پارت هفتم♦️💫
پارت هفتم♦️💫
هنوز گرمایِ انگشتانِ سوکجین روی گونهی آت در فضایِ خفهی کتابخانه باقی مانده بود که دنیایِ واقعی با تمامِ سر و صدایش به آنها هجوم آورد. فردایِ آن روز، در دفترِ تشریفاتِ مراسم، آت و سوکجین مجبور بودند تحتِ نظارتِ دقیقِ مادرِ سوکجین، به جزئیاتِ عروسی فکر کنند.
آت به طرحهایِ کارتِ دعوت خیره شده بود، اما هر بار که سوکجین در کنارش تکان میخورد، او ناخودآگاه لرزشِ خفیفی را در بدنش حس میکرد. خاطرهی چشمانِ سوکجین در آن لحظاتِ خلوت، مثلِ یک رازِ ممنوعه در ذهنش سنگینی میکرد.
مادرِ سوکجین با لحنی که هیچگونه مخالفتی را برنمیتابید، گفت: «آت، عزیزم، نظرت در موردِ کیکِ عروسی چیه؟ سوکجین همیشه به چیزهایِ کلاسیک علاقه داشته، ولی من میخوام این مراسم، سلیقهی مدرنِ تو رو هم نشون بده.»
آت به جایِ پاسخِ فوری، ناخودآگاه نگاهش به سمتِ سوکجین چرخید. این بار، نگاهش برایِ تظاهر نبود؛ به دنبالِ نوعی تایید یا تکیهگاه میگشت. سوکجین که تا چند لحظه پیش سرد و بیتفاوت به نظر میرسید، متوجهِ این نگاهِ مضطربِ آت شد. او به خوبی میدانست آت به چه فکر میکند—به آن لحظهی لرزان در کتابخانه.
سوکجین دستش را زیرِ میز رویِ پایِ آت گذاشت و فشارِ ملایمی داد. این حرکت، نه برایِ فریبِ مادر، که پیامی مستقیم به آت بود: «من اینجام، نترس.»
آت با تکانی خفیف، نگاهش را گرفت و سعی کرد صدایش را صاف کند. «هرچی سوکجین بخواد، مادر. من فقط… میخوام همهچیز طبقِ میلِ شما پیش بره.»
مادرِ سوکجین ابرویی بالا انداخت و به دستهایِ آنها که حالا دیگر فقط برایِ تظاهر نبودند، خیره شد. «شما دوتا… انگار بعد از اون شبِ کتابخانه، کمی تغییر کردید.»
سوکجین بدونِ لحظهای درنگ، با همان لحنِ قاطع و همیشگیاش پاسخ داد: «فشارِ این مراسم زیاده، مادر. داریم سعی میکنیم با هم کنار بیایم.»
وقتی از دفتر خارج شدند، سوکجین بازویِ آت را گرفت و او را به سمتِ راهرویِ خلوتِ ساختمان کشید. او آت را به دیوار تکیه داد. آت به چشمانِ سوکجین نگاه کرد؛ آن شعلهای که در کتابخانه روشن شده بود، حالا در چشمانِ سوکجین به یک ولعِ پنهان تبدیل شده بود.
سوکجین نجوا کرد: «دیدی؟ حتی وقتی داریم نقشِ یه زوجِ مطیع رو بازی میکنیم، اون حسِ لعنتی بینِ ما بیرون میزنه. تو داری خودت رو پشتِ اون نقابِ عروسِ ایدهآل قایم میکنی، ولی من هنوز گرمایِ اون لحظهی کتابخونه رو تویِ دستام حس میکنم.»
آت نفسش را حبس کرد. «اونجا… اشتباه بود. ما نباید مرزها رو بشکنیم.»
سوکجین صورتش را نزدیکتر آورد—آنقدر نزدیک که بازدمِ گرمش رویِ پوستِ آت حس میشد. «مرزها مدتهاست که شکسته شدن آت. تو هم خوب میدونی.»
آت نگاهش را به یقه سوکجین دوخت، درست همانجایی که ضربانِ نبضش را میدید. او دیگر نمیتوانست انکار کند؛ بازیِ آنها، دیگر یک بازیِ یکطرفه نبود.
هنوز گرمایِ انگشتانِ سوکجین روی گونهی آت در فضایِ خفهی کتابخانه باقی مانده بود که دنیایِ واقعی با تمامِ سر و صدایش به آنها هجوم آورد. فردایِ آن روز، در دفترِ تشریفاتِ مراسم، آت و سوکجین مجبور بودند تحتِ نظارتِ دقیقِ مادرِ سوکجین، به جزئیاتِ عروسی فکر کنند.
آت به طرحهایِ کارتِ دعوت خیره شده بود، اما هر بار که سوکجین در کنارش تکان میخورد، او ناخودآگاه لرزشِ خفیفی را در بدنش حس میکرد. خاطرهی چشمانِ سوکجین در آن لحظاتِ خلوت، مثلِ یک رازِ ممنوعه در ذهنش سنگینی میکرد.
مادرِ سوکجین با لحنی که هیچگونه مخالفتی را برنمیتابید، گفت: «آت، عزیزم، نظرت در موردِ کیکِ عروسی چیه؟ سوکجین همیشه به چیزهایِ کلاسیک علاقه داشته، ولی من میخوام این مراسم، سلیقهی مدرنِ تو رو هم نشون بده.»
آت به جایِ پاسخِ فوری، ناخودآگاه نگاهش به سمتِ سوکجین چرخید. این بار، نگاهش برایِ تظاهر نبود؛ به دنبالِ نوعی تایید یا تکیهگاه میگشت. سوکجین که تا چند لحظه پیش سرد و بیتفاوت به نظر میرسید، متوجهِ این نگاهِ مضطربِ آت شد. او به خوبی میدانست آت به چه فکر میکند—به آن لحظهی لرزان در کتابخانه.
سوکجین دستش را زیرِ میز رویِ پایِ آت گذاشت و فشارِ ملایمی داد. این حرکت، نه برایِ فریبِ مادر، که پیامی مستقیم به آت بود: «من اینجام، نترس.»
آت با تکانی خفیف، نگاهش را گرفت و سعی کرد صدایش را صاف کند. «هرچی سوکجین بخواد، مادر. من فقط… میخوام همهچیز طبقِ میلِ شما پیش بره.»
مادرِ سوکجین ابرویی بالا انداخت و به دستهایِ آنها که حالا دیگر فقط برایِ تظاهر نبودند، خیره شد. «شما دوتا… انگار بعد از اون شبِ کتابخانه، کمی تغییر کردید.»
سوکجین بدونِ لحظهای درنگ، با همان لحنِ قاطع و همیشگیاش پاسخ داد: «فشارِ این مراسم زیاده، مادر. داریم سعی میکنیم با هم کنار بیایم.»
وقتی از دفتر خارج شدند، سوکجین بازویِ آت را گرفت و او را به سمتِ راهرویِ خلوتِ ساختمان کشید. او آت را به دیوار تکیه داد. آت به چشمانِ سوکجین نگاه کرد؛ آن شعلهای که در کتابخانه روشن شده بود، حالا در چشمانِ سوکجین به یک ولعِ پنهان تبدیل شده بود.
سوکجین نجوا کرد: «دیدی؟ حتی وقتی داریم نقشِ یه زوجِ مطیع رو بازی میکنیم، اون حسِ لعنتی بینِ ما بیرون میزنه. تو داری خودت رو پشتِ اون نقابِ عروسِ ایدهآل قایم میکنی، ولی من هنوز گرمایِ اون لحظهی کتابخونه رو تویِ دستام حس میکنم.»
آت نفسش را حبس کرد. «اونجا… اشتباه بود. ما نباید مرزها رو بشکنیم.»
سوکجین صورتش را نزدیکتر آورد—آنقدر نزدیک که بازدمِ گرمش رویِ پوستِ آت حس میشد. «مرزها مدتهاست که شکسته شدن آت. تو هم خوب میدونی.»
آت نگاهش را به یقه سوکجین دوخت، درست همانجایی که ضربانِ نبضش را میدید. او دیگر نمیتوانست انکار کند؛ بازیِ آنها، دیگر یک بازیِ یکطرفه نبود.
- ۱.۲k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط