{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه ۵۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۸۳

ویو راوی
پرش زمانی به فردا صبح
با تابش نور خورشید املیا از خواب بیدار شد و به تهیونگ که دقیقا کنارش خوابیده بود نگاه میکرد و اروم سرش رو ناز میکرد که تهیونگ از خواب بیدار شد

+صبح به خیر

_ صبح تو هم به خیر ( خواب‌آلود ) .......میدونستی از این زاویه خیلی خوشگلی

+اره

_اره ؟

+مامانم همیشه بهم میگفت ......میگم نظرت چیه بلند شیم ، میخوریم به شب ها

_ بزار یه ذره دیگه نگات کنم

املیا بالشی رو برداشت کوبید تو صورت تهیونگ

+پاشو تنبل ‌

بلاخره هر دو شون از جاشون بلند شده و لباساشون رو پوشیدن و رفتن پایین قصر برای صبحونه

£ یه ذره بیشتر میموندید

_ ممنونم ولی باید برگردیم انگلیس

£ هر طور که راحتین

بعد از اینکه صبحونه اشون رو خوردن اماده رفتن شدن پادشاه و خاله شری و آلیا برای بدرقه اشون اومدن

£ من دخترمو به تو میسپارم ازش به خوبی مراقبت کن ، این دختر خیلی لجباز و یک دنده اس ......

+بابااااااا

£ نگاه کن خدا بهت صبر بده پسرم

تهیونگ خندید و دست املیا رو گرفت و گفت

_ من بهتون قول میدم تا آخرین لحظه عمرم مراقبش باشم

خاله شری اومد جلو و محکم املیا رو بغل کرد

> مراقب خودت باش دخترم

+چشم

آلیا اومد پیش املیا و گفت

> دلم براتون تنگ میشه بانوی من

بعد از اینکه از هم خدافظی کردن راه افتادن و به انگلیس برگشتن ، تهیونگ برای دیدن ملکه رفت

_ سلام مادر

ملکه = سلام عزیزم ، چه خبر ؟

_ تقریبا ارتش آلمان عقب نشینی کرده ولی نمیشه گفت پیروزی حتمی شده

ملکه = خب همینم خوبه

_ بله

تهیونگ میخواست بره که ملکه گفت

ملکه = و اینکه ...... چیزه درمورد وارث میخواستم یه چیزی بگم

_ مادر من .....
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۸۴ملکه = بزار من حرف بزنم.............

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۸۵ ویو املیا ۲ هفته از برگشتمون به ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۸۲ویو راوی بعد از اینکه همه شامشون ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۸۱ویو راوی پزشک آوردن و زخم بازوی ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۲ویو راوی ملکه ادامه دادملکه = اخل...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۱ویو راوی تهیونگ محکم گلوی املیا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط