گاهی دلم از خلوت سایه ها فراری می شود.....

گاهی دلم از خلوت سایه ها فراری می شود.....
دلم دنیای بزرگتر می خواهد میان تاریکی ها.....
دلم قدم زدن میان شب می خواهد....
می خواهم که قدم بزنم میان تنهایی هایم....
دلم تنهایی بزرگ می خواد....
آخر سایه ها دیگر مرحم دل من نیستن....
تا قدم می زنم... آهی میکشم.....
وقتی که در فکر گذشته فرو می روم...
میان سایه ها قدم می زنم.....
بدون این که خود بدانم آخر این قدم زدن ها کجاست.....
اما حیف که تا به عمق خیال می روم....
دیوار مرا لمس می کند.... مرا از خیالم بیدار می کنند.....
می خواهم شب مرا مهمان تاریکی خود کند.....
قدم بزنم.... قدم بزنم میان تاریکی.....
یک جاده ای بی پایان....
که تا عمق تاریکی شب مرا هدایت کند.....
می خواهم آنقدر قدم بزنم....
تا محو خیال های هم رنگ سیاهی شب شوم....
دلم این روز ها فقط فراموش شدن می خواهد......
دلم فقط فراموش شدن در عمق شب می خواهد....
دیدگاه ها (۲۳)

خاطراتِ معلق در نور

آمده‌ام به پابوس آقایی که پناه دل‌های بی‌قرار است… 🥹🤍 میان ا...

طبیعت

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

از تو سکوت مانده و از من، صدای توچیزی بگو که من بنویسم به جا...

.صدایت، طنینِ زندگی‌ست در کویر خاموشِ دلمهر واژه‌ات، نسیمی‌س...

شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک!

شاید هیچ‌وقت دختری نداشته باشم که موهایش را آرام شانه بزنم، ...

فراتر از خویش

ای پری سیما بیا ، ای خوشتر از رویا بیاای عبادتگاه عشق و آرزو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط