی عمارت فرق داشت. فرش‌ها نرم‌تر، نورِ طبیعی بیشتر، و بویِ چوبِ کهنه و کاغذ، جایِ بویِ غذا و دود را گرفته بود. کتابخانه آنقدر بزرگ بود که یک کتابفروشیِ کوچک را تداعی می‌کرد. قفسه‌هایِ چوبیِ بلند از کف تا سقف، پر از کتاب‌هایی با جلدِ چرمی و طلایی بودند.
شروع کردم به گردگیری. دست‌هایم را روی جلدِ کتاب‌ها می‌کشیدم و حسِ عجیبی داشتم؛ انگار این کتاب‌ها، تنها چیزهایِ واقعیِ این عمارت بودند. بقیه‌اش، ظاهرِ فریبنده‌ای بود برای پنهان کردنِ چیزی.
نزدیکِ پنجره، یک میزِ بزرگِ چوبی بود با صندلیِ چرمیِ کهنه. روی میز، یک دفترچه‌ی کوچک با جلدِ چرمیِ قهوه‌ای افتاده بود. نمی‌دانستم چرا، اما دستم به سمتِ آن رفت. شاید کنجکاوی، شاید حماقت، یا شاید یک حسِ درونی که می‌گفت این دفترچه، رازی را پنهان کرده است.
صفحات را ورق زدم. خطِ خوشی با جوهرِ مشکی، به انگلیسی نوشته شده بود:
«امروز دوباره به او فکر کردم. به کسی که هیچوقت نمی‌توانم داشته باشم.»
«قدرت، بزرگترین دروغِ این جهان است. من قدرتم، اما تهی‌ام.»
«اگر کسی بداند که رئیسِ مافیا، شب‌ها برای یک خاطره گریه می‌کند، چه فکری می‌کند؟»
دستم لرزید. این دفترچه، مالِ جیمین بود. این کلمات، مالِ جیمین بود. مردی که فکر می‌کردم سنگی به دل دارد، پشتِ این کلمات، یک انسانِ شکسته پنهان کرده بود.
صدای پاشنه‌هایِ بلند از انتهایِ راهرو، مرا به خودم آورد. سریع دفترچه را سرِ جایِ اولش گذاشتم. در باز شد. سوآ با همان لبخندِ مسموم وارد شد.
«اینجا چیکار می‌کنی؟»
«تمیز کردنِ کتابخانه، خانم.»
نگاهش به میزِ جیمین دوخت، سپس به من. «چیزی دیدی؟ چیزی خوندی؟»
«نه، خانم. فقط گردگیری می‌کنم.»
مکثی سنگین. بعد سوآ با صدای آرام اما سردتر از همیشه گفت: «اگر بفهمم به وسایلِ جیمین دست زدی، نه تنها تو، بلکه پدرت را توی خیابون می‌اندازم که کسی حتی بهش نگاه هم نکنه. فهمیدی؟»
سر تکان دادم. فهمیده بودم. اما چیزی درونم می‌گفت که این دفترچه، کلیدِ چیزی است که جیمین از همه پنهان می‌کند.
سوآ رفت. من ماندم با یک دفترچه، یک راز، و یک سوالِ بزرگتر از قبل: «جیمین، تو واقعاً چه کسی هستی؟»
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲ساعت ۵:۴۵ صبح، نورِ سردِ مه‌آلود از پنجره‌ی اتاقِ کوچک...

پارت ۱:ساعت از دو بامداد گذشته بود، اما بارِ «میدنایت بلو» د...

GHOST HUNTING CLUB باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۲۷ ✦ همه به عکس ...

A Love Transcending CenturiesP:1صدای تیک‌تاکِ ساعتِ دیواریِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط