میان سکوت پارت اول♦️✨
میان سکوت پارت اول♦️✨
اولین بار وارد آن خانه شد،هنوز نمی دانست این دیدار قرار است زندگی اش را برای همیشه عوض کند.
فضای خانه بزرگ ،رسمی و سرد بود؛همه چیز بوی تشریفات میداد،از کل پوش های براق گرفته تا پرده های سنگین و صدای آرام قدم که در راه رو میپیچید.ات همان طور که چشمانش در دستش بود سعی میکرد آرام باشد ،امادرونش در از عصبانیت بود و او از این جلسه بدی می اومد . اصلا هیچ چیز که شبیه تصمیم گیری دیگران بود خوشش نمی آمد.
مادرش پست سرش آرام گفت :فقط چند دقیقه است ات، خواهش میکنم این دفعه دعوا نکن
آت لبخند تلخی بدون آن که برگردد گفت:من هیچ وقت دعوا نمی کنم مامان فقط یکی منو مجبور میکنند ،جواب میدهم.
مادر چیزی نگفت سکوتش خودش به اندازه هزار جمله درد داشت.
در همان لحظه صدای قدم های از بالا آمد و آت نگاهش را بالا آورد برای اولین بار سوکجین رو دید.
اون همانطور که انتظارش را داشت: قدبلند،شیک وباچهره ای آرام ولی نگاهش انکار هیچ چیز را از قلم نمی نداخت. اما چیزی که در چشمانش بود با ظاهر سردش فرق می کرد.نوعی خستگی شدید یا شایدم بی حوصلگی پنهان شده.
سوکجین لحظهای مکث کرد و به آن نگاه کرد نه با کنجکاوی با بی ادبانه بلکه با دقت که باعث عصبانیت آن میشد . و پدر ها برای فاصله وارد بحث رسمی شدن ،درمورد قرار داد،رابطه کاری ،اینده دو خانواده و آت صحبت هاروشنید و فهمید این دیدار فقط یک دیدار معمولی نیست.
تا اینکه پدر آت گفت:بنظرم وقتشه موضوع اصلی رو بیان کنیم و این ازدواج برای هر دو خانواده مفید است
آت روشو چرخوند و گفت :منظورتون از این(ازدواج)دقیقا چیه؟
سکوتی کوتاه افتاد.مادرش رنگش بدید ،مادر سوکجین نفسی را آروم بیرونداد.اما پدر ها توری رفتار کردن که جواب این سوال رو برات پاسخ دادن شده.
پدر سوکجین با پاسخی وطمئن گفت :ما سال ها برای اثبات دو خانواده تلاش کردیم و حالا مونده این رابطه رسمی شه.
آت خندید اما بیشتر اعتراض بود :یعنی من و ایشون ؟بدون اینکه از ما بپرسید
سوکجین که تا الان ساکن بود اما حالا برای اولین بار گفت:من از این تصمیم خبر نداشتم.
ادامه پارت بعد❤️✨🍒
نظرتون تو کامنتا بگید،ادامه بدم؟
اولین بار وارد آن خانه شد،هنوز نمی دانست این دیدار قرار است زندگی اش را برای همیشه عوض کند.
فضای خانه بزرگ ،رسمی و سرد بود؛همه چیز بوی تشریفات میداد،از کل پوش های براق گرفته تا پرده های سنگین و صدای آرام قدم که در راه رو میپیچید.ات همان طور که چشمانش در دستش بود سعی میکرد آرام باشد ،امادرونش در از عصبانیت بود و او از این جلسه بدی می اومد . اصلا هیچ چیز که شبیه تصمیم گیری دیگران بود خوشش نمی آمد.
مادرش پست سرش آرام گفت :فقط چند دقیقه است ات، خواهش میکنم این دفعه دعوا نکن
آت لبخند تلخی بدون آن که برگردد گفت:من هیچ وقت دعوا نمی کنم مامان فقط یکی منو مجبور میکنند ،جواب میدهم.
مادر چیزی نگفت سکوتش خودش به اندازه هزار جمله درد داشت.
در همان لحظه صدای قدم های از بالا آمد و آت نگاهش را بالا آورد برای اولین بار سوکجین رو دید.
اون همانطور که انتظارش را داشت: قدبلند،شیک وباچهره ای آرام ولی نگاهش انکار هیچ چیز را از قلم نمی نداخت. اما چیزی که در چشمانش بود با ظاهر سردش فرق می کرد.نوعی خستگی شدید یا شایدم بی حوصلگی پنهان شده.
سوکجین لحظهای مکث کرد و به آن نگاه کرد نه با کنجکاوی با بی ادبانه بلکه با دقت که باعث عصبانیت آن میشد . و پدر ها برای فاصله وارد بحث رسمی شدن ،درمورد قرار داد،رابطه کاری ،اینده دو خانواده و آت صحبت هاروشنید و فهمید این دیدار فقط یک دیدار معمولی نیست.
تا اینکه پدر آت گفت:بنظرم وقتشه موضوع اصلی رو بیان کنیم و این ازدواج برای هر دو خانواده مفید است
آت روشو چرخوند و گفت :منظورتون از این(ازدواج)دقیقا چیه؟
سکوتی کوتاه افتاد.مادرش رنگش بدید ،مادر سوکجین نفسی را آروم بیرونداد.اما پدر ها توری رفتار کردن که جواب این سوال رو برات پاسخ دادن شده.
پدر سوکجین با پاسخی وطمئن گفت :ما سال ها برای اثبات دو خانواده تلاش کردیم و حالا مونده این رابطه رسمی شه.
آت خندید اما بیشتر اعتراض بود :یعنی من و ایشون ؟بدون اینکه از ما بپرسید
سوکجین که تا الان ساکن بود اما حالا برای اولین بار گفت:من از این تصمیم خبر نداشتم.
ادامه پارت بعد❤️✨🍒
نظرتون تو کامنتا بگید،ادامه بدم؟
- ۳.۰k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط