{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه ۵۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۸۵

ویو املیا
۲ هفته از برگشتمون به انگلیس گذشته بود و من نزدیک ۹ روزه که همش احساس بی‌حالی میکنم ، امروز صبح جلوی آینه بودن و به خودم نگاه میکردم

+میگم لوئیس...احساس نمیکنی چاق شدم

٪نه چطور بانوی من

+اخه خیلی حس سنگینی میکنم

٪ نمیدونم بانوی من میخواین پزشک و خبر کنم

+ برای چی اخه ؟

٪ خب شاید شما حامل....

+نه نهههه.......ها نمیدونم .....اره برو پزشک و بیار

٪ چشم بانوی من

لوئیس که از اتاق رفت تهیونگ اومد تو اتاق ، نباید تا مطمئن نشدم چیزی بفهمه

_ سلام

+سلام

بلافاصله که اومد سمت حالم از بوش بهم خورد دویدم سمت دستشویی

_ چیشد ؟ حالت خوبه ؟

از دستشویی اومدم بیرون ولی بازم حالم بهم خورد با بدبختی از اتاق بیرونش کردم وقتی دکتر اومد درمورد علائم این چند روزم ازم پرسید و در آخر با چیزی که تمام وجودم شوکه شد

ویو راوی
بعد از اینکه تهیونگ از اتاق پرت شد بیرون رفت استقبال جان که تازه از اسپانیا اومده بود و لباسارو تحویل گرفت وقتی میخواستم بره تو اتاق با خودش گفت

‌_ بهتره قلبش برم حموم البته بو میدم

اینو گفت و برگشت رفت تو اتاق کارش و اونجا رفت حموم یک ساعت بعد دوباره رفت تو اتاقشون ولی لباس های ارنیکا رو پشت سرش قایم کرده بود

+سلام اومدی

_ امم سلام........میگم میشه بری لباسی که برام دوختی رو بیاری میخوام بپوشم

+باشه ولی زیاد اماده نیست

_ اشکال نداره

املیا رفت لباس رو بیاره و تهیونگ از ابن فرصت استفاده کرد و لباس های ارنیکار رو گذاشت زیر تشک املیا

+بیا اینهاش

املیا به تهیونگ کمک کرد تا لباس ها رو بپوشه تو همین حین املیا خمیازه ای کشید

_ این روزا خیلی خسته به نظر میایی

+اره خیلی خسته میشم

_ پس بیشتر استراحت کن

+نمیتونم ........این روزا ....همش یا حالت تهوع دارم یا احساس سنگینی میکنم

_ احتمالا یه چیزی خوردی که مسمومت کرده

+ نههه ....چیزه یعنی ملکه میگفت سر بارداری تو هم همچین علائمی رو داشت

املیا که دیگه مطمئن شده بود تهیونگ منظورشو میفهمه خنده ای کرد ولی تهیونگ

_ اون فرق داره مادرم حامله بود ولی تو همش خسته ای و حالت تهوع داری تازه خیلی وقته عادت ماهانه هم نشدی حتما یه چیزی خوردی که مسموم شدی

خنده ی املیا محو شد و با قیافه پوکر به تهیونگ نگاه کرد

+خب؟

تهیونگ یه ذره فکر کرد که یهو چشماش گرد شد

_ واقعاااااا .....من ..... من دارم بابا میشمممممم ( صدای بلند )

املیا بلند خندید تهیونگ به تخت نگاه کرد و اروم گفت

_ اینقدر زود جواب داد

+چی ؟

_ هیچی

تهیونگ املیا رو بلند کرد و گذاشت رو پاهاش

_ ممنونم ازت ملکه من تو بهترین هدیه تولدم رو دادی

و بوسه ای عمیق بر لبان املیا کاشت .......................


شرط
لایک = ۱۰
کامنت = ۱۲
بازنشر = ۴
دیدگاه ها (۷)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۸۴ملکه = بزار من حرف بزنم.............

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۸۳ویو راوی پرش زمانی به فردا صبح با...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۴ویو راوی لوئیس رو دید که داشت ب...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۲ویو راوی املیا و لوئیس و خانم لی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط