{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اخر

پارت ۳ ( اخر )
دستم کشیده شد و روحم از بدنم خارج شد
* ویو اعضا *
ات ۴ روزه که تو بیمارستان بستریه و تو کماست امروزم رفتیم بهش سر بزنیم
جیمین همش خودشو سرزنش میکرد و
ما ارومش میکردیم
تو اتاق ات بودیم که مشت بی جون ات باز شد کاغذ تو دست ات رو برداشتم که توش نوشته بود مهم نیست اونا منو دوست داشته باشن یا نه ولی من دوستشون دارم
اونا هفت دیقه ی منن هفت دیقه : مغز بعد از مردن تا هفت دیقه کسایی که بیشتر از همه دوستشون داره و بیشتر باهاشون خاطره داره رو به یاد میاره .. این .. این ..
همون عکسی بود که بیشتر همه دوستش داشت سر خودش رو پاره کرده بود
و گردنبندی که جیهوپ درست کرده بود رو تو دستش داشت که ..‌.
_____________________________\/\/-^\/^
بوووق دستگاه ات بوق زد همه تو شک بودیم و زدیم زیر گریه مخصوصا جیمین
دکتر رو صدا زدیم و اومدن با اون بیلبیلکا که شبیهه اوتوئه زدن رو سینه ات 😂
* ویو ات *
بابام دستم رو گرفت و از بدنم خارج شدم
نگاهم افتاد به اعضا که داشتن گریه میکردن
جیسو ، جنی ، رزی ، و مخصوصا لیسا داشتن گریه میکردن
نگاهم به بابام افتاد
بابا : هنوز مطمعنی برای کسی مهم نیستی ،؟
ات : میخواستم بگم اره ولی با دیدن جیمین که داره از گریه میمیره یه اشک ریختم و رفتم بغل بابام و گفتم من دیگه نمیبینمت ،؟
بابا : چرا میبینی قشنگم
ات : میشه به خواب اعصا و من بیای ‌؟و یونتان مونبین و سولی رو بیاری ؟
بابا : چرا که نه میام
ات : بابا ... م.. من .منصرف شدم میرم پیش اعضا ... راستی ..ممنون که هستی دوست دارم
...میبینمت بایی
بابا : منم دوست دارم دخترم بای بای
* ویو اعضا امه تو سالن منتظر خبر دکتر بودیم که ..
دکتر : ما تمام تلاشمون رو کردیم و ...
شوگا: و چیی بنال دیگه
دکی : ایشون .. ایشون .. به زندگی برگشتن ..
خودشون خواستن برگردن و اگه نمیخواستن این غم بزرگ رو ما هم داشتیم که چرا نتونستیم ایشون رو نجات بدیم ایشون تا چند دقیقه دیگه بهوش میان تا شما کارای ترخیص رو انجام بدین احتمالا بهوش میان
نامی : از خوشحالی داشتیم بال در میاوردیم
من ‌.... من میرم کارای ترخیص رو انجام میدم
* ویو ۱۵ دقیقه بعد *
ات : چشمام رو باز کردم و جنی رو صدا زدم
جنی کنارم بود و منو بغل کرد و همه به این بغل پیوستن بجز جیمین ..
ات : جیمین نمیخوای منو بغل کنی
جیمین : ....
ات : جیمین قربونت بشم من ناراحت نباش من شمارو حتی اگه تختم رو عوض کنینم میبخشم بیا بغلم
شوگا : هییی ۵ روز پشت سر هم خوابیدی هنوزم دست از خوابیدن بر نمیداری،؟
ات : خوب راستش دلم برای غذا ها و غرغر های جین تنگ شده بود دلم برای اذیت کردن شوگا تنگ شده بود ...
دلم برای امیدم تنگ شده بود دلم برای دستای کشیده تهیونگ تنگ شده بود
دلم برای دعوا با کوک تنگ شده بود دلم برای کتاب خوندن با نامی تنگ شده بود دلم برای
لیسا تنگ شده بود ، دلم برای خرید با جنی تنگ شده بود ، دلم برای اهنگ خوندن با رزی تنگ شده بود ، دلم برای جیسو تنگ شده بود و مخم تر از همه دلم برای بغل و لپای جیمین و خود جیمین تنگ شده بود به خاطر همین اومدم وگرنه بازم میخوابیدم چون داشتم خواب سولی مونبین و بابام و یونتان رو میدیدم تهیونگ یونتان گفت دلم برات تنگ شده و ببخشید زود از پیشت رفتم و صبر نکردم تا از سربازی برگردی
ته : ....
جیمین : زدم زیر گریه .. و رفتم بغلش
کوک : دختر داشتی مارو میترسوندی هااا
مرخص شد و
جین : دختر تو باید کلی دارو بخوری پس اول باید غذا بخوری بگو اآاااااا
ات : ماماااانننن من دیگه بچه نیستم خودم میخورم
جین : نه بخو... وایسا ببینم تو بهم گفتی مامانن
کوک : مامان حرص نخور برای صورتت بده
و همه زدن زیر خنده

اونا باهم خیلی خوشحال بودن و هستن خیلی همو دوست دارن حتی با قلب شکسته
بیاین قدر همو تا وقتی کنار همیم بدونیم ....

میدونم اخرش بد تموم شد اما امیدارم خوصتون اومده باشه بیبی لیدی های من
راستی فردا برین پیش مامان و باباهاتون بوسشون کنین
من بابامو تو ۸ سالگی از دست دادم به خاطر همین میگم 🫠
بایییی 🥰
دیدگاه ها (۴)

ممنونممممممم بوووووسس ماااااااجچچچچچچچ🤭🤭🌸

تکپارتی ... ازدواج اجباری * ویو ات * یکسالی میشه با بزرگترین...

پارت ۲ دکتر : متاسفم خانم ایشون الان تو کما هستن هم تب داشتن...

#سناریو #دخواستی🦋 میتونی این سناریو بنویسی عضو هشتمی بعد دخت...

#دوپارتیپارت آخر(نمیدونم کجا بودم به بزرگیه خودتون ببخشید)جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط