(Just a game?)
(Just a game?)
Part4
ویو مایا
حالم اصلا خوب نبود وقتی فهمیدم پدرم مریضه جنا هم امروز نیومده بود مدرسه واسه خودم نشسته بودم که جونگکوک اومد پیشم با خودم گفتم اگه بهش بگم مسخره م کنه ولی برعکس با حرفاش بهتر شدم و برام عجیب بود که باهام خوب بود
(دو روز بعد)
ویو جونگکوک
داشتم میگشتم الان دقیقا دو روزه که اون دختره نیومده مدرسه اصلا به من چه همینطور میگشتم که دوستش دیدم رفتم طرفش
ـ هی
÷چیه؟
ـ اون دوستت کو؟
÷کی مایا؟
پس اسمش مایا بود قشنگه هه مسخره ست این همه سربهسرش گزاشتم ولی اسمش نمیدونستم
ـ آره
÷چرا میپرسی؟
راست میگه به من چه چیزی نگفتم از کنارش رد شدم که با حرفش سر جام وایسادم
÷پدرش فوت کرده
یعنی الان حالش چطوره چرا من دارم به اون فکر میکنم خدا
ـ الان کجاست؟
÷ این دو روز میرفته قبرستون حتما اونجاست
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه از پیش جنا رفت
روی صندلی نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد
اه خدایا من چرا همش به اون فکر میکنم ولی هرچی با خودم کلنجار میرفتم نمیتونستم بهش فکر نکنم
ته ته:هی چته جونگکوک
ـ چیزی نیست
بلاخره زنگ خورد سریع کیفمو برداشتم به طرف قبرستون رفتم داشتم اطراف نگاه میکردم که دیدمش نشسته بود با لباس سیاه ،صورتی رنگ پریده و چشمایی قرمز پر از اشک
رفتم کنارش نشستم متوجه من شد بهم نگاه کرد از نگاهش فهمیدم که انتظار نداشت من باشم
ـ متاسفم
چیزی نگفت و فقط سری تکون داد
مدتی بود که همونجا نشسته بود بدون حرفی انگار که تو خیالات خودش بود
ـ بیا بریم هوا داره تاریک میشه
انگار که از خیالات درش آورده باشم به سمتم برگشت
+تو هنوز اینجایی! چرا نرفتی؟
جوابی نداشتم چون خودمم نمیدونستم...
ـ بیا بریم
+تو برو من میخوام بمونم
ـ تا کی هوا داره تاریک میشه بعدم پدرت ناراحت میشه اینجا بمونی ناراحت باشی
فکر کنم این حرفم روش تاثیر گزاشت و بلند شد
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts
Part4
ویو مایا
حالم اصلا خوب نبود وقتی فهمیدم پدرم مریضه جنا هم امروز نیومده بود مدرسه واسه خودم نشسته بودم که جونگکوک اومد پیشم با خودم گفتم اگه بهش بگم مسخره م کنه ولی برعکس با حرفاش بهتر شدم و برام عجیب بود که باهام خوب بود
(دو روز بعد)
ویو جونگکوک
داشتم میگشتم الان دقیقا دو روزه که اون دختره نیومده مدرسه اصلا به من چه همینطور میگشتم که دوستش دیدم رفتم طرفش
ـ هی
÷چیه؟
ـ اون دوستت کو؟
÷کی مایا؟
پس اسمش مایا بود قشنگه هه مسخره ست این همه سربهسرش گزاشتم ولی اسمش نمیدونستم
ـ آره
÷چرا میپرسی؟
راست میگه به من چه چیزی نگفتم از کنارش رد شدم که با حرفش سر جام وایسادم
÷پدرش فوت کرده
یعنی الان حالش چطوره چرا من دارم به اون فکر میکنم خدا
ـ الان کجاست؟
÷ این دو روز میرفته قبرستون حتما اونجاست
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه از پیش جنا رفت
روی صندلی نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد
اه خدایا من چرا همش به اون فکر میکنم ولی هرچی با خودم کلنجار میرفتم نمیتونستم بهش فکر نکنم
ته ته:هی چته جونگکوک
ـ چیزی نیست
بلاخره زنگ خورد سریع کیفمو برداشتم به طرف قبرستون رفتم داشتم اطراف نگاه میکردم که دیدمش نشسته بود با لباس سیاه ،صورتی رنگ پریده و چشمایی قرمز پر از اشک
رفتم کنارش نشستم متوجه من شد بهم نگاه کرد از نگاهش فهمیدم که انتظار نداشت من باشم
ـ متاسفم
چیزی نگفت و فقط سری تکون داد
مدتی بود که همونجا نشسته بود بدون حرفی انگار که تو خیالات خودش بود
ـ بیا بریم هوا داره تاریک میشه
انگار که از خیالات درش آورده باشم به سمتم برگشت
+تو هنوز اینجایی! چرا نرفتی؟
جوابی نداشتم چون خودمم نمیدونستم...
ـ بیا بریم
+تو برو من میخوام بمونم
ـ تا کی هوا داره تاریک میشه بعدم پدرت ناراحت میشه اینجا بمونی ناراحت باشی
فکر کنم این حرفم روش تاثیر گزاشت و بلند شد
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts
- ۳۰۲
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط