پارت
𝑀𝓎 𝒮𝒶𝒹𝒾𝓈𝓂𝒾
پارت ۴
رفتم توی اتاق و روی تختم دراز کشیدم..داشتم با گوشیم ور میرفتم که اومد توی اتاق
+هنوز نخوابیدی؟..
_خوابم نمیبره..
+سعی کن بخوابی چون فردا میخوام ببرمت شرکت..
_واقعا؟
+آره پس بخواب..
گوشیرو گذاشتم کنار. برق هارو خاموش کرد و رفت روی تختش دراز کشید..سوالی ذهنمو در گیر کرده بود ازش پرسیدم
_مستر..
_بیداری؟
+هوم...
_میگم چرا منو آوردی اینجا؟
+چون که من هر بار روانپزشکامو میارم خونم..
_توی اتاق خودت اونوقت؟
+نه همه رو تو استثنایی..
_آها...
چشمامو بستم و کم کم پلکام سنگین شد...
"صبح"
چشمامو باز کردم..کمی مالوندمشون و بعد به اطراف نگاه کردم...جونگ کوک نبودش..
رفتم پایین دیدم نشسته سرر کاناپه با یه مرد دیگه
_صب بخیر..
+صبت بخیر بالاخره بیدار شدی!
_ببخشید همیشه آنقدر نمیخوابم...
×سلام لیدی!
_ببخشید نمیشناسم..
×تهیونگ صدام کن..
_باشه🙂
_صبحونه خوردین؟
+آره..
×نه نخوردیم
متوجه چشم غره تهیونگ به کوک شدم
+نه..نه نخوردیم..
_پس من درست میکنم!
رفتم توی آشپزخونه و بجای اینکه یه صبحونه خوب درست کنم همه جای آشپزخونه و خودم آردی کردم! تمام باسام آردی شده بود..
_آیششش چرا اینطوری شد
+سوهی خوبی؟
_آره همه چی ردیفههه!
بعد داشتم با خودم کلنجار میرفتم که چطور تمیزش کنم دیدم کوک اومد
_ام..چیزه..همشو تمیز میکنم! قول میدم!
+جوجه دست و پا چلفتی! خب میگفتی کمکت میکردم!
اومد چیزی رو برداره که منم رفتم برش دارم و دستامون خورد به هم
_ببخشیدددد!!
+*پوزخند*
بعد از تمیز کردن اونجا رفتیم نشستیم تا در مورد گذشتش بفهمیم..
_خب مستر جئون..میتونی بگی دوستی که توی اون محله پیدا کرده بودی دختر بود یا پسر؟
+تا اونجایی که یادمه..موهاش بلند بود..
_پس دختر بوده..
_اسم محله رو یادت میاد؟
+خب یه چیزی مایل به بارون سیاه بود..
این حرفش برام عجیب بود..ما قبلا داخل محله بارون سیاه زندگی میکردیم..یعنی..امکانش بود؟..
ببخشید بچه ها فعالیت کم شده واقعا از بی اینترنتی رنج میبرم و اینکه حمایتا خیلی کم شده...😔
پارت ۴
رفتم توی اتاق و روی تختم دراز کشیدم..داشتم با گوشیم ور میرفتم که اومد توی اتاق
+هنوز نخوابیدی؟..
_خوابم نمیبره..
+سعی کن بخوابی چون فردا میخوام ببرمت شرکت..
_واقعا؟
+آره پس بخواب..
گوشیرو گذاشتم کنار. برق هارو خاموش کرد و رفت روی تختش دراز کشید..سوالی ذهنمو در گیر کرده بود ازش پرسیدم
_مستر..
_بیداری؟
+هوم...
_میگم چرا منو آوردی اینجا؟
+چون که من هر بار روانپزشکامو میارم خونم..
_توی اتاق خودت اونوقت؟
+نه همه رو تو استثنایی..
_آها...
چشمامو بستم و کم کم پلکام سنگین شد...
"صبح"
چشمامو باز کردم..کمی مالوندمشون و بعد به اطراف نگاه کردم...جونگ کوک نبودش..
رفتم پایین دیدم نشسته سرر کاناپه با یه مرد دیگه
_صب بخیر..
+صبت بخیر بالاخره بیدار شدی!
_ببخشید همیشه آنقدر نمیخوابم...
×سلام لیدی!
_ببخشید نمیشناسم..
×تهیونگ صدام کن..
_باشه🙂
_صبحونه خوردین؟
+آره..
×نه نخوردیم
متوجه چشم غره تهیونگ به کوک شدم
+نه..نه نخوردیم..
_پس من درست میکنم!
رفتم توی آشپزخونه و بجای اینکه یه صبحونه خوب درست کنم همه جای آشپزخونه و خودم آردی کردم! تمام باسام آردی شده بود..
_آیششش چرا اینطوری شد
+سوهی خوبی؟
_آره همه چی ردیفههه!
بعد داشتم با خودم کلنجار میرفتم که چطور تمیزش کنم دیدم کوک اومد
_ام..چیزه..همشو تمیز میکنم! قول میدم!
+جوجه دست و پا چلفتی! خب میگفتی کمکت میکردم!
اومد چیزی رو برداره که منم رفتم برش دارم و دستامون خورد به هم
_ببخشیدددد!!
+*پوزخند*
بعد از تمیز کردن اونجا رفتیم نشستیم تا در مورد گذشتش بفهمیم..
_خب مستر جئون..میتونی بگی دوستی که توی اون محله پیدا کرده بودی دختر بود یا پسر؟
+تا اونجایی که یادمه..موهاش بلند بود..
_پس دختر بوده..
_اسم محله رو یادت میاد؟
+خب یه چیزی مایل به بارون سیاه بود..
این حرفش برام عجیب بود..ما قبلا داخل محله بارون سیاه زندگی میکردیم..یعنی..امکانش بود؟..
ببخشید بچه ها فعالیت کم شده واقعا از بی اینترنتی رنج میبرم و اینکه حمایتا خیلی کم شده...😔
- ۴.۴k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط