پرسید «...ناراحت مے شے برم؟»

پرسید «...ناراحت مے شے برم؟»
گفتم «...آرہ. اما نمے خوام مزاحمت باشم.»
رفت. دو روز بعد، هادے بہ دنیا آمد.

بوسیدش و اسمش را گفت.
پرسیدم «...دوستش دارے؟»
گفت «...مادرش رو بیش تر دوست دارم.»

#شهید_عبداللہ_میثمے
دیدگاه ها (۱)

# قولی_که_شکست ### پارت ۲ مادرش آهسته پرسید:= مگه تهیونگ شوا...

سرنوشت(ویو شوگا)صبح روز بعد تصمیممو گرفتم.دیگه نمی‌خواستم را...

پارت هدیه🎁part 45شوگا گفت بیا به هم برگردیملارا بدون معطلی گ...

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆...

استی: برای میان‌وعده‌ی شب چی می‌خوری؟؟🦊: فردا اجرا داریم، پس...

خب دوستان من دوباره برگشتم و اینبار باید یه چیزی رو بگم و از...

رمان اسیر خان پارت بیست و سوم ۲۳

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟝: حرف‌های ناگفتهروز بعد، ا/ت از ساختمان دا...

واقعا از اینکه دوستی مثل تو دارم روزی هزار بار خداروشکر میکن...

واقعا بیزارم… از همه‌چیز.هر روز، کیری‌تر و تخمی‌تر از دیروز....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط