عشقی بینهایت 💓➿
عشقی بینهایت 💓➿
پارت ۱۴
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان حیاط عمارت پروانه...🌸]
{خرگوش کوچولو هنوز کنار تانجیرو و کانائو نشسته بود.🐇🤍}
تانجیرو:*با لبخند آروم برگ کوچیکی جلوی خرگوش گذاشت.* فکر کنم گرسنهست. 🙂🥬
خرگوش:*شروع کرد آروم برگ رو خوردن.* 🐇
کانائو:*با لبخند نگاهش کرد.* ...بانمکه.
تانجیرو:*به کانائو نگاه کرد.* ...آره، ولی فکر کنم لبخند شما از اونم بانمکتره. 🙂💖
{کانائو یه لحظه خشکش زد.}
کانائو:*گونههاش کمکم صورتی شد.* 😳🌸
تانجیرو:*وقتی فهمید چی گفته، خودش هم خجالت کشید.* ا... اَه... منظورم...😳💦
{چند ثانیه سکوت...}
[بعد هر دو آروم خندیدن.🤭🤍]
[چند متر اونطرفتر...🌳]
زنیتسو:*از پشت درخت نگاه میکرد.* 🗿🔍
زنیتسو:*تو ذهنش: نههههههه... خودش اعتراف کرد! پرونده داره جلو میره!🗿✨*
اینوسکه:*کنارش رسید.* هنوز اینجایی؟🗿
زنیتسو:*آروم گفت.* ساکت... لحظه حساسیه...🗿
اینوسکه:*با بیخیالی شونه بالا انداخت.* باشه.🗿
{همون موقع شکم اینوسکه دوباره صدا داد.}
{غرررر...🍚}
زنیتسو:*سرشو گرفت.* باز شروع شد...🗿💔
[کنار باغچه...🌼]
خرگوش:*بعد از تموم شدن برگ، آروم دور کانائو چرخید.* 🐇
کانائو:*با مهربونی نوازشش کرد.* ...مواظب خودت باش، کوچولو.
{خرگوش چند بار بالا و پایین پرید و بعد بین بوتهها ناپدید شد. 🌿}
تانجیرو:*لبخند زد.* فکر کنم ازمون خداحافظی کرد.
کانائو:*آروم سرش رو تکون داد.* ...آره.
{نسیم ملایمی وزید و چند گلبرگ صورتی بین اون دوتا به پرواز دراومد. 🍃🌸}
تانجیرو:*تو ذهنش: کاش... این لحظه هیچوقت تموم نشه...🥹💖*
ادامه دارد...💓🎀
نویسنده ✍️:خوووووووو🥹💓 این بار تانجیرو ناخودآگاه گفت لبخند کانائو از خرگوشم بانمکترههههه😳🌸 کانائو هم حسابی خجالت کشیددددد🥹🤍 از اون طرف زنیتسو هنوز از پشت درخت داشت پرونده رو دنبال میکرد و اینوسکه طبق معمول وسط لحظه احساسی فقط گشنه شددددد🤣🍚💥 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۱۴
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان حیاط عمارت پروانه...🌸]
{خرگوش کوچولو هنوز کنار تانجیرو و کانائو نشسته بود.🐇🤍}
تانجیرو:*با لبخند آروم برگ کوچیکی جلوی خرگوش گذاشت.* فکر کنم گرسنهست. 🙂🥬
خرگوش:*شروع کرد آروم برگ رو خوردن.* 🐇
کانائو:*با لبخند نگاهش کرد.* ...بانمکه.
تانجیرو:*به کانائو نگاه کرد.* ...آره، ولی فکر کنم لبخند شما از اونم بانمکتره. 🙂💖
{کانائو یه لحظه خشکش زد.}
کانائو:*گونههاش کمکم صورتی شد.* 😳🌸
تانجیرو:*وقتی فهمید چی گفته، خودش هم خجالت کشید.* ا... اَه... منظورم...😳💦
{چند ثانیه سکوت...}
[بعد هر دو آروم خندیدن.🤭🤍]
[چند متر اونطرفتر...🌳]
زنیتسو:*از پشت درخت نگاه میکرد.* 🗿🔍
زنیتسو:*تو ذهنش: نههههههه... خودش اعتراف کرد! پرونده داره جلو میره!🗿✨*
اینوسکه:*کنارش رسید.* هنوز اینجایی؟🗿
زنیتسو:*آروم گفت.* ساکت... لحظه حساسیه...🗿
اینوسکه:*با بیخیالی شونه بالا انداخت.* باشه.🗿
{همون موقع شکم اینوسکه دوباره صدا داد.}
{غرررر...🍚}
زنیتسو:*سرشو گرفت.* باز شروع شد...🗿💔
[کنار باغچه...🌼]
خرگوش:*بعد از تموم شدن برگ، آروم دور کانائو چرخید.* 🐇
کانائو:*با مهربونی نوازشش کرد.* ...مواظب خودت باش، کوچولو.
{خرگوش چند بار بالا و پایین پرید و بعد بین بوتهها ناپدید شد. 🌿}
تانجیرو:*لبخند زد.* فکر کنم ازمون خداحافظی کرد.
کانائو:*آروم سرش رو تکون داد.* ...آره.
{نسیم ملایمی وزید و چند گلبرگ صورتی بین اون دوتا به پرواز دراومد. 🍃🌸}
تانجیرو:*تو ذهنش: کاش... این لحظه هیچوقت تموم نشه...🥹💖*
ادامه دارد...💓🎀
نویسنده ✍️:خوووووووو🥹💓 این بار تانجیرو ناخودآگاه گفت لبخند کانائو از خرگوشم بانمکترههههه😳🌸 کانائو هم حسابی خجالت کشیددددد🥹🤍 از اون طرف زنیتسو هنوز از پشت درخت داشت پرونده رو دنبال میکرد و اینوسکه طبق معمول وسط لحظه احساسی فقط گشنه شددددد🤣🍚💥 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۱۵۰
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط