{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟

دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟
مهمان با مهربانی جواب داد:بله.
دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
دربین اونا
یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟
... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید
دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم
نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوی
پرسید:این که زیاد خوشگل نیست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته
باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ،
اونوقت دلش میشکنه ...
دیدگاه ها (۱)

آ دَمآ مَنو نگاه‍ میکَردَن عِدِه‍ ای هَم صِدام میکَردَن... د...

ارزش خوندن داره :)سفارش رو گرفتم و موتورم رو روشن کردمو رفتم...

یهویی حس کردم چقدر تنهام

همیشه سنگین باش سبک ها رو باد میبره

شاید...مادربزرگ با مهربانی رو به نوه اشکه چشمانی به رنگ جنگل...

پارت ۴۹:هوای سنگینسال ۲۰۰۶یوکوهاما:پسرک مو سفید با اون لباس ...

مادرش تند از دستش بیرون کشید و با لحن خنده ای گفت : ای چیکار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط