حالا که عاشق شده بودم و جانم را برای ماهگل میدادم، باید
حالا که عاشق شده بودم و جانم را برای ماهگل میدادم، باید مال من میشد. اگر لازم بود از روی لَش همه رد شوم، رد میشدم. وقتی عشق تو دل آدم مینشیند، آدم، آدمِ دیگری میشود. حاضر است هر مسیری را تا ته برود؛ خوفی هم از هیچچیز و هیچکس ندارد؛ اما خب، میشد خیلی بهتر عمل کنم. مستر قول داده بود از مملکت خارجم کند. فکر کنید، ماهگل روزی چشم باز کند و ببیند در لندن است. دیگر حرفی برایش میماند؟
- ۳۹۱
- ۰۶ آذر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط