پارت بیستم
پارت بیستم
گوشه ای از تاریکی
............ـ
مکان فعلی:آسمون خراش سوسن مشکی
ایسامو: همین ؟
لیلیا : مادرتون تو امارت نبود ـ
ایسامو: اشکال نداره اون باشه برا بعدا
............ـ
مکان فعلی:عمارت خانواده دازای
خبرنگار:و اما قتل دهم ....
خبرنگار:مرد میانسالی جلو امارت خانواده دازای به قتل رسید....
خبرنگار:به همون شکل وحشتناک
دوربین رو چهره بی روح مرد که خون روش خشک شده بود زوم کرد
با اینکه خیلی وقت از مرگش میگزشت ولی هنوز خون از زخماش جاری بود
بوی گند جسد همه محوطه رو پر کرده بود
مسئولین در حال پایین آوردن جسد از طناب های که ازشون آویزون شده بود بودن و افسر های پلیس درمونده به جسد خیره شده بودند
حتی معروف ترین کارگاه کشور ادوگاوا رانپو هم چیزی نفهمیده بود و همه نا امید منتظر بودن خود قاتل سریالی خسته بشه و دست از سر مقتولین برداره
با اینکه قتل ها زنجیره ای به نظر نمیرسیدن
چون هیچ رابطه ای بین مقتولین نبود ـ
جز یه استاد دانشگاه و چند تا دانشجو
همه سر در گم بودن و منتظر تک دختر مقتول بودن
ایسامو سر رسید و با عجله به طرف خونه دوید
رو به افسر پلیس کرد و گفت
ایسامو:چه خبره ؟
بابام کو؟
ولی با بود کشیدن زود دماغشو با دست گرفت
افسر با درماندگی به پلاستیک سیاه اشاره کرد
ایسامو دوید سمت پلاستیک و کنارش زد
با دیدن چهره پدرش یه لحظه سکوت کرد ـ
تو دلش یه قهقهه به این حال اون زد ولی برای تضاهر یه داد بلند سر داد
ایسامو:*جییییییییغغغغغغغغغغغغغغ
ایسامو: واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای بابا بابا
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای باباااااااااااااااااا
چه بلایی سرت آورنننننننن ای خدااااااااااااااا کمکم کنننننن *هوار
خودشو محکم کوبید به زمین و جیغ زد
اشک ها از سر و روش میریخت و تاماکی که از چند ساختمان اونور تر از دوربین تک تیرانداز داشت اونو نگاه میکرد و به اینکه چقدر اون بازیگر خوبیه پی برد
پلیس ها جمعش کردن و سعی کردن آرومش کنن
ولی مگه میشد؟
رسما داشت خودشو جر میداد
ایسامو: واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای 😭 😭
ای خدا کی دلش اومد همچین کاری باهات بکنههههه باباااااااااااااااااا
ای کاش من بودم به جااااااااااااااااااااات ای خدا میمردم این روز رو نمیدیدمممممممم*جیغ و داد
بعد از نیم ساعت نقش حرفه ای همه باور کردن این دختر باباشو خیلی دوست داشت و ممکن بود همینجا قش کنه ـ
پس بهش آرام بخش تزریق کردن ـ
...........ـ
ایسامو بعد از اینکه همه رو راضی کرد اون هیچی نمیدونه و خیلی وقته از توکیو به یوکوهاما نقل مکان کرده از ایستگاه پلیس بیرون رفت ـ
..........ـ
چند روز بعد
مکان فعلی: عمارت خانواده دازای
همه به زن جوان زیبایی که از همون جای قبلی آویزون بود خیره شده بودند
همون جا
همون آدما
همون صحنه
با تفاوت اینکه الان به جای آقای دازای خانوم دازای آویزون شده بود ـ
پلیس ها همه چیز رو ول کرده بودن و نگران دخترش بودن ـ
با اون واکنشی که دخترک دیروز نشون داده بود امروز قطعا بی هوش میشد
ایسامو دوباره وارد شد
که با دیدن مادرش اون بالا فورا خودشو زد به موش مردگی و افتاد رو زمین ـ
بعد نیم ساعت خواب ناز تصمیم گرفت دیگه بیدار شه چون دیگه سر و صدا ها رو مخش بود
از خواب پرید و با وحشت گفت
ایسامو:وای وای نمیدونید چی بود خواب دیدم مامانم رو هم مثل بابام آویزون کردهـ...
ایسامو با دیدن پلیس ها حرفاش رو خورد و با نا امیدی لب زد
ایسامو:خـ..خواب نبود...........مگه نه ؟
...............ـ
همین دیگه ـ
پایان پارت
گوشه ای از تاریکی
............ـ
مکان فعلی:آسمون خراش سوسن مشکی
ایسامو: همین ؟
لیلیا : مادرتون تو امارت نبود ـ
ایسامو: اشکال نداره اون باشه برا بعدا
............ـ
مکان فعلی:عمارت خانواده دازای
خبرنگار:و اما قتل دهم ....
خبرنگار:مرد میانسالی جلو امارت خانواده دازای به قتل رسید....
خبرنگار:به همون شکل وحشتناک
دوربین رو چهره بی روح مرد که خون روش خشک شده بود زوم کرد
با اینکه خیلی وقت از مرگش میگزشت ولی هنوز خون از زخماش جاری بود
بوی گند جسد همه محوطه رو پر کرده بود
مسئولین در حال پایین آوردن جسد از طناب های که ازشون آویزون شده بود بودن و افسر های پلیس درمونده به جسد خیره شده بودند
حتی معروف ترین کارگاه کشور ادوگاوا رانپو هم چیزی نفهمیده بود و همه نا امید منتظر بودن خود قاتل سریالی خسته بشه و دست از سر مقتولین برداره
با اینکه قتل ها زنجیره ای به نظر نمیرسیدن
چون هیچ رابطه ای بین مقتولین نبود ـ
جز یه استاد دانشگاه و چند تا دانشجو
همه سر در گم بودن و منتظر تک دختر مقتول بودن
ایسامو سر رسید و با عجله به طرف خونه دوید
رو به افسر پلیس کرد و گفت
ایسامو:چه خبره ؟
بابام کو؟
ولی با بود کشیدن زود دماغشو با دست گرفت
افسر با درماندگی به پلاستیک سیاه اشاره کرد
ایسامو دوید سمت پلاستیک و کنارش زد
با دیدن چهره پدرش یه لحظه سکوت کرد ـ
تو دلش یه قهقهه به این حال اون زد ولی برای تضاهر یه داد بلند سر داد
ایسامو:*جییییییییغغغغغغغغغغغغغغ
ایسامو: واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای بابا بابا
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای باباااااااااااااااااا
چه بلایی سرت آورنننننننن ای خدااااااااااااااا کمکم کنننننن *هوار
خودشو محکم کوبید به زمین و جیغ زد
اشک ها از سر و روش میریخت و تاماکی که از چند ساختمان اونور تر از دوربین تک تیرانداز داشت اونو نگاه میکرد و به اینکه چقدر اون بازیگر خوبیه پی برد
پلیس ها جمعش کردن و سعی کردن آرومش کنن
ولی مگه میشد؟
رسما داشت خودشو جر میداد
ایسامو: واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای 😭 😭
ای خدا کی دلش اومد همچین کاری باهات بکنههههه باباااااااااااااااااا
ای کاش من بودم به جااااااااااااااااااااات ای خدا میمردم این روز رو نمیدیدمممممممم*جیغ و داد
بعد از نیم ساعت نقش حرفه ای همه باور کردن این دختر باباشو خیلی دوست داشت و ممکن بود همینجا قش کنه ـ
پس بهش آرام بخش تزریق کردن ـ
...........ـ
ایسامو بعد از اینکه همه رو راضی کرد اون هیچی نمیدونه و خیلی وقته از توکیو به یوکوهاما نقل مکان کرده از ایستگاه پلیس بیرون رفت ـ
..........ـ
چند روز بعد
مکان فعلی: عمارت خانواده دازای
همه به زن جوان زیبایی که از همون جای قبلی آویزون بود خیره شده بودند
همون جا
همون آدما
همون صحنه
با تفاوت اینکه الان به جای آقای دازای خانوم دازای آویزون شده بود ـ
پلیس ها همه چیز رو ول کرده بودن و نگران دخترش بودن ـ
با اون واکنشی که دخترک دیروز نشون داده بود امروز قطعا بی هوش میشد
ایسامو دوباره وارد شد
که با دیدن مادرش اون بالا فورا خودشو زد به موش مردگی و افتاد رو زمین ـ
بعد نیم ساعت خواب ناز تصمیم گرفت دیگه بیدار شه چون دیگه سر و صدا ها رو مخش بود
از خواب پرید و با وحشت گفت
ایسامو:وای وای نمیدونید چی بود خواب دیدم مامانم رو هم مثل بابام آویزون کردهـ...
ایسامو با دیدن پلیس ها حرفاش رو خورد و با نا امیدی لب زد
ایسامو:خـ..خواب نبود...........مگه نه ؟
...............ـ
همین دیگه ـ
پایان پارت
- ۲.۷k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط