نیمههای گمشده 🫂🩵
نیمههای گمشده 🫂🩵
پارت ۳۰
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان حیاط عمارت پروانه...🌸]
{نسیم آرومی از بین شاخههای درخت گذشت و موجهای ریزی روی برکه افتاد.🍃💧}
مویچیرو:*هنوز کنار یویچیرو نشسته بود و به آب نگاه میکرد.*
یویچیرو:*آروم گفت.* ...یادت میاد وقتی بچه بودیم کنار رودخونه سنگ پرت میکردیم؟
مویچیرو:*چند لحظه فکر کرد.* ...آره.
یویچیرو:*لبخند زد.* هر بار هم سنگ تو از مال من بیشتر روی آب میپرید.
مویچیرو:*لبخند خیلی کوچیکی زد.* ...شانس میآوردم.
یویچیرو:*خندهی کوتاهی کرد.* نه... مهارت بود.
{هر دو برای چند لحظه آروم خندیدن.🩵}
[داخل عمارت...🍚]
اینوسکه:*جلوی آشپزخونه ایستاده بود.* 🗿🍚
آئویی:*با تعجب نگاهش کرد.* چی شده؟
اینوسکه:*کاملاً جدی.* ...اون سوپه.
آئویی:*ابروش بالا رفت.* سوپ؟
اینوسکه:*سرش رو تکون داد.* همون قبلی رو... دوباره درست کن.🗿✨
آئویی:*یه لحظه ساکت موند، بعد لبخند خیلی کمرنگی زد.* ...باشه.
زنیتسو:*با تعجب.* نههههه... اینوسکه داره درخواست مؤدبانه میده؟!😳💥
تانجیرو:*لبخند زد.* کمکم داره پیشرفت میکنه.🙂
اینوسکه:*با افتخار.* معلومه.🗿✨
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
[دوباره حیاط...🌿]
{یه پروانه سفید آروم روی شونهی مویچیرو نشست.🦋🤍}
مویچیرو:*با تعجب بهش نگاه کرد.*
یویچیرو:*لبخند زد.* ...حتی پروانهها هم دوستت دارن.
مویچیرو:*آروم به آسمون نگاه کرد.* ...شاید امروز، روز خوبیه.
یویچیرو:*بدون مکث جواب داد.* ...آره، چون کنار همیم.
{هر دو لبخند خیلی آرومی زدن و دوباره به برکه خیره شدن؛ صدای پرندهها و نسیم، حیاط عمارت پروانه رو پر کرده بود.🐦🍃🩵}
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️: خووووووووو🥹🩵 این بار یویچیرو خاطرهی بچگیشون کنار رودخونه رو یادش آورددددد😭💖 از اون طرف اینوسکه برای اولین بار مؤدبانه از آئویی خواست دوباره براش سوپ درست کنههههه🤣🍲✨ نظرتون؟🤓 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۳۰
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان حیاط عمارت پروانه...🌸]
{نسیم آرومی از بین شاخههای درخت گذشت و موجهای ریزی روی برکه افتاد.🍃💧}
مویچیرو:*هنوز کنار یویچیرو نشسته بود و به آب نگاه میکرد.*
یویچیرو:*آروم گفت.* ...یادت میاد وقتی بچه بودیم کنار رودخونه سنگ پرت میکردیم؟
مویچیرو:*چند لحظه فکر کرد.* ...آره.
یویچیرو:*لبخند زد.* هر بار هم سنگ تو از مال من بیشتر روی آب میپرید.
مویچیرو:*لبخند خیلی کوچیکی زد.* ...شانس میآوردم.
یویچیرو:*خندهی کوتاهی کرد.* نه... مهارت بود.
{هر دو برای چند لحظه آروم خندیدن.🩵}
[داخل عمارت...🍚]
اینوسکه:*جلوی آشپزخونه ایستاده بود.* 🗿🍚
آئویی:*با تعجب نگاهش کرد.* چی شده؟
اینوسکه:*کاملاً جدی.* ...اون سوپه.
آئویی:*ابروش بالا رفت.* سوپ؟
اینوسکه:*سرش رو تکون داد.* همون قبلی رو... دوباره درست کن.🗿✨
آئویی:*یه لحظه ساکت موند، بعد لبخند خیلی کمرنگی زد.* ...باشه.
زنیتسو:*با تعجب.* نههههه... اینوسکه داره درخواست مؤدبانه میده؟!😳💥
تانجیرو:*لبخند زد.* کمکم داره پیشرفت میکنه.🙂
اینوسکه:*با افتخار.* معلومه.🗿✨
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
[دوباره حیاط...🌿]
{یه پروانه سفید آروم روی شونهی مویچیرو نشست.🦋🤍}
مویچیرو:*با تعجب بهش نگاه کرد.*
یویچیرو:*لبخند زد.* ...حتی پروانهها هم دوستت دارن.
مویچیرو:*آروم به آسمون نگاه کرد.* ...شاید امروز، روز خوبیه.
یویچیرو:*بدون مکث جواب داد.* ...آره، چون کنار همیم.
{هر دو لبخند خیلی آرومی زدن و دوباره به برکه خیره شدن؛ صدای پرندهها و نسیم، حیاط عمارت پروانه رو پر کرده بود.🐦🍃🩵}
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️: خووووووووو🥹🩵 این بار یویچیرو خاطرهی بچگیشون کنار رودخونه رو یادش آورددددد😭💖 از اون طرف اینوسکه برای اولین بار مؤدبانه از آئویی خواست دوباره براش سوپ درست کنههههه🤣🍲✨ نظرتون؟🤓 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۲۲۴
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط