Love in the dark⑥⑨
Love in the dark⑥⑨
شب
سکوت خونه نتونسته بود آتیش توی سینهم رو خاموش کنه. با حرص طول و عرض اتاق خواب رو قدم میزدم و دست به سینه، ناخنم رو روی بازوم فشار میدادم.
جونگکوک لبهی تخت نشسته بود و با نگرانی نگاهم میکرد
ا/ت: جونگکوک، قسم میخورم اگه یه بار دیگه ریختشو ببینم، یا کاری کنه که روی اعصابم بره، قاتلش میشم!»
جونگکوک آهی کشید و بلند شد تا سمتم بیاد
کوک: عشقم... حرص نخور دیدی که من جوابشو دادم ارزش نداره بخاطرش اعصاب خودتو خرد کنی.
قبل از اینکه بخوام جوابش رو بدم در اتاق با صدای آرومی باز شد.
یومی با لباس خواب خرگوشیش در حالی که عروسکش رو بغل کرده بود و چشماشو میمالید اومد تو
یومی: بابا؟
جونگکوک سریع لحنش رو نرم کرد و روی زانوهاش نشست تا همقد یومی بشه.
کوک: جانِ بابا؟ چرا نخوابیدی عروسکم؟
یومی با همون لحن معصوم و بچگانهاش سوالی پرسید که مثل یه سطل آب یخ روی سر هردومون ریخت
یومی: بابا... تو قبل از مامان خاله هوجو رو دوست داشتی؟
نفس توی سینهم حبس شد جونگکوک خشکش زد. رنگ نگاهش تو یه ثانیه عوض شد و با بهت پرسید
کوک: چی؟ این حرف رو کی بهت گفته یومی؟
یومی با چشمای درشت و بیگناهش نگاهمون کرد.
یومی: خاله هوجو گفت...
خون جلوی چشمام رو گرفت. دستام مشت شد و دندونهام رو روی هم فشار دادم.
ا/ت: وای... وای خدای من! دلم میخواد با دستای خودم خفهش کنم!
یومی که متوجه عصبانیت من نشده بود، با همون لحن بچگانهاش تیر خلاص رو زد:
یومی: تازه... خاله هوجو بهم گفت که میتونم بهش بگم مامان!
دیگه هیچی نفهمیدم. کلمهی «مامان» توی سرم اکو شد. مغزم از کار افتاد و فقط یه چیز میخواست: نابود کردن هوجو.
ا/ت: چی؟! مامان؟!!
بدون اینکه یک ثانیه فکر کنم سمت کمد هجوم بردم در کمد رو با شتاب باز کردم و یه شلوار و پالتو کشیدم بیرون و تندتند شروع کردم به درآوردن لباس خوابم.
جونگکوک سریع بلند شد و اومد سمتم. مچم رو گرفت.
کوک: ا/ت! چیکار میکنی؟ کجا داری میری؟
ا/ت:میرم عمارت! میرم ببینم اون دخترهی عوضی دیگه چی میخواد بگه! غلط کرده به دخترِ من گفته بهش بگه مامان! ولم کن جونگکوک!
کوک دستم رو محکمتر گرفت و منو کشید توی بغلش.
کوک: آروم باش! دیوونه شدی؟ ساعت دوازده شبه! نصفهشب میخوای بری اونجا چیکار کنی؟
ا/ت: برام مهم نیست ساعت چنده! الان میرم موهاشو دور دستم میپیچم و از خونه پرت میکنم بیرون!
جونگکوک شونههام رو گرفت و توی چشمام خیره شد. صداش محکم اما پر از حمایت بود.
کوک: گفتم صبر کن. امشب نمیذارم با این حال بری. فردا... فردا صبح خودم باهات میام. هرکاری خواستی بکن، هرچی خواستی بگو خودم پشتتم. اما الان نه
نفسنفس میزدم. از شدت عصبانیت چشمام پر از اشک شده بود. جونگکوک پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند
کوک: آروم باش جونم... اون هیچغلطی نمیتونه بکنه.
بعد برگشت سمت یومی که با تعجب نگاهمون میکرد. سعی کرد لبخند بزنه
کوک: یومیِ قشنگم، برو از آشپزخونه برای مامان یه لیوان آب بیار، باشه باباجان؟
یومی سر تکون داد و با قدمهای کوچیکش دوید بیرون چند لحظه بعد با یه لیوان آب برگشت.
یومی: بیا مامان.
آب رو از دستای کوچیکش گرفتم یکم خوردم تا بغضم و حرصم پایین بره دست کشیدم روی موهای یومی
ا/ت: ممنون دختر قشنگم.
جونگکوک لیوان رو ازم گرفت و گذاشت روی میز. بعد دستش رو دور کمرم حلقه کرد
کوک: خب دیگه... بیاین بریم بخوابیم. فردا روز طولانیای داریم.
یومی سریع دوید سمت تخت ما و پرید زیر پتو
یومی: نه! من امشب میخوام پیش مامان بخوابم!
کوک: نهه فردا شب بیا
یومی: من امشب مامان رو میخوام
کوک: نه
ا/ت: من میرم بیرون شما دوتا کنار هم باشید یومی: ماماننن
کوک: عشقممم
یک ساعت بعد
کوک: ا/ت
ا/ت: هییسس آروم بچه خوابه
کوک: من میخوام بغلت کنم
ا/ت: میبینی که اصرار میکرد میخواست امشب اینجا بخوابه
کوک: ا/ت از نظر من بچه ی دوم کنسله
ا/ت: 😂بخواب دیگه شب بخیر
کوک: شب بخیر
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
شب
سکوت خونه نتونسته بود آتیش توی سینهم رو خاموش کنه. با حرص طول و عرض اتاق خواب رو قدم میزدم و دست به سینه، ناخنم رو روی بازوم فشار میدادم.
جونگکوک لبهی تخت نشسته بود و با نگرانی نگاهم میکرد
ا/ت: جونگکوک، قسم میخورم اگه یه بار دیگه ریختشو ببینم، یا کاری کنه که روی اعصابم بره، قاتلش میشم!»
جونگکوک آهی کشید و بلند شد تا سمتم بیاد
کوک: عشقم... حرص نخور دیدی که من جوابشو دادم ارزش نداره بخاطرش اعصاب خودتو خرد کنی.
قبل از اینکه بخوام جوابش رو بدم در اتاق با صدای آرومی باز شد.
یومی با لباس خواب خرگوشیش در حالی که عروسکش رو بغل کرده بود و چشماشو میمالید اومد تو
یومی: بابا؟
جونگکوک سریع لحنش رو نرم کرد و روی زانوهاش نشست تا همقد یومی بشه.
کوک: جانِ بابا؟ چرا نخوابیدی عروسکم؟
یومی با همون لحن معصوم و بچگانهاش سوالی پرسید که مثل یه سطل آب یخ روی سر هردومون ریخت
یومی: بابا... تو قبل از مامان خاله هوجو رو دوست داشتی؟
نفس توی سینهم حبس شد جونگکوک خشکش زد. رنگ نگاهش تو یه ثانیه عوض شد و با بهت پرسید
کوک: چی؟ این حرف رو کی بهت گفته یومی؟
یومی با چشمای درشت و بیگناهش نگاهمون کرد.
یومی: خاله هوجو گفت...
خون جلوی چشمام رو گرفت. دستام مشت شد و دندونهام رو روی هم فشار دادم.
ا/ت: وای... وای خدای من! دلم میخواد با دستای خودم خفهش کنم!
یومی که متوجه عصبانیت من نشده بود، با همون لحن بچگانهاش تیر خلاص رو زد:
یومی: تازه... خاله هوجو بهم گفت که میتونم بهش بگم مامان!
دیگه هیچی نفهمیدم. کلمهی «مامان» توی سرم اکو شد. مغزم از کار افتاد و فقط یه چیز میخواست: نابود کردن هوجو.
ا/ت: چی؟! مامان؟!!
بدون اینکه یک ثانیه فکر کنم سمت کمد هجوم بردم در کمد رو با شتاب باز کردم و یه شلوار و پالتو کشیدم بیرون و تندتند شروع کردم به درآوردن لباس خوابم.
جونگکوک سریع بلند شد و اومد سمتم. مچم رو گرفت.
کوک: ا/ت! چیکار میکنی؟ کجا داری میری؟
ا/ت:میرم عمارت! میرم ببینم اون دخترهی عوضی دیگه چی میخواد بگه! غلط کرده به دخترِ من گفته بهش بگه مامان! ولم کن جونگکوک!
کوک دستم رو محکمتر گرفت و منو کشید توی بغلش.
کوک: آروم باش! دیوونه شدی؟ ساعت دوازده شبه! نصفهشب میخوای بری اونجا چیکار کنی؟
ا/ت: برام مهم نیست ساعت چنده! الان میرم موهاشو دور دستم میپیچم و از خونه پرت میکنم بیرون!
جونگکوک شونههام رو گرفت و توی چشمام خیره شد. صداش محکم اما پر از حمایت بود.
کوک: گفتم صبر کن. امشب نمیذارم با این حال بری. فردا... فردا صبح خودم باهات میام. هرکاری خواستی بکن، هرچی خواستی بگو خودم پشتتم. اما الان نه
نفسنفس میزدم. از شدت عصبانیت چشمام پر از اشک شده بود. جونگکوک پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند
کوک: آروم باش جونم... اون هیچغلطی نمیتونه بکنه.
بعد برگشت سمت یومی که با تعجب نگاهمون میکرد. سعی کرد لبخند بزنه
کوک: یومیِ قشنگم، برو از آشپزخونه برای مامان یه لیوان آب بیار، باشه باباجان؟
یومی سر تکون داد و با قدمهای کوچیکش دوید بیرون چند لحظه بعد با یه لیوان آب برگشت.
یومی: بیا مامان.
آب رو از دستای کوچیکش گرفتم یکم خوردم تا بغضم و حرصم پایین بره دست کشیدم روی موهای یومی
ا/ت: ممنون دختر قشنگم.
جونگکوک لیوان رو ازم گرفت و گذاشت روی میز. بعد دستش رو دور کمرم حلقه کرد
کوک: خب دیگه... بیاین بریم بخوابیم. فردا روز طولانیای داریم.
یومی سریع دوید سمت تخت ما و پرید زیر پتو
یومی: نه! من امشب میخوام پیش مامان بخوابم!
کوک: نهه فردا شب بیا
یومی: من امشب مامان رو میخوام
کوک: نه
ا/ت: من میرم بیرون شما دوتا کنار هم باشید یومی: ماماننن
کوک: عشقممم
یک ساعت بعد
کوک: ا/ت
ا/ت: هییسس آروم بچه خوابه
کوک: من میخوام بغلت کنم
ا/ت: میبینی که اصرار میکرد میخواست امشب اینجا بخوابه
کوک: ا/ت از نظر من بچه ی دوم کنسله
ا/ت: 😂بخواب دیگه شب بخیر
کوک: شب بخیر
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۱۲.۴k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط