تک پارتی سوکوکو کریسمس
رز..
نفسشو اروم بیرون داد و شال گردنشو محکم تر دور خودش پیچید..
برفی که اروم اروم شروع به باریدن کرده بود، الان نهایت تلاششو میکرد تا قدرتنمایی کنه و توی شب به اون قشنگی، خودی نشون بده..
سرشو پایین انداخت..
دستی لابه لای موهاش که با شعله های گرم خورشید نقاشی شده بود کشید و شروع به قدم برداشتن کرد..
همینطور که چکمه های چرمیش روی زمین سفید پوش، طرح میزدند، دستشو روی تنه درختی گذاشت و وایساد..
+ اره.. یادته..؟ همین چندسال پیش بود که.. مثل دیوونه ها از این شاخه اویزون شدی تا مثلا منو غافلگیر کنی.. بخاطر گفتن *کریسمست مبارک*..
- هنوز یادته؟!..
با شنیدن صدایی اشنا از پشت سرش، فوری برگشت و با ناباوری بهش خیره شد..
دازای (با خنده): چیه؟ نکنه روح دیدی..!
برخلاف دلتنگی ای که قلبشو توی سینه اش بی قرار کرده بود، اخم کرد و گفت: واسه چی اومدی اینجا؟.. بهت گفتم که دیگه سرراه من پیدات نشه..
لبخند ارومی روی لباش نشست..
اینبار.. نه از روی شیطنت ها و دیوونه بازی هاش..
از روی.. چیزی فراتر از همه اونا..
چند قدم جلوتر اومد..
طوریکه.. فقط باد.. و گل رزی که رو به چویا نگه داشته بود، بینشون فاصله انداخته بود
دازای: انکارش نکن چویا.. من که همه چیو میدونم.. میدونم که هرسال توی کریسمس.. واسه دیدنم بیقرار میشی..
اخمشو غلیظتر کرد و دستشو برد جلو تا گل رو پس بزنه ولی همون لحظه، دازای گلو برد عقب..
دازای: چویا.. یادت نیس که اونسری بخاطر اینکه گلو پرت کردی توی خیابون چی شد..؟
سرشو پایین انداخت و با چشمایی پر از اشک گفت: چرا.. یادمه..
- پس ایندفعه ازم قبولش کن..
+ چه فایده..
به زور گلو توی دستای چویا گذاشت و محکمش کرد
- دیدی؟ بعد چند سال.. بلاخره گلمو قبول کردی.. اونقدم سخت نبود، بود؟..
سرش هنوز پایین بود..
هنوز.. توی فکر اون سالی بود که گلو قبول نکرد..
چویا: واسه چی.. اون شب.. وقتی گلو توی خیابون پرت کردم، دویدی تا برداریش؟..
خنده ارومی کرد و چویا رو توی بغل خودش دفن کرد تا توی گوشش زمزمه کنه: چون اونشب.. شبی بود که تمام جرعتمو جمع کرده بودم.. تا بگم دوستت دارم.. زیر برف.. توی کریسمس..
یه قطره..
دو قطره..
اشکاش مثل سیل شروع به باریدن کردن..
دیگه نتونست خودشو نگه داره..
روی جفت زانوهاش افتاد و.. گلو اروم روی سنگ گذاشت..
سنگ قبری که.. هرسال با دیدنش.. بخاطر تصادف اونشب.. خودشو نفرین میکرد..
چشماشو که باز کرد، خودش بود و خودش..
البته.. دازای هنوز اونجا بود.. فقط.. دیگه با چشم، نمیتونست ببینتش..
ولی میدونست که اونجاست..
گرمای بغلش.. هنوز توی تنش بود..
بوسه ارومی روی اسم هک شده اش کاشت و زمزمه کرد: کریسمست مبارک، ماهیه خالمخالی.. دوستت دارم♡
نفسشو اروم بیرون داد و شال گردنشو محکم تر دور خودش پیچید..
برفی که اروم اروم شروع به باریدن کرده بود، الان نهایت تلاششو میکرد تا قدرتنمایی کنه و توی شب به اون قشنگی، خودی نشون بده..
سرشو پایین انداخت..
دستی لابه لای موهاش که با شعله های گرم خورشید نقاشی شده بود کشید و شروع به قدم برداشتن کرد..
همینطور که چکمه های چرمیش روی زمین سفید پوش، طرح میزدند، دستشو روی تنه درختی گذاشت و وایساد..
+ اره.. یادته..؟ همین چندسال پیش بود که.. مثل دیوونه ها از این شاخه اویزون شدی تا مثلا منو غافلگیر کنی.. بخاطر گفتن *کریسمست مبارک*..
- هنوز یادته؟!..
با شنیدن صدایی اشنا از پشت سرش، فوری برگشت و با ناباوری بهش خیره شد..
دازای (با خنده): چیه؟ نکنه روح دیدی..!
برخلاف دلتنگی ای که قلبشو توی سینه اش بی قرار کرده بود، اخم کرد و گفت: واسه چی اومدی اینجا؟.. بهت گفتم که دیگه سرراه من پیدات نشه..
لبخند ارومی روی لباش نشست..
اینبار.. نه از روی شیطنت ها و دیوونه بازی هاش..
از روی.. چیزی فراتر از همه اونا..
چند قدم جلوتر اومد..
طوریکه.. فقط باد.. و گل رزی که رو به چویا نگه داشته بود، بینشون فاصله انداخته بود
دازای: انکارش نکن چویا.. من که همه چیو میدونم.. میدونم که هرسال توی کریسمس.. واسه دیدنم بیقرار میشی..
اخمشو غلیظتر کرد و دستشو برد جلو تا گل رو پس بزنه ولی همون لحظه، دازای گلو برد عقب..
دازای: چویا.. یادت نیس که اونسری بخاطر اینکه گلو پرت کردی توی خیابون چی شد..؟
سرشو پایین انداخت و با چشمایی پر از اشک گفت: چرا.. یادمه..
- پس ایندفعه ازم قبولش کن..
+ چه فایده..
به زور گلو توی دستای چویا گذاشت و محکمش کرد
- دیدی؟ بعد چند سال.. بلاخره گلمو قبول کردی.. اونقدم سخت نبود، بود؟..
سرش هنوز پایین بود..
هنوز.. توی فکر اون سالی بود که گلو قبول نکرد..
چویا: واسه چی.. اون شب.. وقتی گلو توی خیابون پرت کردم، دویدی تا برداریش؟..
خنده ارومی کرد و چویا رو توی بغل خودش دفن کرد تا توی گوشش زمزمه کنه: چون اونشب.. شبی بود که تمام جرعتمو جمع کرده بودم.. تا بگم دوستت دارم.. زیر برف.. توی کریسمس..
یه قطره..
دو قطره..
اشکاش مثل سیل شروع به باریدن کردن..
دیگه نتونست خودشو نگه داره..
روی جفت زانوهاش افتاد و.. گلو اروم روی سنگ گذاشت..
سنگ قبری که.. هرسال با دیدنش.. بخاطر تصادف اونشب.. خودشو نفرین میکرد..
چشماشو که باز کرد، خودش بود و خودش..
البته.. دازای هنوز اونجا بود.. فقط.. دیگه با چشم، نمیتونست ببینتش..
ولی میدونست که اونجاست..
گرمای بغلش.. هنوز توی تنش بود..
بوسه ارومی روی اسم هک شده اش کاشت و زمزمه کرد: کریسمست مبارک، ماهیه خالمخالی.. دوستت دارم♡
- ۱۱.۴k
- ۰۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط