پرسید ناراحت م ش برم

پرسید «...ناراحت مے شے برم؟»
گفتم «...آرہ. اما نمے خوام مزاحمت باشم.»
رفت. دو روز بعد، هادے بہ دنیا آمد.

بوسیدش و اسمش را گفت.
پرسیدم «...دوستش دارے؟»
گفت «...مادرش رو بیش تر دوست دارم.»

#شهید_عبداللہ_میثمے
دیدگاه ها (۱)

خواب دیدم ڪہ پیامڪ بہ رفیقان زده امو نوشٺم ڪہ بشارت"گل زهرا ...

دلم...❤ ️کمے آرامش مےخواهدکمے استراحت..از این پرچم هاے سہ رن...

دختر محـجـبــہتصویرتـ را گذاشتہ اے توے فضاے مجازےبہ قولـ خود...

یه روز مثل همیشہ آمادهء شنیدنمتلک هاے ضدّ حجاب و ضدّ چادر بو...

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۱0

دوپارتی _ چشمهای آبی _ Blue eyes

Parallel Hearts

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط