پارت دوم❤️✨
پارت دوم❤️✨
آت سریع نگاهش را به او دوخت و گفت:پس هنوزم یکی هست عقلش سر جاش باشه.
چند نفر نفسشان را حبس کردند.پدر آت اخم کرد. اما سوکجین،ب. خلاف انتظارات ناراحت نشده.فقط کمی سرش را پایین گرفت ،انگار از تند بودن حرف آن ناراحت نبود و کمی او را درک میکرد.
پدر سوکجین با لحنی خشک گفت:این طور حرف زدن لازم نیست.شما دونفر باید باهم آشنا بشید. باقی مسائل بعدا حل میشه
آت لبش را گزید و گفت:نه اول بدانم در مورد زندگی می تصمیم میگیرید .مال من یا مال شما؟
این بارم کسی چیزی نگفت .انگار صدای ساعت دیواری هم زیاد تر شده بود.
سوکجین آرم یک قدم جلو آمد.نه زیاد، فقط اندازهای که آت حضورش را بیشتر حس کند.
«اگر بخواهی میتونیم از این به بعد حد اقل خودمون حذف بزنیم .بدون اینکه کسی برای ما تصمیم بگیره.»
آت با تردید نگاه کرد.انتظار چنین پاسخی را نداشت. .لحنش نه التماسی بود نه دستوری فقط یک پیشنهاد آرام ،محکم و غیر منتظره بود.
برای اولین بار حس کرد شاید پشت آن ظاهر سرد چیزی بیشتر از یک پسر لجباز و مغرور پنهان شده باشد .اما هنوز زود بود برای اعتماد.
آت چشمانش را محکم گرفت و گفت:خیلی خب حرف می زنیم فقط حرف .من از حالت روشن کنم که قرار نیست به راحتی قبول کنم.
سوکجین سری تکان داد :منم انتظارشان ندارم.
و همین جمله آغازین بود که هنوز هیچ کدومشون اسمش رو نمی دونستم.
(خواب معلومه عاشق شدین😂)
ادامه پارت بعد ...✨💕
آت سریع نگاهش را به او دوخت و گفت:پس هنوزم یکی هست عقلش سر جاش باشه.
چند نفر نفسشان را حبس کردند.پدر آت اخم کرد. اما سوکجین،ب. خلاف انتظارات ناراحت نشده.فقط کمی سرش را پایین گرفت ،انگار از تند بودن حرف آن ناراحت نبود و کمی او را درک میکرد.
پدر سوکجین با لحنی خشک گفت:این طور حرف زدن لازم نیست.شما دونفر باید باهم آشنا بشید. باقی مسائل بعدا حل میشه
آت لبش را گزید و گفت:نه اول بدانم در مورد زندگی می تصمیم میگیرید .مال من یا مال شما؟
این بارم کسی چیزی نگفت .انگار صدای ساعت دیواری هم زیاد تر شده بود.
سوکجین آرم یک قدم جلو آمد.نه زیاد، فقط اندازهای که آت حضورش را بیشتر حس کند.
«اگر بخواهی میتونیم از این به بعد حد اقل خودمون حذف بزنیم .بدون اینکه کسی برای ما تصمیم بگیره.»
آت با تردید نگاه کرد.انتظار چنین پاسخی را نداشت. .لحنش نه التماسی بود نه دستوری فقط یک پیشنهاد آرام ،محکم و غیر منتظره بود.
برای اولین بار حس کرد شاید پشت آن ظاهر سرد چیزی بیشتر از یک پسر لجباز و مغرور پنهان شده باشد .اما هنوز زود بود برای اعتماد.
آت چشمانش را محکم گرفت و گفت:خیلی خب حرف می زنیم فقط حرف .من از حالت روشن کنم که قرار نیست به راحتی قبول کنم.
سوکجین سری تکان داد :منم انتظارشان ندارم.
و همین جمله آغازین بود که هنوز هیچ کدومشون اسمش رو نمی دونستم.
(خواب معلومه عاشق شدین😂)
ادامه پارت بعد ...✨💕
- ۳.۱k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط