پارت
پارت ۲
دکتر : متاسفم خانم ایشون الان تو کما هستن هم تب داشتن و هم به خودشون استراحت ندادن به خاطر همین دارن استراحت میکنن و هرموقع دلشون بخواد و خودشون اراده کنن به هوش میان و متاسفم اینو میگم ولی اگه نخوان حتی بهوش ... بهوش نمیان
لیسا : وقتی اینو گفت انگار رو سرم یه سطل اب یخ خالی شد و پاهام سست شد و افتادم رو زانو هام و گریه هام شدت گرفت چجور اون دختری که به این شادی بود الان رو تخت بیمارستان تو کماست
واقعا چرا خدایا
اعضا اومدن و دکتر ماجرا رو براشون تعریف کرد
شوگا : اینکارو فقط به خاطر یه حرف کرد
جیمین زندت نمیزارممم ( گریه ، اخرش رو با داد گفت )
نامی : شوگا اینجا بیمارستانه الان نه
جیمین : تقصیر منه همش تقصیر منه اگه اون حرف رو بهش نمیزدم اینطوری نمیشد
شوگا : معلومه تقصیر توئه ... اون مثل خواهرمممممههه معلومه چیمیگیییی
دکتر اومد : وضعیتتون رو درک میکنم اما اگه میشه لطف کنین رعایت کنین اینجا بیمارستانه اقای مین ولی ...
شوگا : ولی .. ولی چی اون مثل خواهر منه اگه اتفاقی براش بیوفته همین جارو رو سرتون خراب میکنمم
دکتر : اقای مین یچیزی هست که باید بهتون بگم ایشون دستشون قفله
شوگا : چی یعنی چی ؟
دکتر : یعنی ایشون تو دستشون یه چیزی رو نگه داشتن و دستشون رو سفت بستن و اگه دستشون رو باز کنیم ممکنه ... ممکنه فلج بشن
اعضا در تعجب و گریه ...
شوگا : یعنی چییییی چی داری میگیییی هاااا اون باید خوب شهههه
دکی : اقای مین ارامش خودتون رو حفظ کنین ...
پرستار : اقای دکتر باید بریم اتاق ۱۰۳ ( اتاق ات )
لیسا : اقای دکتر دوستم چشدهههه لطفااا بگیددد
دکی : الان بهتون میگم لطفا منتظر بمونین
بعد از ربع ساعت
دکی : اقای مین خانم ات فعلا مهمون ما هستن شما الان میتونین خانم ات رو ببینین حالشون نسبت به قبل بهتره ولی اگه تو کما داستان و یا خاطره های دردناک و ناراحت کننده ای به یاد بیارن ممکنه حالشون دوباره بد شه لطفا بهمون اطلاع بدین
* داستان ات تو کما *
بابام بود ، همون بابایه مهربونی که تو ۸ سالگی از دست داده بودم اومده بود دیدنم
داشتم از خوشحالی بال در میاوردم
بهم گفت : دخترم تو نباید اینجا بمونی
ات : اما بابا من بالاخره بعد از ۱۵ سال دارم میبینمت دلم میخواد بیام پیشت
بابا : نه دخترم میدونی اونجا چند نفر منتظر تو هستن
ات : نه .. بابا اونا منو دوست ندارن ....
اعضا منو دوست ندارن
* ویو لیسا * داشتم گریه میکردم و با بدن بی جون ات نگاه میکردم که دیدم داره گریه میکنه و از گوشه چشماش اشک میاد
لیسا : نامجون ... ات .. ات ...اون داره گریه میکنه دکتر گفت خاطره بد ببینه حالش بد میشه دکتر رو خبر کنین دکتر دکترررررر
دکتر اومد : معمولا وقتی کسی رو از دست دادن و دارن خوابشون رو میبینن اینطوری گریه میکنن این مشکل نداره اما اگه با چشم بسته داشتن تکون میخوردن صدام کنین
بابا : حالا اعضا دوست نداشته باشن تو ارمی هارو میخوای چیکار کنی
ات : اونا بهم هیت میدن و منو اسب خطاب میکنن
بابا: دخترم اونا نمیدونن اسب با ثروت ترین و سریع ترین و گرون ترین حیوان دنیاست ( واقعا )
ات : نه ، بابا من از خودم خسته ام ....
از زندگی ... از همه خسته ام دوست پسر قبلیمم دیدی چیکار کرد من فقط از اون خسته نبودم که اون ازم خسته بود
بابا : ... مطمعنی همه ازت خسته ان
ات : اره ..
بابا : حتی .. لیسا و جنی و رزی و جیسو
ات : بابا ... اونا بهترین دوستامن یه روز ترکم میکنن
بابا : میدونی لیسا چجوری داره برات گریه میکنه انقدر گریه کرده یادش رفته به بقیه بگه
ات : بابا .. من دلم برای بابا بزرگم تنگ شده اون خیلی منو دوست داشت و تازه ازم خسته هم نبود .. مادر بزرگ اون وقتی من بچه بودم اومد همینجور بابابزرگ بابا من دلم تنگ شده واسه خاطره هایی که باهاشون داشتم
اها تازه دلم برای مونبین و سولی هم تنگ شده بزار بیام
بابا : اممم ... خب .. باشه ... بیا بریم ..
اما مطمعنی ؟؟
ات : اوهوم ...
بابا : تو ارزوت بود بی تی اس رو ببینی الان که دیدی شون و باهاشوت دوستی میخوایی بیای ... ؟
ات : اره وقتی من برای اونا مهم نیستم ...
میخواست ادامه حرفش رو بگه که دستش کشیده شد
دکتر : متاسفم خانم ایشون الان تو کما هستن هم تب داشتن و هم به خودشون استراحت ندادن به خاطر همین دارن استراحت میکنن و هرموقع دلشون بخواد و خودشون اراده کنن به هوش میان و متاسفم اینو میگم ولی اگه نخوان حتی بهوش ... بهوش نمیان
لیسا : وقتی اینو گفت انگار رو سرم یه سطل اب یخ خالی شد و پاهام سست شد و افتادم رو زانو هام و گریه هام شدت گرفت چجور اون دختری که به این شادی بود الان رو تخت بیمارستان تو کماست
واقعا چرا خدایا
اعضا اومدن و دکتر ماجرا رو براشون تعریف کرد
شوگا : اینکارو فقط به خاطر یه حرف کرد
جیمین زندت نمیزارممم ( گریه ، اخرش رو با داد گفت )
نامی : شوگا اینجا بیمارستانه الان نه
جیمین : تقصیر منه همش تقصیر منه اگه اون حرف رو بهش نمیزدم اینطوری نمیشد
شوگا : معلومه تقصیر توئه ... اون مثل خواهرمممممههه معلومه چیمیگیییی
دکتر اومد : وضعیتتون رو درک میکنم اما اگه میشه لطف کنین رعایت کنین اینجا بیمارستانه اقای مین ولی ...
شوگا : ولی .. ولی چی اون مثل خواهر منه اگه اتفاقی براش بیوفته همین جارو رو سرتون خراب میکنمم
دکتر : اقای مین یچیزی هست که باید بهتون بگم ایشون دستشون قفله
شوگا : چی یعنی چی ؟
دکتر : یعنی ایشون تو دستشون یه چیزی رو نگه داشتن و دستشون رو سفت بستن و اگه دستشون رو باز کنیم ممکنه ... ممکنه فلج بشن
اعضا در تعجب و گریه ...
شوگا : یعنی چییییی چی داری میگیییی هاااا اون باید خوب شهههه
دکی : اقای مین ارامش خودتون رو حفظ کنین ...
پرستار : اقای دکتر باید بریم اتاق ۱۰۳ ( اتاق ات )
لیسا : اقای دکتر دوستم چشدهههه لطفااا بگیددد
دکی : الان بهتون میگم لطفا منتظر بمونین
بعد از ربع ساعت
دکی : اقای مین خانم ات فعلا مهمون ما هستن شما الان میتونین خانم ات رو ببینین حالشون نسبت به قبل بهتره ولی اگه تو کما داستان و یا خاطره های دردناک و ناراحت کننده ای به یاد بیارن ممکنه حالشون دوباره بد شه لطفا بهمون اطلاع بدین
* داستان ات تو کما *
بابام بود ، همون بابایه مهربونی که تو ۸ سالگی از دست داده بودم اومده بود دیدنم
داشتم از خوشحالی بال در میاوردم
بهم گفت : دخترم تو نباید اینجا بمونی
ات : اما بابا من بالاخره بعد از ۱۵ سال دارم میبینمت دلم میخواد بیام پیشت
بابا : نه دخترم میدونی اونجا چند نفر منتظر تو هستن
ات : نه .. بابا اونا منو دوست ندارن ....
اعضا منو دوست ندارن
* ویو لیسا * داشتم گریه میکردم و با بدن بی جون ات نگاه میکردم که دیدم داره گریه میکنه و از گوشه چشماش اشک میاد
لیسا : نامجون ... ات .. ات ...اون داره گریه میکنه دکتر گفت خاطره بد ببینه حالش بد میشه دکتر رو خبر کنین دکتر دکترررررر
دکتر اومد : معمولا وقتی کسی رو از دست دادن و دارن خوابشون رو میبینن اینطوری گریه میکنن این مشکل نداره اما اگه با چشم بسته داشتن تکون میخوردن صدام کنین
بابا : حالا اعضا دوست نداشته باشن تو ارمی هارو میخوای چیکار کنی
ات : اونا بهم هیت میدن و منو اسب خطاب میکنن
بابا: دخترم اونا نمیدونن اسب با ثروت ترین و سریع ترین و گرون ترین حیوان دنیاست ( واقعا )
ات : نه ، بابا من از خودم خسته ام ....
از زندگی ... از همه خسته ام دوست پسر قبلیمم دیدی چیکار کرد من فقط از اون خسته نبودم که اون ازم خسته بود
بابا : ... مطمعنی همه ازت خسته ان
ات : اره ..
بابا : حتی .. لیسا و جنی و رزی و جیسو
ات : بابا ... اونا بهترین دوستامن یه روز ترکم میکنن
بابا : میدونی لیسا چجوری داره برات گریه میکنه انقدر گریه کرده یادش رفته به بقیه بگه
ات : بابا .. من دلم برای بابا بزرگم تنگ شده اون خیلی منو دوست داشت و تازه ازم خسته هم نبود .. مادر بزرگ اون وقتی من بچه بودم اومد همینجور بابابزرگ بابا من دلم تنگ شده واسه خاطره هایی که باهاشون داشتم
اها تازه دلم برای مونبین و سولی هم تنگ شده بزار بیام
بابا : اممم ... خب .. باشه ... بیا بریم ..
اما مطمعنی ؟؟
ات : اوهوم ...
بابا : تو ارزوت بود بی تی اس رو ببینی الان که دیدی شون و باهاشوت دوستی میخوایی بیای ... ؟
ات : اره وقتی من برای اونا مهم نیستم ...
میخواست ادامه حرفش رو بگه که دستش کشیده شد
- ۱۳۰
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط